X
تبلیغات
رایتل
شنبه 25 اردیبهشت‌ماه سال 1389

هزار پنجره،هزار باغ

رودخانه پر از آب بود.برای رد شدن ازش مجبور شدیم کفش و جورابهایمان را در بیاوریم.مامان افتاد توی آب،من گیر کرده بودم لای درخت و خنده ام گرفته بود.هر چه بیشتر می خندیدم،بیشتر گیر می کردم.کم کم از خندیدن خودم خوشم آمد،بی دغدغه و بی خیال و سرخوش.راه می رفتیم و من به هر چیزی می خندیدم.به جورابهای مامان که تا پهنشان کرد روی تخته سنگ،باران زد و خیس تر شدند.به کوهستان که توی باران یک زیبایی وحشی عجیبی داشت.به گلهای شقایقی که شبیه کفشدوزک بودند.

رفتیم زیر یک سرپناه و نوبتی آهنگ گذاشتیم.ای ساربان و نگار خلوا گوش دادیم و چای خوردیم و من دلم می خواست چشمم،دستم،دوربینم می توانست این درختها و باران و گلها و سبزه ها را تا ابد نگه دارد،که بتوانم به بقیه هم نشانشان بدهم.بتوانم این همه زیبایی براق و باران خورده و مخملین را با بقیه تقسیم کنم.

برگشتیم پایین.من گوجه سبز می خوردم و کفشم لیز بود و باران،تمامم را خیس کرده بود.

سر راه از یکتا همبرگر خریدیم.توی شهر باران نمی آمد،صدای آهنگی بود که دوستش نداشتم و سردم شده بود.

فکر کردم وقتی برسم خانه شاید "میرا" توی گودرم بولد شده باشد...نشده بود.این پست را خواندم و بغض کردم.

"بعضی از پنجره ها

به باغ باز می شود

بعضی از پنجره ها

به دیوار

مرا به کدام پنجره می خوانی؟"

و توی خیالم برای پنجره های رو به دیوار،امروزم را می کشم،نمی گذارم زمستانم کنی... 

 

+شعر از قدسی قاضی نور