-
جشن تولد!!
یکشنبه 12 آذرماه سال 1385 21:44
*انگار همین دیروز بود که به ۱۸ سالگی سلام کردم و کلی آرزوهای خوب روانه روزهایش. حالا، امروز در آغاز ۱۹ سالگی،پر از آرمان و خیال و طعم لواشک های شیرین کودکی،آرزو می کنم روزهایم قد بکشند تا آسمان آبی!!
-
رنگ رنگ،صورتی
پنجشنبه 9 آذرماه سال 1385 11:07
ققنوس جان: اگر بدانی امروز چقدر شاد شدم وقتی وبلاگم را باز کردم و رنگ صورتی چشمم را زد! بابت لطف و مهربانی ات بی نهایت متشکرم!
-
دیش دارم
سهشنبه 30 آبانماه سال 1385 17:22
ملت! احتراما به اطلاع می رساند اینجانب بالاخره موفق به اخذ یک عدد گواهینامه پایه دوم شدم! با تشکر پیوست:عنوان یادداشت موید شادی اینجانب می باشد.
-
آفتاب از شرق طلوع می کرد...
جمعه 19 آبانماه سال 1385 11:01
*جای شرق این روزها به شدت خالی است.اعتماد ملی بیشتر خبری است تا تحلیلی. ۱- بین کلاسها می خواهیم بروم سینما.میم مثل مادر را انتخاب می کنیم.بعضی صحنه ها چشمانم را می بندم.صحنه آخر هم با بچه ها می زنیم زیر گریه!چراغهای سالن را که روشن می کنند بچه ها با تعجب به صورت قرمز و پف آلود من نگاه می کنند.تقصیر خودم نیست که!من...
-
اولین درس
چهارشنبه 10 آبانماه سال 1385 20:50
بعد از کلاس کیفم را از روی میز برمی دارم و گچهایش را می تکانم. مانتویم هم پر از گچ است.زیر لب غر می زنم:چقدر گچی شدم،وای... یکی از بچه ها از میز اول می گوید:خانم،این اولین خاصیت معلمی است.گچی شدن...
-
وودی آلن
شنبه 6 آبانماه سال 1385 19:12
*رفتم انقلاب.به آقاهه می گم فیلم از وودی آلن دارید؟ می گه:آره.مورچه ای به نام زی!!!!!!! پی نوشت:توی این کارتون وودی آلن به جای مورچه هه حرف زده!
-
پراکنده
شنبه 29 مهرماه سال 1385 20:24
*یه حس عجیب و غریبه.نمی تونم بگم خوبه یا بد.اصلا نمی شه روش اسم گذاشت.فقط خوشحالم که بچه ها کلاس ها رو از دوشنبه تعطیل کردن.به شدت به این پنج روز احتیاج دارم تا طبقه بندی کنم مغزم رو بلکه یه کم خلوت شه... *خدای عزیز،میشه لطفا عید چهار شنبه باشه؟! *یه خانم توی مترو از ملت نظر خواهی می کرد در مورد سریالهای ماه...
-
پاییز بر باد-۲
جمعه 21 مهرماه سال 1385 19:09
این روزها با آمیزه ای از حسرت و تمسخر و دلسوزی به دانش آموزان کیف به دست می نگرم. محدودیت سنی هم ندارد،از پیش دبستانی گرفته تا پیش دانشگاهی!
-
آی نسیم سحری،یه دل پاره دارم چند می خری؟
چهارشنبه 12 مهرماه سال 1385 16:55
خسته و بی حوصله وارد خانه می شوم. معلم رانندگی از جلسه دوم سربسته گفته است که استعداد نداری!! مامان پای کامپیوتر است.دراز می کشم جلوی تلویزیون و به قول مامان پیانو بازی می کنم.از این کانال به اون کانال. مامان صدایم می کند:بیا اینو بخون. -حوصله ندارم مامان،باشه بعدا. -بیا بخون. بلند می شوم و سرسری می خوانم مطلب مامان...
