X
تبلیغات
رایتل
شنبه 21 آذر‌ماه سال 1388

بفرمایید فروردین شود اسفندهای ما

این وبلاگ را بالا و پایین می­کنم.به عکس دو نفره­تان می­رسم و بغض،بدجور می­نشیند توی گلویم.با خودم فکر می­کنم الان چه حالی دارد فاطمه؟

اصلا سهم این روزهایمان،سهم این ماه­هایمان از عشق دارد می­شود همین دلشوره­های مدام،همین دل­نگرانی­ها...

ساره همین چند روز پیش پیغام فرستاده­بود که برای مهدی دعا کنید،دارد می­رود دادسرا،دعا کنید حبس نخورد.

توی راهپیمایی شانزده آذر «میم» هی برمی­گشت عقب که ببیند «سین» کجاست و می­گفت:صورتت رو بپوشون خب...میم صورت خودش را نپوشانده­بود.

فاطمه،فاطمه...همان موقع که فنی را به زور اشک آور و کتک،مثلا فتح کرده­بودند،همون موقع که ما جلوی چمران نشسته بودیم روی زمین و سرفه و سرفه و دود سیگار...همان موقع که نیلوفر می­دوید توی راهرو دنبال آب،که من قلبم ریخت که نیلوفر برای چه کسی اینجوری بال بال می­زند،دویدم دنبالش و تو را دیدم که زانو زده­ای بالای سر مجتبی که حالش بد بود،سرش از پشت خورده بود به پله ها...چشم هات چه نگران بود و دستهات که قفل شده بود روی شانه­های مجتبی چه لرزان...

همان موقع،همان موقع بغضم گرفت که این است سهم این روزهای ما از عشق...چه کسی این دردهای مدام را توی قلب ما کاشت؟

این روزها تو و مجتبی هی توی سرم چرخ می ­خورید.آن همه محبت سیال بین شما،آن همه شجاعت تحسین­برانگیز مجتبی،لبخندهایش توی بدترین روزها که یعنی همه چیز درست می­شود...

یاد روزهای قبل از انتخابات می­افتم که هی زنگ می­زدم به تو که به آقای هاشمی بگو برای اکباتان روبان سبز بیاورد.

یاد راهپیمایی روز قدس که نشسته بودید کنار هم،توی خیابان حجاب،همان آخرها که باران گرفته بود.

یاد کلاس­های ملال آور مرصادالعباد که تا می­آمدم بالای کتابت چیزی بنویسم می­کشیدی­اش که مال مجتبی ست.

چه باک که اسپری فلفل بپاشند توی صورتت تا مجتبی را ببرند،که ندانیم کجاست اصلا.

تو شبیه تمام عاشق­های صبور این ماه­هایی...که عشقت را به آزادی و سبز و صلح و بهار گره زده­ای.

ما منتظریم دخترجان،منتظر بهاری که قرار است با دست­های شما و هزار هزار فاطمه و مجتبی دیگر رقم بخورد.

جز دعا و آرزو و انتظار کاری می­شود کرد؟

**************

یاداداشت ساحل.

یادداشت یاسمین.

وبلاگی برای آزادی مجتبی هاشمی.