X
تبلیغات
رایتل
سه‌شنبه 3 آذر‌ماه سال 1388

فرار از خانه

یک روز از خانه فرار کردیم.من و برادر و دختردایی­ام.رفته­بودیم مهمانی،یادداشت گذاشتیم که ما داریم می­رویم و لطفا دنبالمان نیایید.

هر سه تا دبستانی بودیم.چند تا سکه هم برداشتیم که بیندازیم پشت سرمان.نمی­دانم چرا،نمی­خواستیم برگردیم که،نمی­خواستیم آنها هم دنبالمان بیایند.پس چرا؟نمی­دانم.

خیابان شلوغ بود،پر از دستفروش و عابرپیاده و خانم­هایی زنبیل به دست که یا داشتند می­رفتند خرید یا از خرید برمی­گشتند .

رسیدیم سر خیابان.برادرم گفت: من گشنه­ام.دختردایی­ام گفت:من دلم تنگ شده.من گفتم:خسته شدم.

برگشتیم به سمت خانه.برگشتنه چند تا از سکه­هامان را پیدا کردیم.گذاشتیم روی پولهای توی جیبمان و بستنی خریدیم.وقتی رسیدیم خانه و زنگ زدیم، گفتند:اِ...شما بیرون بودید؟

گفتیم:آره...رفته­بودیم بستنی بخریم.

بعد رفتیم توی اتاق و همانطور که بستنی یخی­هامان را لیس می­زدیم یادداشتمان را پرسوز و گدازتر از دفعه­ی پیش نوشتیم.

می خواستیم این­بار موقع فرار،یادداشتمان را جایی بگذاریم که همه ببینند.