-
پاییز بر باد
سهشنبه 4 مهرماه سال 1385 20:54
اتوبوس های همیشه شلوغ میدون انقلاب،پر از آدم های خسته. پیاده روهای همیشه شلوغ میدون انقلاب،پر از پیراشکی و کوپن و نوار و کیف و بلیط های پاره شده ی سینما. کتابفروشی های همیشه خلوت میدون انقلاب،پر از کتاب های درهم و خاک گرفته. و تویی که این روزها هزار بار سوار همین اتوبوس ها می شی،تویی که هزار بار همین پیاده روهای شلوغ...
-
کافه ستاره
چهارشنبه 29 شهریورماه سال 1385 18:35
پیشنهاد فیلم،کافه ستاره :در روزنامه ها خوانده ام که کافه ستاره را از روی فیلمی مکزیکی ساخته اند.اما فکر نمی کنم اینقدرها مهم باشد.کار آنقدر عالی در آمده وفضا آنقدر ایرانی است و بازی ها آنقدر خوب که به دو بار دیدن هم می ارزد.داستان فیلم مثل تمام فیلم های ایرانی است.عشق و فقر و دزدی و جنایت و فرار به دوبی و ... اما آنچه...
-
حوض کاشی
یکشنبه 19 شهریورماه سال 1385 19:00
*روزهای گرم و کشدار تابستان،جان می دهد برای کتاب خواندن.آن وقت روزهایت طعم هندوانه خنکی را می گیرد که سرخ است و شیرین. *روزهای گرم و کشدار تابستان،جان می دهد برای فیلم دیدن.آن وقت روزهایت رنگ سبز جنگل های شمال می شود با عطر شور دریا. *روزهای گرم و کشدار تابستان،جان می دهد برای نوشتن.نوشتن شعر و داستان.آن وقت روزهایت...
-
من تکه تکه از دست رفته ام،در روز روز زندگانی ام
دوشنبه 13 شهریورماه سال 1385 18:25
*این طوری ننویس،طوری که انگار پر از سوال و بغضی. نگو که دلت برای گذشته تنگ شده و از امروز متنفری. نگو که دوست نداری برسی به فردا،به پنجره هایی که برای تو باز می شن و خورشیدی که برای تو طلوع می کنه. نگو که کمتر از یک ماه مونده،نگو که در روزهای شیرین بسته شده و دیگه نمی تونی دور خودت بچرخی،بی خیال دنیا! نگو که چنگ زدی...
-
نمایشنامه در چند پرده
دوشنبه 30 مردادماه سال 1385 15:42
*پرده اول:چند دقیقه قبل بازیگران:من،مامان، میلاد میلاد :من پیتزا می خوام. من :آره...آره..منم می خوام.مامان امشب شام پیتزا بخوریم. مامان :آدم نون و پنیر بخوره،بهتر از این غذاهای بیرونه. میلاد :ا..مامان،پیتزا دیگه. مامان :خیلی خب.زنگ بزنین بیارن.من که پیتزا نمی خورم.بابا هم شام نمی یاد.فقط برای خودتون بگیرید. *پرده...
-
باز هم فصل دیگری ست
چهارشنبه 21 تیرماه سال 1385 19:39
*نمی دانم برای کسی مهم است یا نه... اما،من دوباره می نویسم. وبلاگم سه ساله شد(۶خرداد) و من نبودم. جام جهانی و تب فوتبال و ایران و فینال و ایتالیا و من نبودم. کنکور آمد و رفت و من نبودم. اگزوپری ۱۱۶ ساله شد و من نبودم. عید شد،بهار آمد و من نبودم. حالا هستم،در آستانه ی فصلی داغ هستم. با تمام کدورتهای قدیمی از بلاگ اسکای...
-
نکته ها هست بسی محرم اسرار کجاست
جمعه 30 دیماه سال 1384 17:51
دلم برایتان تنگ می شود. با بهترین آرزوها خداحافظ!
-
...
