lahzah

دلت میخواد پولدار بشی Close
تبلیغات در بلاگ اسکای

یکشنبه 22 اردیبهشت ماه سال 1387

ای مهربان تر از برگ در بوسه های باران

1.نمایشگاه کتاب همیشه برایم از تولدم مهم تر بوده.(با علاقه به کتاب خوانی اشتباهش نگیرید،یک جور حس احمقانه ی نوستالژیک است.)اما دو سال است که دیگر نیست.این مصلی هیچ چیزی ندارد برای دوست داشتن.نه فواره دارد،نه سیب زمینی سرخ کرده،نه چمن سبز.سالن کودک و نوجوان هم یک جای نمور و تاریک است که هیچ جوری نمی تواند حال آدم را جا بیاورد.کتاب جدید هم که خیلی کم بود،تخفیف هم.تنها خوبی نمایشگاه امسال دیدن بچه ها بود،همین!

 

2.کلمه ها زیادند.آنقدر زیاد که از حجمشان وحشت می کنم.تقریبا به زیادی آدمها هستند.به هر آدمی چند کلمه می رسد.آنوقت آدم ها حرف می زنند،حرف می زنند،از دردها و خوشبختی ها و عشق هاشان می گویند.من گوش می دهم،گوش می دهم و آرزو می کنم روزی کلمه ها و آدم ها ته بکشند.نه!خودم ته بکشم.جایی کنار همین لحظه ها و روزها.

 

*تیتر کاملا بی ربط از اشعار دکتر شفیعی کدکنی.


سه شنبه 10 اردیبهشت ماه سال 1387

بیک و باک

چیزی که گروه دوستی چهار،پنج نفره مان را تشکیل می داد نه علایق و افکار مشترک بود،نه درک متقابل و این حرفها.دوستی در دبستان بر پایه های محکم تری مثل هم سرویسی  و هم محلی بودن،شریک شدن در خوراکی زنگ تفریح و شاگرد زرنگ بودن بنا می شود.

میان گروه دوستی مان،دو نفر بودند که با هم صمیمی تر بودند.تمام زنگ های تفریح آنها دستهایشان را می انداختند گردن هم،و با صدایی زیر اعلام می کردند:ما حرف خصوصی داریم.بعد دور حیاط راه می رفتند و زیر گوش هم حرف می زدند.

من می نشستم و لقمه های نان و پنیرم را گاز می زدم و نگاهشان می کردم و آرزو می کردم روزی برسد که از حرف های خصوصی شان سر دربیاورم.

بعدها فهمیدم آنها در ساعتهایی که من داشتم از حسادت کشنده ای می ترکیدم،آدم ها را نشانه می رفتند و بیک و باک خطابشان  می کردند.باک یعنی باکلاس،بیک یعنی بی کلاس.

هنوز هم دورادور از آن دو نفر خبر دارم،جفتشان پزشکی می خوانند،با هم.

و من هنوز گاهی یاد آن روزی می افتم که زیر باران ایستاده بودم،به اسمی که روی مقنعه ام دوخته شده بود نگاه می کردم.و دو نفر از دوستانم یک ریز زیر باران پج پچ می کردند و می خندیدند در حالی که باران موهایشان را خیس می کرد.و آنوقت جایی در قلبم تیر می کشد.


جمعه 6 اردیبهشت ماه سال 1387

بیا که قصر امل سخت سست بنیاد است

نمی دانم اسم تصمیمم را چه بگذارم.از طرف آدم های مختلف گزینه های مختلفی مثل خریت و حماقت پیشنهاد شده،هیچ کس هم درکم نمی کند چرا.دلایلم را نمی فهمند.فقط مامان می گوید خودت می دانی!من از این خودت می دانی متنفرم،هر چند مامان و بابا تنها کسانی اند که سر این موضوع تعجب نمی کنند،در منگنه قرارم نمی دهند و به جای من تصمیم نمی گیرند.

