X
تبلیغات
رایتل
جمعه 6 اسفند‌ماه سال 1389

ظهر جمعه

از خواب که بیدار شدم ظهر بود، ظهر جمعه، پرده را زدم کنار تا آفتاب پهن شود توی اتاق

این همه خوابیده بودم و هنوز خسته بودم.

دلم می‌خواست داستان بنویسم. داستانی که قهرمانش دختر تنهای سیزده ساله‌ای باشد که نا‌امید و تلخ است، اما بامزه. فکر کردم می‌شود؟ می‌شود یک آدم، سیزده ساله و تنها و نا‌امید و تلخ و بامزه باشد؟

رفتم توی آشپزخانه تا آخرین تکهٔ چیز کیک شکلاتی را که پخته بودم بخورم. گفتم بگذار توی تاریخ اثری از اولین کیک پزی عمرم بماند.

عکسش را گرفتم، پنجره هم توی عکس هست. پنجره‌ای که قطره‌های آب رویش لک انداخته، پنجرهٔ منتظر خانه تکانی، عید، بهار...