-
لبخند استاندارد
سهشنبه 19 تیرماه سال 1386 14:57
این روزها که مغازه ها پر شده از اجناس تقلبی لب ها هم آبروی لبخند ها را برده اند. اما،بر صورت تو انگار مهر استاندارد کوبیده اند این روزها کیفیت لبخندت در قوطی هیچ عطاری پیدا نمی شود! مریم-تیر ۸۶
-
لعنت به چراغ سرخ
شنبه 19 خردادماه سال 1386 14:28
* اسمش رو می گذارم خودخواهی.چون چیزی که می خواستی نبودم رسما تمام روزهایی که احتیاج داشتم بهشون برای درس خوندن خراب کردی!اون دیالوگ هامون فکر کنم چیزی در این مایه ها بود:اگه من اونی باشم که تو می خوای دیگه من من نیست.یعنی من من نیست. *بعدش همه رسما خراب شدیم رو سر زهرا که باید ما رو با ماشینت ببری.زهرای طفلکم کلی...
-
هذیان
پنجشنبه 17 خردادماه سال 1386 19:27
اسمش رو چی می گذاری نمیدونم.من اسمش رو می گذارم حماقت،«خود گول زن بینی»! آره دیگه،«وقتی این همه اشتباه جدید هست که می تونم مرتکبش بشم چرا باید همون قدیمی ها رو تکرار کنم؟» بعد مامان رسما در حال دوچرخه خوندن غافلگیرم کنه،بشینه روی صندلی،بگه:«با این وضعیت پیش بری به هیچ جا نمی رسی...»من هم به جای شرمندگی بخندم.چون چند...
-
ای باران
دوشنبه 14 خردادماه سال 1386 11:10
بارون اومد دوباره سبزه به خنده وا شد دوباره توی دنیا دشتهای خشک سیراب شد بارون بارید و بارید تا گلها خوشحال بشن از غصه ها در بیان از غم ها آزاد بشن ببار ببار بارون جون تو دشت و صحرا ببار تو بارونی و بارون مهربونی مهربون مریم.آذر ۷۵ پی نوشت ۱:سوم دبستان که بودم این شعر رو با آهنگ گفتم.لطف کنین با آهنگ بخونین! پی نوشت...
-
باز کن پنجره را
یکشنبه 6 خردادماه سال 1386 18:11
خب دیگر،تولد چهار سالگی که توی بوق و کرنا کردن ندارد! فقط فکر می کنم باید مقادیر زیادی تشکر بکنم از کسانی که اینجا را می خوانند... و از دوستان عزیزی مثل فیروزه ، متولد ماه مهر ،باران، بچه های دوچرخه، ققنوس(که هنوز کلی ممنونم ازش بابت قالب اینجا)، سین و...این قدر دوست خوب به واسطه ی این وبلاگ پیدا کرده ام که نمی دانم...
-
بی چتر در باران
جمعه 4 خردادماه سال 1386 19:54
غریبه های آشنا دنیای شاعران دختر دوچرخه است.دختران نوجوانی که در جهان شیشه ای شان پشت یک برگ به دنبال یک شعر می گردند و هنوز به حاشیه ها آلوده نشده اند.شاعرانی که مثل شعرهایشان ساده و صادق اند،آن قدر که حتی گاهی می پرسند:چرا هیچ کس گنجشک ها را روی شاخه های زندگی جدی نمی گیرد...(از مقدمه غریبه های آشنا.تدوین سید عباس...
-
دبگر تمام شد،پیش از آنکه فکر کنی اتفاق می افتد
شنبه 29 اردیبهشتماه سال 1386 21:31
*سمانه جیغ می زند پای تلفن:"عروسی کرده؟!باورم نمی شه!!!!"بی حوصله داد می زنم:ساکت بچه،ببینم دارم چی کار می کنم.گفتی بپرسم چی؟ سمانه:اسمش،شغلش،چی خونده،کجا.وای خدا،مریم،مریم،مریم...یعنی چی؟چرا؟ اس ام اس را می فرستم و منتظر جواب می مانم.پای تلفن به سمانه می گویم:به جان خودم اگه نفر بعدی تو باشی رسما می یام می کشمت...