همین باعث شده شیر شوم برای انصراف دادن از رشته ی دوم.سه ماه بیشتر نیست که رفتم سر کلاس های هنرهای نمایشی هنرهای زیبا.هیچ کس باور نمی کند به همین راحتی دارم از رشته ای که برایش ماه ها دوندگی کردم دست می کشم.یادم نمی رود،همان روزهای بهمن که برف سنگین می آمد،توی فرجه ها من اداره ی آموزش را به خاطر یک امضا بالا و پایین می کردم.اینقدر اذیتم کردند که کم مانده بود بنشینم زار بزنم وسط خیابان.

فکر می کردم رشته ی ادبیات نمایشی می تواند مکمل ادبیات فارسی باشد،می تواند جبران کم تحرکی دانشکده ادبیات را بکند.اما نمی تواند،آن چیزی که می خواستم نبود.حالا چند سال لیسانسم طول بکشد برای رشته ای که دوستش ندارم؟که به هیچ کجای زندگی من نمی چسبد؟آره،تئاتر رشته  جالبی است اما برای کسی که می خواهد تئاتر کار کند.من نمی خواهم!

بحث تنبلی هم نیست دقیقا،این تجربه سه ماهه ام را هم دوست داشتم،واقعا برایم ارزشمند بود.حتی باعث شد رشته ام را،دوستانم را و دانشکده مان را بیشتر از قبل دوست داشته باشم.

دانشکده ای که بچه ها از آن می نالند این روزها برای من عزیز است،بحث بدی یا خوبی دانشکده ی هنرهای زیبا و رشته ی تئاتر نیست.بحث منم.بحث من آشفته ام که این روزها نشسته ام تا تصمیم بگیرم می خواهم با خودم،آینده ام و زندگی ام چه کار کنم.این وسط جایی برای رشته ی تئاتر نیست.من مانده ام و انصرافی که فردا قرار است فرمش را پر کنم.

 

*پی نوشت:روزهایی که رفتم برای رشته ی دوم تقاضا دادم دانشکده ی ادبیات جای دلگیری بود.قیصر تازه فوت کرده بود و یکی از استادان خوبمان اخراج شده بود و وضع گروه ادبیات بدجوری به هم ریخته بود.همان روزهای سرد و دلگیر ترغیبم کرد برای تجربه ی یک رشته ی دیگر.حالا دیگر دانشکده ی ادبیات آنقدرها هم سرد نیست!


جمعه 30 فروردین ماه سال 1387

زمان گذشت،زمان گذشت و ساعت اصلا ننواخت!

ساعتم دیگر مثل ساعت کار نمی کند.یک ساعت تمام می ماند روی هفت.هی عقب می ماند،عقربه هایش را کند می برد جلو.خمیازه می کشد،خسته می شود و بعد از چند ساعت بالاخره می رسد به هشت.گاهی هم خوابش آنقدر عمیق است که یک روز تمام از جایش تکان نمی خورد.حوصله ندارد حتی به اندازه ی یک دقیقه جلو بیاید.پاهایش را دراز می کند روی دوازده مثلا و چرت می زند.فردایش هم که بروم سراغش هنوز روی دوازده خواب است.

بیدارش می کنم،به زور می کشمش جلو.پرتش می کنم روی ساعت درست.اما چند دقیقه بعد باز هم خوابش برده.

کاش تمام ساعت های دنیا تنبل بودند،کاش کش می آمدند.کاش یک ساعت گاهی اندازه ی هزار ساعت طول می کشید.کاش ساعت روی عید می ماند،روی بهار.

نه،کاش تمام ساعت های دنیا بیش فعال بودند!یک ساعت را در چند ثانیه طی می کردند.کاش زود از روی سرما و درد و دلتنگی می گذشتند.

