X
تبلیغات
رایتل
جمعه 19 شهریور‌ماه سال 1389

آدم ها- ۵

هر ماه رنگ موهایش را عوض می­کرد. تازگی­ها بنفش و آبی بود، قبلش صورتی.

درخت­ها را دوست داشت، درخت­های سپیدار را بیشتر. وقتی بچه بود تصمیم گرفته بود تمام درخت­های سپیدار دنیا را ببوسد. به خودش قول داده بود، مجبور بود. برای همین مسافرت رفتن با او دیوانه کننده بود، هر چند دقیقه یک بار داد می­زد:بزنید کنار، بزنید کنار...آنقدر داد می ­زد که نگه می­داشتند، می­دوید و دستش را حلقه می­کرد دور تنه درخت­های سپیدار و می­بوسیدشان. مسیر چهارساعته، یک روز تمام طول می­کشید.

جاده­ها را دوست داشت، سفر را دوست داشت، باد را دوست داشت. می­گفت توی زندگی قبلی­ام عشایر بودم، ییلاق و قشلاق می­کردم، گوسفندها را می­گذاشتم روی کولم و از رودخانه رد می­شدم.

گاهی می­نشست و ساعت­ها از زندگی قبلی­اش تعریف می­کرد، از اینکه از کنار رودخانه­ها پونه می­کنده و با پنیر دست­ساز خودش می­خورده.

کمتر فیلمی را کامل می­دید، کمتر کتابی را کامل می­خواند. معمولا بعد از یک­ربع حوصله­اش سر می­رفت. بلند می­شد دور خانه راه می رفت و شروع می­کرد به آواز خواندن.

می­گفتند:نخون، سر جدت نخون، با این صدات...

لبخند می­زد که هیچ می­دانستید توی زندگی قبل از قبلی­ام خواننده بودم؟ پیانو هم می­زدم.

چند بار تا حالا درسش را نصفه ول کرده­بود، رشته­های مختلف. از حسابداری گرفته تا مجسمه­سازی. هر بار برگشته­بود از اول، دوباره کنکور داده­بود، کنکور انسانی، ریاضی، هنر... هر بار بعد یک سال پشیمان شده­بود. درس را ول کرده بود و رفته بود سراغ زبان یاد گرفتن. می­توانست به ده زبان زنده­ی دنیا سلام و احوالپرسی کند و وضع آب و هوا را بگوید. همه را بعد از یکی، دو ترم ول کرده­بود.

تازگی­ها گیر داده­بود به آشپزی. می­رفت توی آشپزخانه و چیزهای بی­ربط را می­ریخت توی قابلمه و هم می­زد. روی لازانیا به جای سس مربای آلبالو می­ریخت و می­گفت آشپزی همین­جوری اختراع شده. توی یکی از زندگی­هایم آشپز بودم، آن موقع­ها توی قرمه­سبزی عدس می­ریختند، من فهمیدم باید لوبیا ریخت.

عاشق طعم­های جدید بود، تمام چیپس­ها و بستنی­ها و آدامس­های سوپرمارکت­ها را امتحان کرده­بود. بسکویت زنجفیلی ­می­خرید. مادرش می­گفت تو که زنجفیل دوست نداشتی، جواب ­می­داد شاید روی بیسکویت خوشمزه بشود، توی چای خوب نبود.

دوست داشت یک بار توی اتوبان برخلاف جهت ماشین­ها بدود. دوست داشت معتاد بشود ببیند می­تواند ترک کند یا نه. دوست داشت جهانگردی کند و آخر سر برود استرالیا کانگورو پروش بدهد. دوست داشت از مازندران تا روسیه را شنا کند. دوست داشت یاد بگیرد باله برقصد. دوست داشت با دوچرخه برود دور تا دور کره­ی زمین را بگردد و توی راه درخت­ها را ببوسد. دوست داشت برود قطب و پنگوئن­ها را نگاه کند و یک بچه­خرس قطبی ِگرم و نرم را بغل کند.

اتاقش را خودش رنگ می­کرد. هر ماه که با یک رنگ موی جدید برمی­گشت خانه قلم مو می­گرفت دستش و رنگ اتاقش را هم عوض می­کرد. اتاق را آبی می­کرد و با سفید ابر می­کشید، اتاق را سیاه می­کرد و با طلایی ستاره می­کشید، اتاق را سبز می­کرد و از سقف نوارهای رنگی آویزان می­کرد.

همه­چیزش کف اتاق ولو بود، لباس­هایی که تا حالا یک­ بار هم پوشیده­ نشده­بودند، کتاب­هایی که تا نصفه خوانده­بود و بالای هر صفحه آدمک­های مختلف نقاشی کرده­بود، پاستیل­های تاریخ مصرف گذشته، لاک­های رنگ و وارنگ که از دستفروش­های مترو خریده بود.

هر چیزی توی مترو می­دید می­خرید. ده تا لیف حمام داشت، بسته بسته لواشک، گیره­های روسری به­درد نخور، انگشترهای بنجل و برق برقی، دستمال­های جیبی بی فال و با فال.

همه­شان را ریخته­بود کف اتاق. موقع رنگ کردن همه را کپه می­کرد وسط اتاق که پایش به جایی نگیرد.

صبح­های جمعه زود از خواب بیدار می­شد و می­رفت کوه تا بطری­های نوشابه و پوست­های پفک و چیپس را جمع کند.

مادرش می­گفت:به جاش اتاق خودتو تمیز کن.

می­گفت: من که کوه نیستم، با پوست پفک نمی­میرم. اگر کوه­ها مردند، توی زندگی بعدی­ام کجا را فتح کنم؟

مادرش آه می­کشید. می­گفت: دیوانه، من از دست تو چی کار کنم؟

پدرش می­گفت: باباجان این­ها که نشد کار و زندگی.

می­گفت: این­ها زندگی نیست؟ پس دقیقا چی زندگی است؟

و فکر می­کرد عصر بروم تندی از این­ور اتوبان بدوم آن­ور، زیر آب­پاش­ چمن­ها خیس شوم. دیدی بالاخره توانستم یک گنجشک را هم ببوسم، می­شود یک­روز کبوترها و گنجشک­ها پرواز نکنند وقتی نزدیکشان شدم؟