X
تبلیغات
رایتل
سه‌شنبه 27 آذر‌ماه سال 1386

بی تو هر لحظه مرا بیم فرو ریختن است

خسته ام.کیفم سنگین است و دستانم پر.از صبح کلاس داشته ام.به آزادی می رسم.از وقتی اتوبوس های انقلاب-اکباتان را برداشته اند دم دمهای غروب به اکباتان رسیدن مصیبت می شود.صف طویل تاکسی های آزادی-اکباتان را که می بینم سرم گیج می رود.می روم توی صف و دعا می کنم ماشین ها تند تند بیایند.هزار تا کار دارم.خرید،درست کردن شام،پرستاری از مامان،کنفرانس فردا،درس های تلنبار شده،تحقیق های نکرده.این سرفه های لعنتی هم که امان نمی دهد،هنوز خوب نشده.بعد دو تا خانم می آیند جلوی من می ایستند.واقعا حوصله ندارم باهاشان دعوا کنم که چرا بی نوبت آمده اند توی صف.می گویم بی خیال،شعور ندارند دیگر.دو نفر جلوتر فرقی به حال من نمی کند.تاکسی می آید.خانمه می گوید شما بفرمایید.خوشحال می شوم.می خواهم بپرم توی ماشین و معطل نکنم که دق...زیپ کیفم باز می شود.بوستان،کلیله و دمنه،کلی ورق،کیف پول..تمام محتویات کوله ام می ریزد کف خیابان.خانمه می پرد جلو.می گوید:آخی...تند تند وسایلم را جمع می کند می دهد دستم.کسی توی ماشین غر نمی زند.حتی راننده چند متر جلوتر می ایستد تا خانمه ورقی را که دیده افتاده زیر ماشین برایم بیاورد.دختره توی ماشین کمکم می کند تا کیفم را ببندم.اینجوری است که در میدان آزادی کم کم غروب می شود.