چرا هیچ کدام از ساعتهای دنیا درست کار نمی کند؟

 


چهارشنبه 21 فروردین ماه سال 1387

طرح

باران که می بارد

در زوایای دوست داشتنت

غرق می شوم


جمعه 16 فروردین ماه سال 1387

چه کنم که بسته پایم

به دعوت تهمینه حدادی.

آرزوهای محال من بیشتر از هفت تا هستند،یعنی کلا مدار زندگی من بر پایه ی همین آرزوها می گردند شاید روزی حقیقت شوند:

 

1.مصاحبه اختصاصی با جی.دی.سالینجر.مصاحبه ای که مثل توپ صدا کنه و حتی مجبورش کنم بقیه ی کارهاش رو به خاطر من چاپ کنه!

2.کلی آدم هستن که دوست دارم از توی قصه ها بیارمشون به دنیای واقعیت.بدون تردید مهم ترینشون والتر بلایته(پسر آنی شرلی که توی جلد هشت کشته می شه.) بقیه شون هم هولدن کالفیلد.زویی(دوست داشتم یک برادر بزرگ داشتم که مثل زویی بود.)رامونا،مانولیتو،شازده کوچولو،جودی،امیلی استار،سارا استنلی،جوی زنان کوچک،زه زه ی درخت زیبای من،لنی خداحافظ گاری کوپر...(خیلی زیادن!)

3.حتما جزو آرزوها محال همه ی آدم ها زنده کردن مرده ها هست.کاش می تونستم قیصر امین پور رو زنده کنم...

4.می تونستم ذهن آدم ها رو تا یه حدی بخونم.مثلا اینکه در مورد من چی فکر می کنن.

5.کاش غزلیات سعدی رو من گفته بودم.(شاهنامه هم قبوله!)

6.امتیاز یک مجله کودک و نوجوان داشتم و با دوستهام درش می آوردم.(جواب صفحه نامه ها رو من می دادم.)

7.هفت تا خیلی کمه!من تازه گرم شدم:یک دکتر شفیعی،زرین کوب اینایی می شدم،مصاحبت با سعدی، حافظ،بیهقی(بقیه ی کتابشم ازش می گرفتم!)،حسین پناهی،اگزوپری و ...(یک طومارن این آدم ها!)،یک اثر بزرگ ادبی رو فیلم کنم مثلا شاهنامه رو و اسکار بگیرم بابتش،هر وقت دلم برای کسی تنگ شد بتونم اراده کنم همون لحظه پهلوم باشه،زمان رو هم عقب جلو کنم(یه سر برم دوران ماموت ها ببینم چه خبره!)،دوست دارم معتاد بشم ببینم می تونم ترک کنم یا نه...

 

*دیگه خیلی داره بیشتر از هفت تا می شه!

*آدم افسردگی می گیره وقتی می بینه چه قدر محالن همه ی چیزهای دوست داشتنی!

 

دعوتین:هدیه، خنده های صورتی ، آذین لحظه ، ترنج، آقای هانیبال ، نگار یاحقی،

علی دودکش ، خانم میرا.


پی نوشت:

1.تصحیح مورد دوم:والتر توی جلد هشت کشته نمی شه.کتاب هشت یعنی جلد چهارم.(خیلی مهم بود حالا انگار!)

2.یاسمین چون امروز بهم آیس پک داد دعوته!اما چون وبلاگ نداره می تونه توی کامنت ها بنویسه.

3.خب مثلا جنگ نباشه،فقر نباشه،بیماری نباشه،بدبختی نباشه...آرزوهای محال همه مونه دیگه!


چهارشنبه 14 فروردین ماه سال 1387

سه،دو،یک...فرار

هوا خوب بود.کوهستان دنج و خلوت.فقط خودمان سه نفر بودیم.من و مامان و دایی کوچیکه!

دایی کوچیکه قبلا عضو گروه کوهنوردی بوده،پس حتما راه را بلد است و راه مقابله با خطر های احتمالی را هم.

