-
دلخوشی
شنبه 12 شهریورماه سال 1384 22:11
*خانه جدید،اتاق جدید،دوستهای جدید،منظره جدید،روزهای جدید...و منی که همیشه به دنبال لحظه های نو و تجربه های جدید بودم،مدتهاست که آرزوی ته نشین شدن دارم!! آخر دل کندن از تمام عادتهای قدیمی و دوست داشتنی سخت است. باور می کنی؟ دوباره همه چیز مثل روزهای دور شد! با تمام دلتنگی ها و مجهولات و نبودن ها و بودن ها. تو هستی اما...
-
خانه جدید+تمام خوشی ها و دل تنگی هایش
چهارشنبه 2 شهریورماه سال 1384 16:29
گرما کلافه ام می کند.کولر خراب است.نمی دانم کجا بروم،دیگر اتاق خودم را هم نمی شناسم.فرش و صندلی ندارد.کارتونهای موز پر از مجله و کتاب و نوار روی هم چیده شده اند. جزوه هایم روی زمین پخش شده و ضبط می خواند: گل گلدون من،ماه ایوون من از تو تنها شدم چو ماهی از آب با خودم فکر می کنم کجای این دنیای بزرگ مثل اتاق کوچک من پیدا...
-
هی سانی
چهارشنبه 26 مردادماه سال 1384 18:07
*این روزها به چشم من هر آدم یک ویروس متحرک وباست!!! (با عرض معذرت البته!) * هی سانی ،چند شب است خوابت را می بینم و وقتی به صحنه آخر می رسم از خواب می پرم و توی این گرما سردم می شود. هی سانی ،سادگی ات را دوست دارم و معصومیتی که مثل یک بار سنگین سی سال روی دوشت کشیدی. هی سانی ،تو معرکه ای.تو خنگ نیستی و خودت هم خوب می...
-
غم و شادی
سهشنبه 18 مردادماه سال 1384 11:57
چینهای پیشانی در تناظر یک به یک قرار دارند به پاس هر شادی غمی...
-
در گذر این روزها...
شنبه 8 مردادماه سال 1384 18:22
*این پست تقدیم می شود به باران عزیز به پاس مهربانی ها و دلگرمی هایش که بعد از یک ماه انگیزه ای شد برای نوشتن... *باغبان گر چند روزی صحبت گل بایدش بر جفای خار هجران صبر بلبل بایدش حافظ *زمان بستر تغییرات است. این قانون کهنه را به دیوار اتاق آویزان می کنم و روزی هزاران بار مرور... از یاد نمی برم که گذشته برنمی گردد. از...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 7 تیرماه سال 1384 20:51
* مشق شب:من به رای مردم احترام می گذارم،تو به رای مردم احترام می گذاری،او به رای مردم احترام می گذارد،ما به رای مردم احترام می گذاریم،شما به رای مردم احترام می گذارید،آنها به رای مردم احترام می گذارند... اوه،چقدر سخته مشق شب این روزها! *از فیلم های جشنواره فجر امسال دو تا فیلم دیده بودم .«بید مجنون» و «خیلی دور،خیلی...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 31 خردادماه سال 1384 17:35
* در تمام دو سال وبلاگ نویسیم،مطلب های سیاسی ام انگشت شماره،به زور به پنج تا می رسه.به خاطر اینکه دلم نمی خواست توی وبلاگم از سیاست بنویسم،نه فقط به خاطر آلودگی دنیای سیاست،نه فقط به خاطر اینکه «من قطاری دیدم که سیاست می برد و چه خالی می رفت»،چون مساوی است با چند تا فحش و چند تا دشمن و چند تا دوست.مطلب قبلیم اگر...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 29 خردادماه سال 1384 15:49
