X
تبلیغات
رایتل
جمعه 10 خرداد‌ماه سال 1387

می نویسم که بگذرد

آدم های ترحم برانگیز،خرد،کوچک.آدم های ترحم برانگیز که سر جا در اتوبوس دعوا می کنند، ،که چراغ های قرمز را رد می کنند تا برسند به یک میهمانی،که می روند کافی شاپ و دنیایشان در یک لبخند احمقانه خلاصه می شود، که صبح های شنبه عجله دارند زود برسند...خودم هم از این آدم های ترحم برانگیزم.انگار اصلا اسم آدم که رویمان بیاید می شود ترحم کنیم به یکدیگر،به جرم آدم بودنمان.

 

کافی است جای چند روز پیش من باشی و ببینی به یک باره همه چیز فرو می ریزد،گذشته ی بیهوده ات که فکر می کردی خیلی دوست داشتنی است و پر بوده از دقیقه های نود و مجله های مسخره.همین روزها که هی می چرخم دور خورم،همین آینده ی مبهمی که نمی دانم چه پیش می آورد برایم...همین ها کافی است،برای اینکه بدانی انسان خیلی کوچک است برای حفظ کردن خودش از بلایی که دنیای کثافتمان دارد سرش می آورد.

 

راستی یاسمین،چه خوب که آن روز دانشگاه نبودی که بیایی پیشم،انگار احتیاج داشتم به چیزی که نشانم دهد زندگی ام چه قدر خالی است،بیهوده است و پر است از بهانه های مسخره ای مثل پاستیل و تابستان و هندوانه.

 

هی!

«پنجره ها بهترند

دست کم می شود

پرنده ها را دید

که رد می شوند

به جای چاردیوار»

اورهان ولی