-
[ بدون عنوان ]
جمعه 6 آذرماه سال 1383 10:07
تمام صفحه های سفید مرا به نام می خوانند می نویسم لحظه به لحظه کلمه به کلمه و من تمام کبوترها و درخت ها و سنگ ها را به نام می خوانم موج روی موج ابر روی ابر صفحه های سفید سیاه می شوند و دنیا میان کاغذهایم جای می گیرد
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 14 آبانماه سال 1383 19:47
*فرازی از مناجات حضرت امیر در مسجد کوفه: «مولایم،ای مولای من...توبی رهنما و منم سرگردان و آیا رحم کند سرگردان را جز رهنما» *با خدا حرف می زنم امشب با زبان ستاره و خورشید با دلی که پیش چشم تو باز می شود پر از امید
-
برای نوشتن بهانه ای باید تو را
یکشنبه 10 آبانماه سال 1383 16:17
*بهانه های بودنم را روی کاغذ می نویسم و نگاهشان می کنم: ۱-آسمانی که آبی است. ۲-درختانی که سبزند. ۳-اتاقی که پر از آرامش است. ۴- پنجره ای که رو به درخت کاج باز می شود. ۵-لحظه هایی که نباید از لای انگشتانت بلغزند و گم شوند. کاغذ را دم دست می گذارم تا اگر احساس دلتنگی کردم در بودنم تردید نکنم. *وبلاگم را باز می...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 24 مهرماه سال 1383 18:37
دستانم به آسمان نمی رسند به زمین قانع می شوم گاهی سر به زیر و گاهی سر به آسمان...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 27 شهریورماه سال 1383 14:48
*دلتنگی های خاکستری ام را روی کاغذ سفید می نویسم.کاغذ خاکستری می شود و دلتنگی هایم پاک... * کوله بار دل نگرانی هایم را به دست باد می سپارم و نگاهم را نگران و مشتاق به آسمان لاجوردی می دوزم.انگار برای پرواز کمی دیر است... * ای دلخوش های کوچک و ساده ی زندگی، مرا احاطه کنید و در حصار خوشبختی پناه دهید... * تو آمدی از...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 24 شهریورماه سال 1383 15:57
تو را دوست دارم نه فقط به خاطر آنچه که هستی بلکه به خاطر آنچه که هستم وقتی که با تو هستم دوستت دارم به خاطر بخشی از وجودم که تا با عشقت پروراندی بدون تماس بدون حرف بدون نشانه تنها با حضورت با اینکه بودی خودت بودی و این معنای راستین عشق است! (روی کرافت-از کتاب آبی کوچک عشق-ترجمه:چیستا یثربی) *مژگان عزیزم،تولدت قدر تمام...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 17 شهریورماه سال 1383 20:15
*- چشمهاتو قشنگ باز کن،از چی می ترسی؟! نبند... -با خودم فکر می کنم:اگر یک عدد جسم خارجی رو توی چشم خودت فرو کنن نمی بندیشون؟آخه لنز هم ترس داره؟ لنز رو می گذاره توی چشمام.بدون عینک هم می تونم ببینم! حس خوبی بهم دست میده. خانمه میگه:با لنز گریه نکنی ها! اگر کسی خواست خبر بدی بهم بده،خواست بهم فحش بده،خواست کتکم بزنه...
-
بالا،بالا،بالاتر،تا آسمون
پنجشنبه 12 شهریورماه سال 1383 20:19
*برای دختر کوچولوی توی آینه و دلتنگی هایش دلم می خواد دستامو دراز کنم تا آسمون.دلم می خواد ستاره ها رو بچینم و بذارم توی چشمام لونه کنن. دلم می خواد دستامو بسپارم به بارون،تنم رو بدم به باد.دوست دارم با ابرها همبازی بشم و خورشید رو بغل کنم.خورشید گرمم می کنه،اونقدر گرم که دیگه هیچ وقت سردم نشه. دلم میخواد روی ماه تاب...
