X
تبلیغات
رایتل
دوشنبه 19 مهر‌ماه سال 1389

همشهری بچه ها

دم غروبی حال آسمون خوب بود، پاییز واقعی، هوای ملس. وقتی بالاخره یک دکه پیدا کردم دیدم کلاه قرمزی هم حالش خوبه، نشسته روی جلد زرد رنگ "همشهری بچه­ها".

نشون آقای روزنامه­فروش دادمش که یعنی من اینو می­خوام. گفت: روش نوشته چند؟

گفتم: از صبح نفروختین مگه؟

اگه می­گفت نه همه­شو می­خریدم.

گفت: چرا خانم، قیمت­ها یادمون نمی­مونه که، از صبح هزارجور چیز می­فروشیم.

گفتم: باشه.

مجله رو یک جوری گرفتم دستم که معلوم باشه، رو به همه­ی مردم. از جلوی صف­های دراز اتوبوس و تاکسی رد شدم، از جلوی راننده­های خطی رد شدم، پله­های پل هوایی رو دو تا یکی نکردم، با آرامش ایستادم روی پله­های برقی،"همشهری بچه­ها" در دست که همه بفهمن شماره­ی اولش دراومد.

احساس کردم چند نفر با دست نشونم دادن:

- اونو نگاه.

- مانتو سبزه؟

- نه پشت سری ش، آها، همون. این مجله­ای که گرفته دستش، رنگی رنگیه، که روی جلدش کلاه قرمزیه... به سنش نمی­خوره­ از این چیزا بخونه.

- وا. به سن نیست که....والا! 

*اگر کودک هشت تا سیزده­سال( حالا یکی دو سال پایین و بالا!) دور و برتان هست می­توانید با "همشهری بچه­ها" خوشحالش کنید. اگر هم نیست برای خودتان بخریدش. هر کس بتواند ده تفاوت در تصویر صفحه سی و دو این شماره پیدا کند، یک سال اشتراک رایگان وبلاگ لحظه های کاغذی را هدیه می­گیرد.