X
تبلیغات
رایتل
یکشنبه 25 مهر‌ماه سال 1389

روزهایی بود که تب هم خواستنی بود

صبح مامان بیدارم کند که بلند شو، الان سرویس می­آید.

لای چشم­هایم را باز کنم و بگویم: آب دهنم رو نمی­تونم قورت بدم.

مامان لبش را بچسباند به پیشانی­ام و بگوید: انگار تب داری، وایسا درجه بیارم.

تب داشته­باشم، با خیال راحت چشم­هایم را ببندم و هر چند وقت یک­بار چشم­هایم را باز کنم تا آب پرتقال و قرص سرماخوردگی و سیب بخورم.

بوی سوپ جو خانه را بردارد، خوشحال باشم که می­توانم کارتون­های صبح را ببینم… بعدِ چند ساعت حوصله­ام سر برود و فکر کنم الان زنگ چیه؟ ادبیات؟

راه بیفتم توی خانه، توی صبح ِ خانه قدم بزنم که آرام است، آفتاب دارد، عطرهای خوب دارد، کارتون ساعت ده دارد، مشق نوشتن ندارد.

تب داشتن یعنی هر وقت دلم خواست بخوابم، یعنی کاناپه­ی جلوی تلویزیون مال من، یعنی می­توانم به هر کس دلم خواست زور بگویم و دستور بدهم: من گشنه­مه خوراکی خوشمزه می­خوام، من سردمه از تو اتاق برام پتو  بیار.

دماغم را بگیرم و شلغم قورت بدهم، یک جعبه دستمال کاغذی را تمام کنم، مامان هر چند وقت یک­بار دست بگذارد روی پیشانیم، بابا که از سر کار آمد بپرسد: حالت بهتره؟

من با بدخلقی بگویم نه و با خودم فکر کنم دوستم کی زنگ می­زند بپرسد چرا مدرسه نرفتم؟

دوستم زنگ بزند، صدای گرفته­ام را تودماغی­تر کنم و بگویم: حالم خیلی بده، خیلی.. حالا حالاها نمی­تونم بیام مدرسه… راستی، مشق چی داریم واسه فردا؟

دلم روشنی دم صبح می­خواهد وقتی که مجبور نباشم توی کوچه منتظر پیکان آبی بایستم، دلم بالشی را می­خواهد که  از داغی صورتم دیگر یک جای خنک نداشته باشد، دلم می­خواهد پیشانی­ام را بچسبانم به دیوار تا خنک شود، دانه­های به را بمکم و شیر عسل داغ بخورم تا گلویم نرم شود. 

دیگر هیچ دستی، هیچ دیواری خنکم نمی­کند، آرامم نمی­کند…