-
روزهای المپیک
شنبه 7 شهریورماه سال 1383 16:09
*روزهای آخره، اما ایرانی ها تازه راه افتادن.انگار موتورشون تازه روشن شده! * زل زدم به صفحه ی تلویزیون.دو ثانیه یک بار جیغ می زنم:ضربه فنی ش کن! کم کم دارم فرق فیتیله پیچ و بارانداز رو یاد می گیرم،اما کمر تو کمر...اصلا قوانین رو بی خیال، مهم همون لحظه آخره که دست یک ایرانی می ره بالا. * برای دو تا مدال طلا اونقدر ذوق...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 4 شهریورماه سال 1383 13:43
این لینک یکی از شعرهامه که روی جلد دوچرخه چاپ شده.اینجا هم می گذارمش: برای لحظه های سبز و آبی ام برای حرف های نوجوانی ام ترانه ای بخوان تو مثل شبنمی به روی گل، پر از طراوت و صداقتی! تو مثل رقص آن پرنده ای که در جدال باد و شاخه ها به اوج فکر می کند مرا بخوان که خواندنت، ترانه ای ست پر ز راز که خواندنت، شکفتن است شکفتنی...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 31 مردادماه سال 1383 18:06
کاغذهایم از گریه های شبانه خیسند.آنها را جلوی آفتاب پهن کرده ام.شعرهایم رنگ می بازند و بخار می شوند،داستان هایم دستانشان را به دستان آفتاب می سپارند.کاغذهایم خشک شده اند.جمعشان می کنم و هزار بار روی آنها مشق می نویسم.می نویسم:آسمان تیره ی شب مدفن ستاره هاست...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 27 مردادماه سال 1383 20:01
*بعد از مامان، برادرم،دختر خاله،پسرخاله،دختردایی،معلم ادبیات،دوستهایی که باهاشون رودربایستی دارم و دوستهایی که باهاشون رودربایستی ندارم... بابا هم به جمع خوانندگان وبلاگم اضافه شد! * مدیران محترم بلاگ اسکای ۱۵/۲/۱۳۸۳ خیلی وقته که گذشته.هنوز خبر نشدین یا بستن وبلاگهای توهین آمیز به پایان نرسیده؟!
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 21 مردادماه سال 1383 21:39
دارم اتاقم رو مرتب می کنم.صدای ضبط رو بلند می کنم: باز ای الهه ی ناز با دل من بساز کتابهام رو گردگیری می کنم و مرتب می چینم سر جاشون. به شازده کوچولو که می رسم لبخند می زنم. از لای آنی،رویای سبز گلهای خشک می ریزه کف اتاق.گلهام رو لای کتابهایی که بیشتر دوستشون دارم خشک می کنم. خاطره های پراکنده .با خودم می گم یادم باشه...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 18 مردادماه سال 1383 10:38
* سهراب دزدان مادربزرگ با اون قورباغه ی بانمکش... راننده ی آژانس عجیب توی آژانس دوستی... کارگردان و بازیگر اولین تئاتر درست و حسابی که توی عمرم دیدم:چیزی شبیه زندگی... شعرهای کتاب من و نازی که هر کدوم رو پنج بار خوندم تا فهمیدم چی به چیه... قیافه ی ساده و مهربونش... سال ۸۳ سال تا حالا سال زیاد خوش یمنی نبود.حسین پناهی...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 13 مردادماه سال 1383 14:33
دچار یاس وبلاگی شده ام...همین و بس! این نیز بگذرد...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 6 مردادماه سال 1383 20:59
۱- از دست این بلاگ رولینگ! تا من لینکهام رو درست کردم قاطی کرد... ۲- من کتاب مهمان مامان رو قبلا خونده بودم.یک کتاب فوق العاده با نثر صمیمی و دلنشین هوشنگ مرادی کرمانی.خوشحالم که فیلم تا این حد به کتاب وفادار بوده و تونسته فضای کتاب رو منتقل کنه.چیزی که خیلی توی این فیلم به چشم می خورد شادی و یکدلی در عین فقر...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 1 مردادماه سال 1383 16:17
۱- یک قدم جلو رفتن به هر حال یک قدمه.حتی اگر برای رسیدن باید هزاران قدم بری و بری و بری... ۵- با مامان سوار ماشین بودیم.یکی جلوی ماشین رو گرفت و گفت:بهشت زهرا!! ۷- یک ماه از تابستون گذشت.بدون اینکه جلوی حتی یکی از اون برنامه هایی که توی دفترم نوشته بودم تیک بخوره... ۹- این برنامه ی سینمای کودک و نوجوان خیلی جالبه.هم...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 30 تیرماه سال 1383 13:23
* چند روایت معتبر: زندگی پر از روایته.روایت عشق,روایت مرگ,روایت زندگی...مصطفی مستور با نثر فوق العاده ش و نگاه جالبش به دنیای اطراف توی این کتاب زندگی رو روایت کرده.چند روایت معتبر از ۷ داستان کوتاه تشکیل شده.هر داستان با یک قطعه ی ادبی زیبا و دلنشین آغاز میشه.فضا سازی ها اونقدر زنده س که آدم احساس می کنه پرتاب شده...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 28 تیرماه سال 1383 15:32
۱- بالاخره لینک هام رو درست کردم. این پست مینا آلبالو خیلی کمکم کرد.احساس شعف بهم دست میده وقتی می بینم جلوی بعضی لینک ها می زنه جدید!! ۲- شهر فرنگ اینجا اسم واقعی چند تا از بازیگرها رو نوشته.نمی دونم تا چه حد براتون جالبه.واقعا اسم تا چه حد توی سرنوشت آدم تاثیر می گذاره؟ ۳- وقتی جلوی دکه روزنامه فروشی می ایستین چه...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 25 تیرماه سال 1383 13:22
شمال بودم: *دریا ادامه دارد,تا انتها,تا آبی روزهای دور,تا بی قیدی کودکی. دریا ادامه دارد و بوی روزهای سبکبال و شاد نوجوانی را می دهد. دریا ادامه دارد,تا دستان سبز خدا,تا چشمان روشن تو,تا وسعت آبی آسمان. دریا ادامه دارد,تا انوار براق خورشید,تا توده های پنبه ای شکل ابر,تا نگاه تو. دریا ادامه دارد,تا خط افق,تا آنجا که به...
