X
تبلیغات
رایتل
جمعه 21 فروردین‌ماه سال 1388

به بهانه ی دوره ی هزارباره ی کلاه قرمزی و پسرخاله

آنجوری که کلاه قرمزی خودش را می چسباند به آقای مجری و می گوید:کاش من دایناسورت بودم...

آنجوری که شب است و کلاه قرمزی تب کرده از گل انداختن آقای مجری.آن جوری که آقای مجری می گوید:آدما بزرگ که می شن همه چی یادشون می ره،اول از همه بچگی شون...

اینجور عاشقی کردن ها،اینجور بغض افتادن زیر گلو و لب ورچیدن،اینجور خواستن ها.

دوباره من امروز تا ته دلتنگی رفتم،تا ته بچگی.که چه قدر دلم کلاه قرمزی خواست،که این روزها آقای مجری کچل تر شده!

که من دوباره دلم هوای روزهای دور را کرد و بعد دیدم عجیب دلتنگم.دیدم اگر ادبیات کودک و نوجوان می خواهد دلم،اگر حاضرم برای فوق بروم شیراز،نه اینکه دلم برای بچه های سرزمینم سوخته باشد،دیدم خودمم.دیدم خودم را باید نجات بدهم و تنها پناهگاهم همین است،همین میراث باشکوه.دیدم من اگر نوجوانی نخواهم،کودکی نخواهم،نیستم دیگر.

بعد دیدم این کلاه قرمزیه که همه اش تجسم تمام معصومیت ها و آرزوها و خنده هاست،از تمامِ تمامِ کارتون ها و سالیوان ها و وال-ای ها مالِ من تر است.که انگار اگر دست دراز کنم می توانم بغلش کنم.می توانم زیر گوشش زمزمه کنم:کاش من دایناسورت بودم...