چند بار نوشتن اسم معین را تمرین کردم تا وقتی در برگ رای می نویسم:معین،دستم نلرزد. تمرین هایم پایان خوبی نداشت،حالا باید بحث کنیم و فکر کنیم و عاقلانه بیندیشیم که از بین دو گزینه باقیمانده کدام را انتخاب کنیم.باید فکر کنیم که انتخاب نکردن هیچ کدام سودی به حال ما خواهد داشت...؟ تعجب می کنم.از توهین ها و تحقیرهایی که طی...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 19 خردادماه سال 1384 21:55
*بازی که تموم می شه بدون اتلاف دقیقه ای وقت جنگی حاضر می شیم،قراره بریم شهرک غرب.از روز قبل از بابا قول گرفتم و با تعجب فراوان بدون کلمه ای حرف راضی شد.(این فوتبال عجب تغییراتی توی اخلاق و روحیه آدم به وجود می آره ها!) همه خوشحالند،همه.از مرد و زن و جوون و پیر و هر قشر و تیپی.هر کی هر ابتکاری داشته به کار بسته.اکثرا...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 16 خردادماه سال 1384 13:59
از صبح تا شب حرف می زنم.روزنامه ها را می خوانم،نطق های انتخاباتی را می شنوم و در بزرگراه ها و خیابانها چشمم را به پوسترهای رنگارنگ می دوزم. هر کس تلفن می زند زودتر از همه شیرجه می زنم و گوشی را برمی دارم.می خواهم بدانم هر کس به چه کسی رای می دهد. تا حالا فقط یک نفر تصمیم دارد به احمدی نژاد رای دهد.تعداد معدودی رای...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 12 خردادماه سال 1384 10:33
گفتم،دیگر عادت کرده ام.احتیاجی به تسلی و دلداری هم ندارم.عادت کرده ام،به تمام خزانهای دنیا و زمستانهایش.مگر نمی گفتی پشت هر زمستانی بهاری منتظر دستهای من است؟در جست و جوی همین بهار است که به زمستانهای پی در پی عادت می کنم. صدای من گم شد،صدای تو نیز.میان این همه شلوغی،میان این همه جنجال،میان تمام بوق های متمادی ماشین...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 9 خردادماه سال 1384 17:16
*توی چند تا مطلب در روزنامه ها و مجله های مختلف خوندم که گذاشتن موسیقی برای وبلاگ زیاد کار جالبی نیست.هم بار صفحه سنگین می شه و هم اینکه شاید خواننده دوست نداشته باشه به آهنگی که شما انتخاب کردین گوش بده.من خودم عاشق خوابهای طلایی ام و دوست داشتم شما رو هم توی لذت شنیدنش شریک کنم.البته اجرایی که استاد معروفی با پیانو...
-
تولد
جمعه 6 خردادماه سال 1384 22:18
*یادم رفته بود.یک دفعه یادم اومد که امروز این صفحه صورتی دو ساله شده.بعضی موقعها آدم خودشو آماده می کنه یک عالم حرف مهم و سرنوشت ساز و حیاتی(!) بزنه. اما سر بزنگاه هول می شه و همه حرفهاش یادش می ره...الان این جوری شدم.فقط از تمام لطفها،مهربونی ها،دلگرمی ها،پیشنهادها و انتقادهاتون صمیمانه ممنونم.همین دیگه! *اولین...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 28 اردیبهشتماه سال 1384 19:58
هنوز کوچکم برای بزرگ شدن... انگار به آخرین دقایق خوشبختی چنگ زده ام و هنوز از یاد می برم آرام نشستن را و دست دخترک توی آینه را می گیرم و پر از قهقهه های سرخوشانه دنبال بهانه های کوچک خوشبختی ام می دوم. هنوز کوچکم برای بزرگ شدن،باور کن!