-
میان پنجره و دیدن همیشه فاصله ای است/چرا نگاه نکردم؟
پنجشنبه 18 تیرماه سال 1383 21:05
مثل قدیمها.همون روزهای دوری که بساطم رو پهن می کردم لب پنجره.کتابهام-دفترهام-خودکارهام...خوابهای طلایی رو روشن می کردم.ماه رو نگاه می کردم و می نوشتم.از میون ساختمونهای بلند پیدا کردن ماه خیلی مزه می داد.چند وقت پیش بود؟فکر کنم سه ماه پیش.اما خیلی دوره.سه ماه پیش به اندازه ی فرسنگها دوره.سه ماه پیش همه چی بوی بارون می...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 13 تیرماه سال 1383 22:57
۱- خوبی گزارشگران فوتبال اینه که وقتی صداشون بالا می ره آدم از خواب می پره و می فهمه اتفاق هیجان انگیزی افتاده.اما اگر صداشون پایین بود معلومه ارزش نداره آدم خوابش رو به خاطر فوتبال حروم کنه!! ۲- خواب پرنده در قفس: این کتاب دو جلدی کتابیه که فکر می کنم علاقه مندان به شعر معاصر ایران حتما ازش خوششون میاد.این کتاب...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 7 تیرماه سال 1383 19:57
تا کی می خواهیم ادامه بدیم؟به کجا می خواهیم برسیم؟با این دعواها و تحقیرها,با خراب کردن همدیگه قراره کجا رو فتح کنیم؟دوستان عزیز وبلاگ نویس,همسایگان مجازی من.فکر می کنید آخرش چی میشه؟این دعواهایی که هر چند وقت یک بار توی وبلاگستان راه می افته قراره چی رو ثابت کنه؟ می خواهیم توی وبلاگستان چی رو یاد بگیریم؟اصلا برای چی...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 6 تیرماه سال 1383 16:12
جدید ترین نوشته م: رد نگاه پرنده بیرون از میله های قفس به پنجره ای می رسد که با نرده های آهنی مسدود شده!
-
ایمان بیاوریم به آغاز فصل گرم!
چهارشنبه 3 تیرماه سال 1383 12:28
به نظر من روزها رنگ و بو دارن.می دونی خوبی روزها چیه؟اینکه خودمون می تونیم رنگ و بوش رو انتخاب کنیم.اما این روزها,لحظه ها با من سر لج افتادن!هر کاری می کنم که کمی صورتی و سبزشون کنم همراه با عطر بارون و توت فرنگی...باز هم سفیدند.بی رنگ و بی بو!
-
کتاب دوست ماست!!
شنبه 30 خردادماه سال 1383 21:39
* چرا من به هر کس می گم طرفدار انگلیسم مسخره م می کنه؟!خوب از بازیشون خوشم میاد! *همیشه شریک کردن دیگران توی لذتی که از خوندن یک کتاب بردم برام لذت بخش بوده.برای همین تصمیم گرفتم هر چند وقت یک بار کتابهایی که ازشون خوشم اومده اینجا معرفی کنم.شاید شما هم خوشتون اومد!برای شروع این رو داشته باشین: ۱- هرمان هسه و شادمانی...
-
نوستالژیا
سهشنبه 26 خردادماه سال 1383 15:22
چند وقت پیش یکسری از داستانها و شعرهایی که وقتی دبستان بودم نوشته بودمشون پیدا کردم.خیلی ذوق کردم.این یکی از شعرهامه: ستاره های آسمانها یکهو شدند مثل ماهی در آسمان پرواز کردند در آسمان مهتابی ماهی های توی دریا یکهو شدند مثل ستاره در دریا پرواز کردند در دریای پرستاره دریا و آسمان مثل هم بود در نگاه مهربان ماه شب زیباست...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 22 خردادماه سال 1383 11:40
هر وقت می خواستم یه داستان بنویسم وسطش حوصله م سر می رفت.چون قهرمانهام اونقدر خوب و مهربون و با محبت بودن که هیچ کار بدی ازشون سر نمی زد.چند بار خواستم حداقل با یکی دعوا کنن اما تا آستانه ی دعوا پیش رفتم و بعد پشیمون شدم.نمی دونم چرا نمی تونم توی قصه هام آدمهای بد بسازم.تا می یام یکذره بدجنسی توی وجودشون قرار بدم عذاب...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 20 خردادماه سال 1383 20:50
مهم ترین مشکل و بغرنج ترین مساله ی کشور این روزها این است: شهلا لاله رو کشته یا نه؟!
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 17 خردادماه سال 1383 11:25
آی جماعت...کسی میان تکرار و روزمرگی گم شده.راه گریز را می شناسید؟