جمعه 23 دیماه سال 1384 10:47
و خدا لیلی شد او که مجنون ترین مجنون هاست خدا لیلی شد و مرا به نام خواند و من مجنون قصه او شدم
-
دوچرخه!!
یکشنبه 18 دیماه سال 1384 16:57
دوچرخه عزیز مرسی به خاطر لحظه های خوب نوجوونی در کنار تو. مرسی به خاطر ۱۵دی زیبای پارسال که با دنیا و الناز اومدیم دفترت. مرسی به خاطر بوی خوش نوجوونی که لای برگ برگت پیچیده. بگذار هر کی دوست داره من رو مسخره کنه که دوچرخه می خونم. مهم اینه که من و تو یه راز بزرگ رو می دونیم. راز رنگی روزهای نوجوونی و ستاره ها! پنجمین...
-
یادآوری
سهشنبه 13 دیماه سال 1384 19:25
یادم رفت. تولد نازنین که چند هفته س می خوام بهش زنگ بزنم. تولد متولد ماه مهر عزیز و خدا می دونه چند تا تولد و آدم دیگه! یادم رفت. تموم اون حرفهایی که نباید می زدم زدم و تمام اون کارهایی که نباید می کردم کردم. یادم رفت و فکر کردم همه چی بالاخره یک روز تموم می شه و این کتابها رو از روی میز پرت می کنم زمین! فکر کردم می...
-
رنگین کمان
دوشنبه 28 آذرماه سال 1384 14:00
من رنگی رنگی :سعدی را خیلی دوست دارم و این دوست داشتن گاهی اوقات رنگ تعصب می گیرد.جهان سعدی جهان خوش بینی است و ... من سیاه سفید :خسته نشدی اینقدر راجع به سعدی سخنرانی کردی؟به مردم چه تو سعدی رو دوست داری؟! من رنگی رنگی (در حالی که سعی می کند لبخند بزند):خب...در مورد بارونی که اومد. باران رنگ زندگی دارد و در هیاهوی...
-
کوچ آخر
چهارشنبه 16 آذرماه سال 1384 17:42
دردهایمان تمامی ندارد انگار.سرنوشتمان با دود و درد گره خورده و هیچ کاری نمی شود کرد برای نورهایی که خاموش می شود.آسمان شهرم خاکستری تر از همیشه است و آتشی که زبانه می کشد سوزان تر...دیگر اشکی نمانده برای ریختن.آرام می نشینیم و منتظر می مانیم تا ببینیم دفعه بعد نوبت کیست.بگذار مشق شب این روزهایمان این باشد.نگو دل خوش...
-
روزها...
دوشنبه 14 آذرماه سال 1384 19:47
این متن را ۱۲ آذر نوشته ام.روز تولدم.اما نتوانستم وصل شوم تا امروز... ************************************* امروز ۱۸ ساله شدم و هیچ اتفاق خاصی نیفتاد. ۱۸ساله شدم و آسمان هنوز خاکستری بود و آدمها در پیاده روها به هم تنه می زدند و بوی تند پاییز در هوا پیچیده بود. امروز۱۸ ساله شدم و آب از آب تکان نخورد. مثل هر روز به همه...
-
آخرین اعتراض!!
چهارشنبه 9 آذرماه سال 1384 15:37
*با مهارتی که در طراحی قالب دارم(!!)،حدود دو ساعت طول کشید که لوگو رو برگردونم سر جاش و صفحه رو صورتی کنم.اینقدر تگ ها رو جا به جا کردم که بالاخره یه چیزی دراومد.اما نتونستم لینک ها رو درست کنم و ای-میلم رو بگذارم و ...با بقیه رنگها هم کاری نتونستم بکنم.حالا فعلا همین هم غنیمته تا یک فرصت دیگه گیر بیارم و با آزمایش و...