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 25 اردیبهشتماه سال 1384 21:11
*با درختی که زند سر به فلک به زبان مه و ابر به زبان لجن و سایه و لک به زبان شب و شک حرف نزن با درختان برومند جوان به زبان گل و نور به زبان سحر و آب روان به زبان خودشان حرف بزن (عمران صلاحی) *ارزش تمام خستگی ها رو داره.ارزش تمام پا زق زق کردنها.بوی خوش کتابهای نو،و سرزندگی همیشگی و دلپذیر نمایشگاه به همه ش می ارزه!...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 18 اردیبهشتماه سال 1384 20:30
می خواهم لحظه هایم را به خورشید گره بزنم دستانم را رو به آسمان می برم هرم داغ گرما دستانم را می سوزاند طلب باران می کنم و مثل عابری که عبور را از یاد برده حیران و گیج،خورشید را،باران را و آسمان را می جویم اما انگار برای پرواز کمی دیر است و من این لحظه هایی را که از جنس نور نیست زندگی می کنم و می دانم که یک روز به...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 9 اردیبهشتماه سال 1384 18:04
*کتابها و جزوه ها را از روی میز به زمین می ریزم.انگشتانم را به روی میز می کشم.غبار چندین روز دلتنگی و درد و خستگی روی دستانم جا می ماند.با فوتی همه شان را به آسمان می فرستم و به درخت کاج توی حیاط لبخند می زنم. *می گویم:بوی سبز بودن می آید...و نمی توانم توضیح بدهم سبز بودن چه عطری دارد. *سرم درد می کرد.فقط دوست داشتم...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 22 فروردینماه سال 1384 21:43
*درخت دارد انتظار می کشد و جاده رفته رفته پیر می شود نگاه چشمه ها به راه خشک شد بهار من!بیا که دیر می شود (اگر اشتباه نکنم،آتوسا صالحی) *بهارم را گم کرده ام...کسی نشانی بهار را می شناسد؟ *دست دادن یا دست ندادن،مساله این است!!(آقای خاتمی و رئیس جمهور اسرائیل و ...) * بلاگ اسکای جان!!تولدت مبارک....(خب آدم چی بگه وقتی...
-
پراکنده
چهارشنبه 17 فروردینماه سال 1384 22:23
*فکر می کنم از مهم ترین وظیفه های یک سرویس وبلاگ احترام به کاربراشه.لازم نیست سعی کنه ضعف هاشو جبران کنه تا دم به دم خراب نشه،فقط وقتی خراب می شه می تونه با یک متن ساده توی صفحه اول از کاربراش عذرخواهی کنه نه اینکه اصلا به روی خودش نیاره...بعضی وقتها خیلی لجم می گیره از دست این مدیران نامرئی بلاگ اسکای! *خیلی مسخره س...
-
معذرت خواهی
پنجشنبه 11 فروردینماه سال 1384 14:57
یه چیزی نوشته بودم پاک شد.به خاطر ping بلاگ رولینگ معذرت می خوام.
-
بهارانه
یکشنبه 7 فروردینماه سال 1384 12:22
*بهانه ای قشنگ تر از بهار برای بودن و نفس کشیدن؟ *یک عدد ماهی قرمز داریم که عقلش پاره سنگ برمی داره.روز اول که خریدیمش همه ش یه وری شنا می کرد.گفتیم شاید سکته کرده،به زودی می میره.حالا یک هفته س که هی دور خودش می چرخه.بالانس می زنه،پشتک وارو می زنه،می ره ته آب و پنج شش بار دور خودش می چرخه و برمی گرده بالا.اگر به...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 29 اسفندماه سال 1383 21:50
*باز کن پنجره ها را که نسیم روز میلاد اقاقی ها را جشن می گیرد و بهار روی هر شاخه،کنار هر برگ شمع روشن کرده ست (فریدون مشیری) *سال ۸۳ هم تموم شد.با تمام خوبی و بدی هاش،با تمام شادی ها و غمهاش.تا تلخی نباشه مزه ی شیرینی معلوم نمی شه که... *تمیز کردن اتاقم تقریبا دو روز طول کشید.یک نصفه روز فقط نشستم تصمیم گرفتم که عروسک...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 7 اسفندماه سال 1383 21:41
*برای یک بار هم که شده خودت تصمیم بگیر لطفا.نه اینکه هی بنشینی تا بقیه به جات تصمیم بگیرن.چرا برای هر کار کوچکی که می خوای بکنی باید نظر ۱۶۰۰ نفر رو بپرسی؟از دستت خسته شدم ای من!! *باران!سکوت می کنیم و هیچ نمی گوییم.نشانه ی بی تفاوتی نیست.شاید رساتر از هر فریادی باشد.اما...راست می گویی،دیگر حرفی برای زدن نداریم.ما...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 1 اسفندماه سال 1383 18:12
حرم عشق کربلاست.چگونه در بند خاک بماند آنکه پرواز آموخته است و راه کربلا را می شناسد و چگونه از جان نگذرد آن کس که می داند جان،بهای دیدار است؟ «شهید مرتضی آوینی» *نه اینکه تنها حرف امسال و این لحظه ام باشد،نه...تو خودت خوب می دانی.از روز اول به خودم و به تو قول دادم.تو قولها خوب یادت می ماند و من آسان عهدهایم را می...
