یک روز از خانه فرار کردیم.من و برادر و دخترداییام.رفتهبودیم مهمانی،یادداشت گذاشتیم که ما داریم میرویم و لطفا دنبالمان نیایید.
هر سه تا دبستانی بودیم.چند تا سکه هم برداشتیم که بیندازیم پشت سرمان.نمیدانم چرا،نمیخواستیم برگردیم که،نمیخواستیم آنها هم دنبالمان بیایند.پس چرا؟نمیدانم.
خیابان شلوغ بود،پر از دستفروش و عابرپیاده و خانمهایی زنبیل به دست که یا داشتند میرفتند خرید یا از خرید برمیگشتند .
رسیدیم سر خیابان.برادرم گفت: من گشنهام.دخترداییام گفت:من دلم تنگ شده.من گفتم:خسته شدم.
برگشتیم به سمت خانه.برگشتنه چند تا از سکههامان را پیدا کردیم.گذاشتیم روی پولهای توی جیبمان و بستنی خریدیم.وقتی رسیدیم خانه و زنگ زدیم، گفتند:اِ...شما بیرون بودید؟
گفتیم:آره...رفتهبودیم بستنی بخریم.
بعد رفتیم توی اتاق و همانطور که بستنی یخیهامان را لیس میزدیم یادداشتمان را پرسوز و گدازتر از دفعهی پیش نوشتیم.
می خواستیم اینبار موقع فرار،یادداشتمان را جایی بگذاریم که همه ببینند.
منوی اصلی
