X
تبلیغات
رایتل
چهارشنبه 14 فروردین‌ماه سال 1387

سه،دو،یک...فرار

هوا خوب بود.کوهستان دنج و خلوت.فقط خودمان سه نفر بودیم.من و مامان و دایی کوچیکه!

دایی کوچیکه قبلا عضو گروه کوهنوردی بوده،پس حتما راه را بلد است و راه مقابله با خطر های احتمالی را هم.

از کوره راه بالا می رویم.خوشحالم و دارم برای خودم شعر می خوانم.ناگهان...صدای عوعوی یک گله سگ.دارم آماده می شوم بترسم که دم یک سگ را از آن دورها می بینم،بعد نزدیک می شود.بله،دارد به سمت ما حمله می کند.یک سگ دیگر هم پشت سرش است.دایی ام می گوید:بدوید.(خودش تکذیب می کند.می گوید گفتم ندوید!)

من عربده می کشم و مثل فشنگ می دوم به سمت دره.شیب تندی دارد و پایم می گیرد به سنگ و می خورم زمین،مامان هم.جفتمان روی هم می غلتیم.صدای سگ دور نمی شود و روسری مامان در خاک و خل ها گم می شود.(من وضعم از مامان بهتر بود،افتاده بودم روی او و جایم نرم تر بود!)

بالاخره خونین و مالین متوقف می شویم.شلوار جین عزیزم پاره شده.دهان مامان پر از خاک و خون است.

سایه سنگین سگه هنوز بالای سرمان است.دارد دمش را تکان می دهد.می ترسیم تکان بخوریم و به ما حمله کند.آخرش با ترس و لرز بلند می شویم.

دلیل توقف سگ این بوده که دایی ام برگشته و به سمتش هاپ هاپ کرده!بعد هم دیده که من و مامان داریم به سمت خفنی می غلتیم سمت دره،مانده بوده جواب بابایم را چی بدهد که خوشبختانه متوقف شدیم!

 

*بابابزرگم گفت احمقانه ترین کار فرار است.راه مبارزه با سگ این است که متقابلا بهشان حمله کنید.

*مامان در عمرش اینجوری نترسیده بود.

*گویی سگ های نگهبان بودند و ما داشتیم از حوزه استحفاظی شان رد می شدیم.وقتی فرار کردیم فکر می کردیم گیر یک مشت سگ هار و گرسنه افتاده ایم!

*جای قشنگی بود کلا این بند عیش.بعد از حمله سگ ها لنگ لنگان داشتیم برمی گشتیم که سه نفر را دیدیم که راه را بلد بودند و دنبال آنها رفتیم.

بند عیش کنار ده حصارک است.(بالای پونک).فقط مواظب باشید رودخانه را بگیرید و بروید بالا.کاری هم به کوره راه ها و سگ ها نداشته باشید!