X
تبلیغات
رایتل
شنبه 22 اردیبهشت‌ماه سال 1386

روزگاری من و دل ساکن کویی بودیم

*به گمانم دوشنبه بود.در هیاهوی همیشه ی انقلاب ایستاده بودم و گذر آدمها را نگاه می کردم. فکر می کردم هر کدام از دخترهایی که رد می شوند از روبه رویم می توانند آیدا باشند.آیدا در ذهنم محو بود،با رنگی آبی و لبخندی بزرگ،خیلی خیلی بزرگ.با تردید به دختری نگاه می کنم که شلوار جین پوشیده و روسری کرم.هر دو لبخند می زنیم به هم و تردید نمی کنیم.شعر می خوانیم در ظهر گرم دوشنبه ای بهاری و من برای خاطره ی اول نوشابه را خالی می کنم روی میز.بعد آن تجربه ی مشترک و منی که به پیتزای سرد گاز می زدم و به دوست سیاه پوشم نگاه می کردم و با خودم می گفتم:چه قدر خوب است که آیدا اینجاست...می دانم که تنهایی توان مقابله با حجم آن همه اندوه را نداشتم.

*به گمانم سه شنبه بود.سه شنبه ۱۲ ظهر در گرمای بی پیر این روزها نشستم توی اتوبوس و به یک گروه پسربچه ی شاد دبستانی چشم دوختم.چه قدر زندگی بود که از چشمهایشان می بارید.لبخند زدم به چشمانشان و خنک شدم...زنگ اس ام اس.سرم را بردم پایین.و وقتی آوردم بالا اتوبوس خالی شده بود.صدای جیغ گوشم را پر کرد...منگ می ایستم،می نشینم،پیاده می شوم و به حجم انبوهی نگاه می کنم که پسرک را می گذارند توی ماشین.صدای مادری که می گوید:«خدا به داد مادرش برسه.»دوستش،یکی دیگر از همان کودکان شاد دبستانی زار می زند و می دود توی پیاده رو.انگار می خواهد فرار کند از ماشینی که به دوستش زده و می گرید و می گرید و می گرید.برمی گردیم توی اتوبوس.همهمه های درهم مردم توی گوشم می پیچد و من فقط دعا می کنم و دعا و دعا...

*به گمانم چهارشنبه بود.چه قدر درد دارد خاطره های ریخته روی زمین،خاطرات ترک خورده.چشمانم را می بندم و به نسیمی فکر می کنم که می وزید و می وزید و می وزید.و همیشه عطر کتاب های نو داشت،کتاب های ورق نخورده.عطر چمن های مرطوب و دامنه های البرز.عطر دوچرخه ی رنگی و ذرت داغ مکزیکی...اینجا کجاست؟دنبال ناشرها می گردم در یک سالن درندشت.پایم به لوله ای گیر می کند،دارم می خورم زمین.مروارید کنار تندیس چه می کند؟الف چه ربطی به گ دارد؟بعد از نیم ساعت گشتن به مروارید می رسم.به غرفه دار غر می زنم که چرا همه چیز اینقدر قاطی است؟می گویم که مدتهاست دارم دنبالتان می گردم.جایزه کارت اینترنت می دهد برای جست و جوهایم!!در نشر مر کز یک نایلن از کتاب هایم را جا میگذارم.فدای سرت سالینجر عزیز،فرانی و زویی بماند برای سال بعد.توی محوطه دارم دنبال جایی برای نشستن می گردم.خانمی می بیند که بلاتکلیف با کیسه های سنگین کتاب و مقنعه ای درهم ایستاده ام.یک روزنامه کنارش برایم پهن می کند و به من پرتقال می دهد.اینجور وقت ها مهربان می شویم با همدیگر انگار.صدای همهمه می آید.خانمه می گوید:«یکی رو هم شفا دادن!!»همه می خندیم و یکی می گوید:«از مزیت های برگزاری نمایشگاه کتاب در مصلی. » با موبایل حرف زدن؟شوخی می کنی! انگار در بیابان گیر کرده ای.نگار نوجوان!چه قدر دلم می خواست ببینمت.اگر سالهای پیش بود و نمایشگاهی که آن همه دوستش داشتم...بعد از نوروز قشنگترین روزهای سال بود برایم ۱۲ تا ۲۲ اردیبهشت از سالهای دور دبستان...

*به گمانم جمعه بود.دوچرخه سواری در پارک جنگلی چیتگر.همان مسیری که می رفتیم همیشه و رکاب می زدیم و باد به صورتمان می خورد و حس های موذی بدجنس گم می شد.این جمعه،پلیس قدم به قدم.تذکر می دهند به من و مامان که پیست را ترک کنیم و برویم داخل پیست بانوان.می رویم.هی دور می زنیم و بعد از دو دقیقه می رسیم سر جای اولمان.با خودم فکر می کنم من امنیت اجتماعی را خدشه دار می کنم یا مرد توی تاکسی؟که از ترسش می چسبم به در تاکسی و نرسیده به مقصد پیاده می شوم.توی گرما می ایستم منتظر اتوبوس و دیر می رسم.