از کوره راه بالا می رویم.خوشحالم و دارم برای خودم شعر می خوانم.ناگهان...صدای عوعوی یک گله سگ.دارم آماده می شوم بترسم که دم یک سگ را از آن دورها می بینم،بعد نزدیک می شود.بله،دارد به سمت ما حمله می کند.یک سگ دیگر هم پشت سرش است.دایی ام می گوید:بدوید.(خودش تکذیب می کند.می گوید گفتم ندوید!)

من عربده می کشم و مثل فشنگ می دوم به سمت دره.شیب تندی دارد و پایم می گیرد به سنگ و می خورم زمین،مامان هم.جفتمان روی هم می غلتیم.صدای سگ دور نمی شود و روسری مامان در خاک و خل ها گم می شود.(من وضعم از مامان بهتر بود،افتاده بودم روی او و جایم نرم تر بود!)

بالاخره خونین و مالین متوقف می شویم.شلوار جین عزیزم پاره شده.دهان مامان پر از خاک و خون است.

سایه سنگین سگه هنوز بالای سرمان است.دارد دمش را تکان می دهد.می ترسیم تکان بخوریم و به ما حمله کند.آخرش با ترس و لرز بلند می شویم.

دلیل توقف سگ این بوده که دایی ام برگشته و به سمتش هاپ هاپ کرده!بعد هم دیده که من و مامان داریم به سمت خفنی می غلتیم سمت دره،مانده بوده جواب بابایم را چی بدهد که خوشبختانه متوقف شدیم!

 

*بابابزرگم گفت احمقانه ترین کار فرار است.راه مبارزه با سگ این است که متقابلا بهشان حمله کنید.

*مامان در عمرش اینجوری نترسیده بود.

*گویی سگ های نگهبان بودند و ما داشتیم از حوزه استحفاظی شان رد می شدیم.وقتی فرار کردیم فکر می کردیم گیر یک مشت سگ هار و گرسنه افتاده ایم!

*جای قشنگی بود کلا این بند عیش.بعد از حمله سگ ها لنگ لنگان داشتیم برمی گشتیم که سه نفر را دیدیم که راه را بلد بودند و دنبال آنها رفتیم.

بند عیش کنار ده حصارک است.(بالای پونک).فقط مواظب باشید رودخانه را بگیرید و بروید بالا.کاری هم به کوره راه ها و سگ ها نداشته باشید!


سه شنبه 13 فروردین ماه سال 1387

سیزده به در

مدرسه که می رفتم سیزده به در برایم مساوی بود با مشق های تمام نشدنی.

حالا،نوید می دهد به بازگشتن به دامان روزمرگی های همیشگی.به جمع کردن سفره ی هفت سین.

نه،من این روز را دوست ندارم.

 


پنجشنبه 8 فروردین ماه سال 1387

خیزید و خز آرید که هنگام بهار است!

بهار است،هشت روز از عید گذشته و بوی ملس سبزه ها پیچیده توی هوا.بهار است،همان بهاری که یک ماه بود انتظارش را می کشیدم.که دل نگران بودم از راه نیاید.می ترسیدم اسفند تمام نشود و 86 تا ابد طول بکشد.

اول فروردین زود از خواب پا شدم،تخم مرغ ها را  ریختم توی زردچوبه تا رویشان گلهای رنگی بکشم.آینه را که دستمال می کشیدم نفس عمیقی کشیدم که انگار دارد عید می شود.مامان داشت سنجد ها را از جای همیشگی در می آورد و قرآن را می گذاشت سر هفت سین.من هی فکر می کردم چیزی کم است.نکند ماهی ها قبل از سال تحویل بمیرند؟

