پنجشنبه 28 آبان ماه سال 1388
از نتوانستن
میخواستم بگویم پهلویم بمان،نرو...نگفتم،بلد نبودم.هیچوقت ننشستهبودم جلوی کسی و اشکهایم را قورت بدهم و صدایم را نازک کنم که پهلویم بمان.دیدم نمیتوانم،گلویم میسوخت و دلم میخواست فقط یک بار،به جای اینکه هی توی بوفهی دانشکده،توی ایستگاه بی آر تی،روی چمنهای جلوی بانک،روی سکوی جلوی مرکزی،پای تلفن..مسخره بازی درآورده باشم و توی همهی جمله هایم کلمه ریختهباشم که کسی را بخندانم،کاش فقط یک بار نرو گفتن را تمرین کردهبودم،یک بار فقط...
منوی اصلی