-
پاییزانه
شنبه 5 آذرماه سال 1384 16:43
*دلم برای فرشته صورتی ام تنگ است،احتیاج به چند دقیقه بی دغدغه دارم برای داشتن دوباره صورتی کوچک.این روزها اما شلوغ است.شلوغ و سردرگم.کاری هم اگر نداشته باشم دوست دارم دراز بکشم و گذر ثانیه ها را به هیچ بگیرم.نه حوصله کتابهای خسته ام را دارم،نه حوصله برگهای پاییزی را. *دلهره ها برای من،لبخند ها مال تو... *نمی...
-
عنوان ندارد!
یکشنبه 15 آبانماه سال 1384 17:55
*خب،مثل اینکه کولی بازی های من نتیجه داد!!! برای گرفتن قالب قدیمی تون برین اینجا . الان که قسمت ویرایش قالبها ارور می ده و نمی شه قالب رو عوض کرد.اما بهتره تا پشیمون نشدن قالب قدیمی تون رو بگیرید و سیو کنید. *من که تقریبا همون روز اول که سیستم عوض شد و بلاگ اسکای هنرهاش رو نشون داد وبلاگم رو منتقل کردم و مشکلی...
-
پیشنهاد
شنبه 14 آبانماه سال 1384 20:03
*نمی دونم بلاگ اسکای تا چه حد ملزمه به اعتراض های ما جواب بده. اما اگر شما هم مثل من فکر می کنین کار بلاگ اسکای اشتباه بوده (با توجه به یادداشت پایینی) لطف کنین و پیغام بگذارین تا یک متن مشترک تهیه کنیم و حداقل اعتراضمون رو به گوش مدیران عزیز!! بلاگ اسکای برسونیم. ممنون از توجهتون.
-
عصبانیت!!!
جمعه 13 آبانماه سال 1384 12:48
خیلی عصبانیم!خیلی!!! بلاگ اسکای خیلی محترم این یعنی توهین به تمام کاربران قدیمی که در طی این سه سال با تمام کمبودها و خراب شدنها و لوس بازیات ساختن و موندن. این یعنی توهین به من و امثال من که راحت می تونستیم بریم سرویسهای بهتری مثل بلاگ اسپات یا بلاگفا .اما به خاطر اینکه اینجا رو خونه مون می دونستیم نرفتیم. حالا من...
-
ستاره های طلایی
پنجشنبه 28 مهرماه سال 1384 14:55
*مامان وقتی اومد برای سحر بیدارم کنه گفت:دیشب چه شکلی با این نور خوابت برد؟ چشمام رو که باز کردم دیدم چراغ اتاق روشنه،دیشب خوابم برده بود و چراغ تا صبح روشن مونده بود. برای همین خوابهای دیشبم اینقدر شفاف و روشن بود! پر از پری و ستاره و آدمهای دوست داشتنی!! *مهر ماه سال هشت و چهار درس بزرگی به من داد:هر جا که باشی...
-
دلتنگی ها
سهشنبه 5 مهرماه سال 1384 20:49
*کاش زودتر تمام شوند این کابوس های هر شبه... *یک پنجره کافی بود.و بعد فقط نور بود و باران. باورت می شود؟ این روزها پنجره ها را می بندم.در یک دلتنگی قدیمی غوطه ور می شوم و همه چیز آنقدر دور است که برای تو هم نمی توانم بنویسم. بهانه های کوچک خوشبختی ام را به یاد داری؟ می دانی،نگو که دخترک توی آینه همیشه باید بخندد،نباید...
-
آن روزها
شنبه 26 شهریورماه سال 1384 17:10
آن روزها رفتند آن روزهایی کز شکاف پلکهای من آوازهایم،چون حبابی از هوا لبریز،می جوشید چشمم به روی هر چه می لغزید آنرا چو شیر تازه می نوشید گویی میان مردمکهایم خرگوش نا آرام شادی بود هر صبحدم با آفتاب پیر به دشتهای ناشناس جستجو می رفت شبها به جنگلهای تاریکی فرو می رفت... (قسمتی از شعر آن روزها - فروغ فرخزاد ) *آن روزها...