X
تبلیغات
رایتل
شنبه 14 آبان‌ماه سال 1390

دلم مچاله است...

نه به خاطر اینکه همه چیز روز به روز پیچیده‌تر می‌شود، نه چون من یاد گرفته‌ام که خوشحالی حق من است، حق هر آدمی است که خوشحال باشد نه غمگین، نه چون تو رفته‌ای و من وقتی این را می‌نویسم دروغ نوشته‌ام، چون تو هیج وقت نیامدی که بروی.

این‌ها نیست، دلتنگی نیست، حیرانی هم، عاشقی هم... نوشتن هم که راه گریز نیست.

من دارم بیست و چهارساله می‌شوم و از آینده می‌ترسم... نه، این هم نیست، بسکه من همیشه ترسیده‌ام. بسکه من توی زندگی م کاری جز ترس از فردا نداشتم انگار. و هم زمان انتظار، انتظار، انتظار برای فردایی که بیاید و‌‌ همان روز خوب باشد... آمد، خیلی روز‌ها آمدند که برای من روز خوب بودند، چه قدر خواستم و روزهایی بود که به تمام خواستن هام رسیدم.

به خاطر هیچ کدام از این‌ها نیست که دلم مچاله شده و دلم می‌خواهد یک خودکار بردارم و راه بروم و همه جا بنویسم دلم مچاله است، مچاله است، مچاله است...