X
تبلیغات
رایتل
سه‌شنبه 14 مهر‌ماه سال 1388

پاییزگردی

من دارم شبیه خودم می شوم.نه اینکه ترسناک باشد،اما خنده دار است.که بعد از مدتها،بعد از روزها،هفته ها،ماه ها من آینه را نگاه کنم و بگویم من این دختره را می شناسم.

که حسود است،که نگران جوش های روی پیشانی اش می شود،که زود می رنجد،سرسنگین می شود،دلگیر می شود...زود هم فراموش می کند،بعد خودش اسمش را می گذارد بزرگواری.که نیست،که بزرگوار نیست و خودش هم می داند که نیست.که تا لنگ ظهر می خوابد و برای خودش رویا می بافد.برای روزهای پاییز قرار مهمانی می گذارد،قرار سفر می گذارد،قرار کافه نشینی می گذارد...همه اش هم توی غلت و واغلت دم صبح.بعد که حوصله می کند از رختخواب بکند می بیند که بد نیست کم کم به کنکور فوق فکر کند به جای می رویم که داشته باشیم پاییزگردی را.

بد نیست که یادش بیاید جدی جدی دارد 22 ساله می شود.باید یاد بگیرد درها را این همه به هم نکوبد،پایش را روی زمین نکوبد،وقتی عصبانی می شود کتابش را روی میز نکوبد(کتابه امانت است،وا می رود).باید یاد بگیرد که اینجوری بلند بلند حرف نزند،اینجوری بلند بلند قهقهه نزند.(که وقتی شروع می کند حرف زدن وقتی خیلی عصبانی است یا خیلی شاد است هزار تا دهان برنگردند طرفش و به هیس باز شوند.)

بیست و دو سالگی یعنی هی از دیوار آینده خودت را بکشی بالا.نگاهش کنی و ببینی این است زندگی پیش روی من.می توانی هم فرار کنی،خودت را جمع کنی پایین دیوار و برای خودت رویا ببافی.بی خیال فوق و درس و کار و درهایی که تند و تند کوبیده می شوند به هم...