-
برای دخترکوچولوی توی آینه و دل تنگی هایش
یکشنبه 25 بهمنماه سال 1383 21:43
سایه های بی نشان می دونی چی شده؟سایه مو گم کردم!وحشتناکه،نه؟نباید این جوری می شد.فکر کنم از دستم ناراحت شده،نکنه قهر کرده؟نکنه رفته؟نکنه دیگه برنگرده…؟با هم دعوا کردیم،آخه سایه م جلوتر از من راه می رفت.چند بار پاهاشو لگد کردم.اونقدر تند دورم چرخید که خودمو گم کردم.از وقتی یادم میاد سایه م با من بوده.درسته که فقط سایه...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 7 بهمنماه سال 1383 21:59
*همه جا پر از نشانه است.برگهایی که از درخت می ریزند،برفی که می بارد،آسمانی که آبی ست،مورچه ای که روی دیوار راه می رود و حتی ترک روی دیوار...می گوید:برای نوشتن باید دنبال نشانه ها باشی.من دنبال نشانه ها می گردم و به نوشتن و زندگی ایمان می آورم! *...و اتفاقهای کوچک و لحظه های زودگذر که زندگی را دوست داشتنی می کنند.مثل...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 25 دیماه سال 1383 18:16
1-هی آدرس وبلاگم رو از توی ارکات برمی دارم،دوباره می گذارم،برمی دارم،می گذارم…خب دلم نمی خواد همه ی دوستها و فامیلها بیان وبلاگم رو بخونن.اما به قول یکی مگه چی می نویسی توی این وبلاگ؟مگر جز عقاید و حرفها و نظراتته؟یعنی می ترسی بقیه بفهمن تو چی فکر می کنی؟چرا می ترسی از خودت بودن؟ 2-من خودم هستم.همین خود خودم.با تمام...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 18 دیماه سال 1383 16:16
*همیشه تولد دوستهام برام مهم بوده.یک دفتر هم دارم که تاریخ تولد همه ی دوستهام رو توش یادداشت کردم تا تولد هیچ کس از قلم نیفته.با این وجود نمی دونم چرا این قدر سوتی می دم: - فکر می کردم 12 فروردین تولد یکی از دوستهامه.من یه خرده کار داشتم و وقت نکردم 12 بهش تلفن کنم.بعد از سه،چهار روز زنگ زدم خونه شون.خودش گوشی رو...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 2 دیماه سال 1383 19:50
*یادته قرار بود دنیا رو نجات بدیم؟قرار بود همه چی رو عوض کنیم؟ یادته سرمون پر بود از آرزوهای رنگی؟دستهامون پر بود از هدفهای ریز و درشت؟ یادته ساعتها از آینده ی سبز و طلایی حرف می زدیم.از مدرسه ای که قرار بود بسازیم و مثل کتاب “توتوچان” اداره ش کنیم؟ یادته پر بودیم از شور و شوق نوجوانی؟ من یادم نرفته.اما هنوز نفهمیدم...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 11 آذرماه سال 1383 21:45
*خیلی خنده داره آدم روز تولد خودش تولد یکی دیگه دعوت باشه! -در توضیح نکته ی بالا:فردا تولد خودمه در حالی که تولد یکی دیگه دعوتم!