X
تبلیغات
رایتل
پنج‌شنبه 8 فروردین‌ماه سال 1387

خیزید و خز آرید که هنگام بهار است!

بهار است،هشت روز از عید گذشته و بوی ملس سبزه ها پیچیده توی هوا.بهار است،همان بهاری که یک ماه بود انتظارش را می کشیدم.که دل نگران بودم از راه نیاید.می ترسیدم اسفند تمام نشود و 86 تا ابد طول بکشد.

اول فروردین زود از خواب پا شدم،تخم مرغ ها را  ریختم توی زردچوبه تا رویشان گلهای رنگی بکشم.آینه را که دستمال می کشیدم نفس عمیقی کشیدم که انگار دارد عید می شود.مامان داشت سنجد ها را از جای همیشگی در می آورد و قرآن را می گذاشت سر هفت سین.من هی فکر می کردم چیزی کم است.نکند ماهی ها قبل از سال تحویل بمیرند؟

الان هشتم فروردین است.کتابهایی که چیده بودم کنار هم تا بخوانم نخوانده ام.فیلم هایی که قرار بود ببینم ندیده ام.فقط خاک گلدانها را عوض کرده ام و عطسه زده ام،انگار حساسیت بهاری گریبانم را گرفت بالاخره.دستانم را که بالا می آورم تا بینی ام را پاک کنم بازوهایم درد می گیرد.تقصیر مامان است.رفته بودیم دوچرخه سواری که یک جا بی هوا پیچید جلویم.پرت شدم روی قلوه سنگها و بازوهایم ضرب دید.اما مهم نیست.امروز صبح هم رفتیم تمرین رانندگی.دو بار رفتم توی جدول،میدان را هم که داشتم دور می زدم مامان چسبیده بود به صندلی و بی هوا،یک دفعه راهنما دوبل را روشن کرد.مهم این است که یک دستی رانندگی می کردم.(نگفته بودم من عاشق آدم های یک دستی رانندگی کن می باشم؟!)

میلاد هم که از دوم فروردین رفته اردوی درسی رامسر.بدون اینکه به من بگوید چند تا کتاب هم از کتابخانه ام برداشته برده که می خواستمشان.کارت دانشجویی ام را هم گم کرده ام.

راستی،عادت کرده ام وقت و بی وقت پرده ی اتاقم را می زنم کنار.بغض هم نمی کنم.بعد از سه سال به ردیف ساختمانهای اکباتان عادت کرده ام.دیگر دلم برای کاج بلند حیاط خانه ی قدیمی تنگ نمی شود.

کاش این بهانه های کوچک برای زنده بودن و نفس کشیدن همیشه سر بکشد از بالای دیوار.کاش همیشه تخم مرغ های هفت سین به شوقت بیاورند و ردیف کتاب های نخوانده و اسکناس های تا نخورده.کاش همیشه بهار باشد،عید باشد.همین عید آرام و ساکن و بی هیجان.همین عید خواب آلود و گس...

 

*تیتر از منوچهری.با تصرف!!