X
تبلیغات
رایتل
پنج‌شنبه 27 فروردین‌ماه سال 1388

شمشاد بازی

عطری نمور و خیس می پیچد توی سرم.یاد بازی قدیمی مان می افتم.اسمش را گذاشته بودیم شمشاد بازی.که اینجور وقتها راه می افتادیم و دستمان را آرام می کشیدیم روی ردیف شمشادهای خیس و ترد.بعد دستمان را به هم نشان می دادیم که نم باران گرفته و دستهایمان تازه می شد.تازه ی تازه،خنک و زلال.

این روزها زیاد دستم را می کشم روی شمشادها،بعد نگاهشان می کنم.دستهایم را می گویم.نگاهشان می کنم که این همه سرد،این همه خاموش نم باران را به خودشان گرفته اند.

«تو آب شده یی

در اندوه اسب ها

دلتنگی دره ها

قطرات شبنم،

مه نمی گذارد که ببینمت...

شمس لنگرودی»