-
سانسورینگ
چهارشنبه 26 اردیبهشتماه سال 1386 18:57
-پست مدرن ترین فیلمی که تو عمرتون دیدین؟ -قسمت دیشب پرستاران.با تشکر.
-
روزگاری من و دل ساکن کویی بودیم
شنبه 22 اردیبهشتماه سال 1386 19:38
*به گمانم دوشنبه بود.در هیاهوی همیشه ی انقلاب ایستاده بودم و گذر آدمها را نگاه می کردم. فکر می کردم هر کدام از دخترهایی که رد می شوند از روبه رویم می توانند آیدا باشند.آیدا در ذهنم محو بود،با رنگی آبی و لبخندی بزرگ،خیلی خیلی بزرگ.با تردید به دختری نگاه می کنم که شلوار جین پوشیده و روسری کرم.هر دو لبخند می زنیم به هم و...
-
چنین گذشت بر من
یکشنبه 16 اردیبهشتماه سال 1386 21:59
به تو که فکر می کنم همه جا بهار می شود آسمان زمین و چشمانم که پر از حضور توست ذهنم پر از نسیم می شود و دستهایم پر از گل از تو که خالی شوم زمستان می آید و جا پاهای مانده در برف به تو که می رسد بهار می شود...
-
تنها صداست که می ماند...
شنبه 25 فروردینماه سال 1386 22:17
کلاس ارف.یه پسره بغل دستم نشسته بود.من،یه دختربچه ی ۶ ساله.معلممون گفت:کسی چیزی نگه تا من حرفام تموم شه.درسمون در مورد بلز بود.پسره آروم در گوشم گفت:بزن رو بلز.با چوب بلز کوبیدم روش.دنگش در اومد.خانمه چشم غره رفت و به حرفاش ادامه داد.بعد از پنج دقیقه پسره گفت:بزن رو بلز.من هم زدم و صدا،مثل یه جیغ ممتد و آروم توی کلاس...
-
در گذر...
یکشنبه 19 فروردینماه سال 1386 19:40
می دانم.برف سپید است.زیباست و پر از طراوت و سادگی.اما رد پاهای جا مانده در برف دلتنگم می کند.انگار روزی،کسی رفته و از یاد برده خاطراتش را هم با خود ببرد. می دانم،باران پاییزی که می بارد دنیا رنگ دیگری می گیرد،اما در روزهای بارانی عابران از یاد می برند سهمی از چترشان را به دیگری تعارف کنند. می دانم،تابستان پر از رنگ...
-
خونه باهار کدوم وره؟
سهشنبه 14 فروردینماه سال 1386 22:27
هجوم غریبی از روزهای دور. امروز دوچرخه هایم را ورق زدم.به یاد روزهای سیزده سالگی که پنجشنبه هایم طعم شیرین دوچرخه داشت. دیروز ایمان آوردم که سیزده به در تلخ ترین روز دنیاست.وقتی پولک ها را از روی تخم مرغ های رنگی می کندم. پیک شادی نداشتم که دلم شورش را بزند.تاریخ ادبیات پانصد صفحه ای جلویم باز بود که هیچ عکسی برای رنگ...
-
برف می بارد بر دامان سبز بهار
دوشنبه 13 فروردینماه سال 1386 23:08
پارک جمشیدیه.نوروز ۱۳۸۶
-
اخراجی
یکشنبه 5 فروردینماه سال 1386 21:32
اخراجی ها.سینما سپیده.ساعت 10.کنترلچی می گه هر جا دلتون خواست بنشینین.زیر گوش مامان می گم:یادته 5 فروردین دو سال پیش دو تایی رفتیم بوتیک؟ اخراجی ها.سینما سپیده.سالن تاریک،سینمای خلوت. اخراجی ها.جنوب شهر و خاطرخواهی و لات بامعرفت.شوخی هایی که قهقهه های بلند دنبالش نیست.گاهی تکراری می شن،گاهی توی ذوق می زنن،گاهی تعجب...
-
به جهان خرم از آنم که جهان خرم ازوست
دوشنبه 28 اسفندماه سال 1385 16:50
*چند روزپیش توی میدون انقلاب یه مینی بوس آبی بود.یه آقاهه جلوش وایساده بود و داد می زد:استادیوم،استادیوم. از پنجره ش پسرای 17،18 ساله با پرچم آبی آویزون بودن و جیغ و داد می کردن. برای یه لحظه ی کوتاه ایستادم.وسوسه شدم بپرم بالا.حسودیم شد به اون همه بغض و خنده و شادی و درد که با همین شعارها و پرچم ها دود می شه و می ره...