الان هشتم فروردین است.کتابهایی که چیده بودم کنار هم تا بخوانم نخوانده ام.فیلم هایی که قرار بود ببینم ندیده ام.فقط خاک گلدانها را عوض کرده ام و عطسه زده ام،انگار حساسیت بهاری گریبانم را گرفت بالاخره.دستانم را که بالا می آورم تا بینی ام را پاک کنم بازوهایم درد می گیرد.تقصیر مامان است.رفته بودیم دوچرخه سواری که یک جا بی هوا پیچید جلویم.پرت شدم روی قلوه سنگها و بازوهایم ضرب دید.اما مهم نیست.امروز صبح هم رفتیم تمرین رانندگی.دو بار رفتم توی جدول،میدان را هم که داشتم دور می زدم مامان چسبیده بود به صندلی و بی هوا،یک دفعه راهنما دوبل را روشن کرد.مهم این است که یک دستی رانندگی می کردم.(نگفته بودم من عاشق آدم های یک دستی رانندگی کن می باشم؟!)

میلاد هم که از دوم فروردین رفته اردوی درسی رامسر.بدون اینکه به من بگوید چند تا کتاب هم از کتابخانه ام برداشته برده که می خواستمشان.کارت دانشجویی ام را هم گم کرده ام.

راستی،عادت کرده ام وقت و بی وقت پرده ی اتاقم را می زنم کنار.بغض هم نمی کنم.بعد از سه سال به ردیف ساختمانهای اکباتان عادت کرده ام.دیگر دلم برای کاج بلند حیاط خانه ی قدیمی تنگ نمی شود.

کاش این بهانه های کوچک برای زنده بودن و نفس کشیدن همیشه سر بکشد از بالای دیوار.کاش همیشه تخم مرغ های هفت سین به شوقت بیاورند و ردیف کتاب های نخوانده و اسکناس های تا نخورده.کاش همیشه بهار باشد،عید باشد.همین عید آرام و ساکن و بی هیجان.همین عید خواب آلود و گس...

 

*تیتر از منوچهری.با تصرف!!


سه شنبه 6 فروردین ماه سال 1387

ترک عادت موجب مرض است!

*من اول دبیرستان بودم که این وبلاگ رو ساختم.خب رنگ صورتی و فرشته و این حرفها برای دختر 15 ساله طبیعیه!این قالب رو یکی از اولین دوستهای اینترنتی م درست کرد.دو سال پیش که بلاگ اسکای خراب شد یکدفعه و قالب ها از بین رفت یکی از عزیزترین و لجبازترین(!) دوستهای وبلاگی م دوباره درستش کرد.

خب الان پنج سال گذشته.چند نفر بهم گفتن که رنگ صورتی صفحه ت چشمو می زنه و فرشته هه خیلی لوسه.اما من این قالب رو دوست دارم و دلم نمی یاد عوضش کنم،بسکه برام خاطره انگیزه!

 

*فکر کنم پیرمردها وطنی ندارند جزو بی سانسورترین فیلم های هالیووده،یعنی اصلا صحنه ی سانسوری نداره.اما تلویزیون عزیز برای خالی نبودن عریضه چند دقیقه از فیلمو زد.به نظرم یکی از قشنگ ترین دیالوگ های فیلم توی همین صحنه های سانسور شده س:

 

ـ مرد: اگه برنگشتم، به مادرم بگو دوستش دارم.
ـ زن:اما...مادر تو مُرده.
ـ مرد: خب...،پس خودم بهش می‌گم.

 

حالا خدا می دونه چه بلایی سر فیلم های سانسوری می یارن.مثلا بابل که قرار بود زمستون از صد فیلم پخش شه و یه فیلم دیگه جایگزینش شد.فکر کنم دیدن فقط ده دقیقه از فیلم مونده بی خیال شدن!

 

*اگر قرار بود جمال زاده،هدایت،آل احمد،مصطفی مستور و ... در مورد بهار انشا بنویسن چی می نوشتن؟طنز نوشته ای از رویا صدر.



صفحه اصلی

مکاتبه

آرشیو

بازدیدکنندگان 161221