X
تبلیغات
رایتل
جمعه 29 بهمن‌ماه سال 1389

بذرهای امید

عاصی شده‏ام. ترجیح می‏دهم با کسی بحث نکنم. حرف که می‏زنم صدایم بلند می‏شود، می‏لرزد. می‏دانم نباید این اتفاق بیفتد. می‏دانم باید خاطره‏ی دوشنبه را توی ذهنم زنده نگه دارم، آن‏همه امیدوار و بی‏شمار. می‏دانم کسی می‏خواهد من این‏جوری باشم، عصبانی و ناامید و مغموم.

راهش این است که روزنه‏های آرامش را برای خودم باز نگه دارم. راهش این است که کتاب خوب بخوانم، فیلم خوب ببینم، با دوستانم بروم بیرون، غذا بخورم، حرف بزنم، با صدای آرام و شمرده. بالاخره بروم کلاس ورزش ثبت نام کنم، بالاخره یاد بگیرم چه جوری پودینگ شکلات و اسپاگتی درست کنم. درس بخوانم، کارهایم را به موقع تحویل بدهم، برای نوا شعر بخوانم و با هم شعر حفظ کنیم.

اصلا شاید دوباره سازم را از جعبه بیاورم بیرون، دوباره سه‏تار بگیرم دستم. یاد بگیرم درست و حسابی مقاله بنویسم، سر قبلی پدرم درآمد، هی غصه می‏خوردم من چهار سال درس خواندم و یاد نگرفتم یک مقاله‏ی علمی بنویسم، حالا هم فوق‏لیسانس دوباره دارم همان درس‏های تکراری را می‏خوانم و لغت حفظ می‏کنم.  

باید شبی دو ساعت زبان بخوانم، این همه نوشته‏ی نیمه‏کاره را تمام کنم و بالاخره بروم یک مانتوی آبی بخرم.

یک جایی توی یک کتاب خیلی عزیزی نوشته‏بود:

"دنیای ما، در سال‏های آینده، به خنده و شادی و شجاعت بیشتری نیاز خواهد داشت."

من هنوز هم این سطرها را حفظم. امشب دوباره آن شرلی را باز کردم، جلد چهار. یک گل خشک لای این صفحه پیدا کردم. عطر روزهای چهارده‏سالگی‏ام را داشت، روزهایی که این جمله را هی بالای کتاب‏هایم می‏نوشتم، تازه... آن موقع چه می‏دانستم شبی مثل امشب منتظرم است؟

" این آرمان نه تنها با ایثار جان پایدار می‏ماند بلکه با زندگی و زندگی کردن نیز ثبات و دوام می‏یابد، وگرنه قیمتی که از بابت آن پرداخت کرده‏ایم، همه بیهوده بوده‏است و ایثارهای ما هیچ فایده‏ای در بر نداشته‏است."