-
بگذریم
پنجشنبه 24 اسفندماه سال 1385 19:23
*زنگ می زنم به زهرا و برای بار هزارم یک اس ام اس را می فرستم:زهرا به خدا من راضی نیستم.از اون سر شهر توی این شلوغی بیاین این سر شهر.خودم یه روز میام می گیرم. و زهرا:ما که با هم تعارف نداریم.اصلا اونورا کار داریم. دیگر اصرار نمی کنم.گوشی را می گذارم و می روم سراغ آهنگ هایم و زیر لب زمزمه می کنم:تو امشب گل نازی!!! زنگ...
-
سکوت حرف سکوت
یکشنبه 20 اسفندماه سال 1385 17:31
لنی اول با این جوان،که یک کلمه هم انگلیسی نمی دانست رفیق شده بود.به همین دلیل روابطشان با هم بسیار خوب بود.اما سه ماه نگذشته بود که عزی شروع کرد مثل بلبل انگلیسی حرف زدن و فاتحه ی دوستیشان خوانده شد.فورا دیوار زبان میانشان بالا رفته بود.دیوار زبان وقتی کشیده می شود که دو نفر به یک زبان حرف می زنند.آن وقت دیگر مطلقا...
-
بمب گوگلی
جمعه 18 اسفندماه سال 1385 12:18
300 the movie لطفا اینجا رو بخونین.و برای دفاع از این حرکت لینک بدین. 300%20the%20movie%20 '> ممنون. شاد باشید و سربلند! پینوشت: ۱.مرسی از فیروزه که باعث شد دست استکبار جهانی از این وبلاگ قطع بشه! ۲.من کلی فعال شدم،به لینک دونی نگاهی بیندازید!
-
میرا
دوشنبه 14 اسفندماه سال 1385 20:12
دیوار شیشه ای.این روزها انگار دارم در خانه ای با دیوارهای شیشه ای زندگی می کنم.انگار افکارم،عقایدم و حرف هایم را همه می بینند،می شنوند و بدتر از همه به آن می خندند و شاید حتی تحقیرش می کنند.این روزها«یواشکی هایم» بدجور حراج شده!
-
رنگین کمان
سهشنبه 8 اسفندماه سال 1385 21:59
شنبه مغموم است ژاکتی خاکستری بر تن کرده و مثل پیرزنی بی کس از یاد برده قوطی قرص هایش را کجا گم کرده یکشنبه آرام است بی هیچ تکاپو و جنبشی نقاب ابدی لبخند را بر چهره اش کشیده و پشت لبخندش هیچ رازی نیست دوشنبه نارنجی است شاد و شلوغ و پر از سر و صدا چون کودکان دبستانی که بی خبر از دلتنگی ها دغدغه شان در خوراکی زنگ تفریح...
-
نقطه سر خط
سهشنبه 1 اسفندماه سال 1385 19:46
دوست دارم زودتر از همه وارد کلاس بشم و دیرتر از همه خارج.نه به خاطر اینکه زودتر از همه برسم و دیرتر از همه برم.به خاطر اینکه دوست دارم کلاس خالی رو ببینم.کلاس،قبل از اینکه آدم ها داخلش بشن یا ازش برن بیرون. فقط کلاس هم نیست.سالن عروسی،همایش،سخنرانی... آرامش در هم ریخته ی قبل از شروع رو دوست دارم و آرامش در هم ریخته تر...
-
روز نوشت
یکشنبه 22 بهمنماه سال 1385 20:52
این که فقط در نوشتن تنبل شده ام یا اصولا و کلا،دقیقا معلوم نیست! فقط می دانم این روزها بی حوصله ام.دلم برای اتاق قدیمی ام تنگ شده و غیر از خوابیدن تنها کار مفیدم در یک هفته ی اخیر عبارت بود از نقد فیلم خواندن وآب دادن به گلدانها! هیچ یک از فیلم های جشنواره را ندیده ام اما می توانم هر فیلم را از زوایای مختلف بررسی کنم...
-
سبز،قرمز،زرد
چهارشنبه 11 بهمنماه سال 1385 19:38
مامان دستش شکسته و نمی تواند رانندگی کند.من می نشینم پشت فرمان. راهنمای راست می زنم و می پیچم به چپ از بس که هول شده ام. بوق وحشتناک و ممتد ماشین پشت سر. سرم را برمی گردانم تا عذرخواهی کنم که مامان جیغ می زند:حواست کجاست؟جدول! فرمان را برمی گردانم و بین دو ماشین قیچی می شوم. هوس می کنم ماشین را همین وسط پارک کنم.وسط...
-
کآشوب و فریاد از زمین بر آسمانم می رود...
یکشنبه 8 بهمنماه سال 1385 21:47
دلتنگی غریبی است.و من در نهایت ظلمت و در عبور همیشه ی تاریخ ایستاده ام و روزنه ای رو به نور طلب می کنم. دلتنگی غریبی است،این حقیقت همیشه جاری در رگهای تاریخ،این داستان عطش و آب و عطش،این داستان عشق و عاشق و معشوق،حب و محبوب.این عطر همیشه ی زلال،این زخم همیشه ی مظلوم.این همه عشق،این همه عشق،این همه عشق.... دلتنگی غریبی...
-
بیا تا برایت بگویم...
چهارشنبه 4 بهمنماه سال 1385 16:54
*آخرین روز ترم اول.آخرین امتحان وحشتناک اولین ترم!فکرش را هم نمی توانم بکنم اینقدر امتحانهایم را بد داده باشم. دلداری:افت ترم اولی بودن و نداشتن تجربه! ضد دلداری:ملت چی می گن پشت سرم؟ دلداری:هر چی بگن.حکایت دروازه و این حرفا.برو حال کن با این یک هفته تعطیلی! قول می دهم به خودم.مثل تمام دوران تحصیلم تا به حال.مثل تمام...
-
یک عاشقانه آرام
پنجشنبه 21 دیماه سال 1385 10:17
* فکر می کنم غرور و تعصب(جین آستین) رو سال اول دبیرستان خوندم.با ترجمه ی شمس الملوک مصاحب،به سختی! لحن ترجمه خیلی برام سنگین بود.با وجود این کتاب همه جا دستم بود.توی سرویس مدرسه،موقع غذا خوردن،توی رختخواب.سر دو روز تمومش کردم.و باقی هفته گفت و گوهای مهم کتاب رو دوره کردم تا به کتابخانه پسش دادم. * فکر می کنم چند ماهی...
-
روزهای دانشگاه
شنبه 9 دیماه سال 1385 18:06
* برخلاف دستور اکید استاد بسیار عزیز قیصر امین پور در کلاس آیین نگارش، دوست دارم این پست رو محاوره ای بنویسم! نمی دونم اسمش خودخواهیه یا نه.شایدم یه جور بدجنسی باشه! اینکه وقتی دوستهام رو می بینم که با لحن خسته ای می پرسن از دانشگاه راضی هستی؟می گم:خیلی(ی رو هم می کشم!) یادم نمی ره وقتی بحث رشته دانشگاهی می شد و من می...
-
بهار در زمستان
پنجشنبه 30 آذرماه سال 1385 11:06
گاهی آرزو می کنم کاش فصل تولدم پاییز نبود. کاش متولد زمستان بودم.مخصوصا بهمن یا اسفند. امیدوارم زمستان پیش رو برایتان پر از خوشی و شادی و سبزی باشد! پی نوشت:راستی،به هر حال چهار نماینده اصلاح طلب بهتر از هیچ است که!!
-
دموکراسی بر سر سفره مردم
چهارشنبه 22 آذرماه سال 1385 18:12
قرار نیست کسی با حرفهای من راضی شود به رای دادن.آن هم رای دادن به اصلاح طلبان! فقط فکر می کنم در این شرایط،تحریم نه تنها کاری از پیش نمی برد بلکه اوضاع را بدتر می کند. فکر کنید انتخابات یک معامله است.اگر در این معامله شرکت نکنیم چه چیزی به دست می آوریم؟سود یا زیان؟ معمولا استدلال تحریمی ها این است که رای دادن در...