-
آی تو کجایی نازی؟
جمعه 5 بهمنماه سال 1386 20:38
*دیگر برایم مهم نیست.اینکه ریشه این بی خیالی از کجا می آید،اینکه چه اتفاقی ممکن است بیفتد مساله ای که تا چند ماه پیش مهم ترین مساله زندگی ام بوده در درجه چندم اهمیت قرار بگیرد.اتفاقا گاهی خوب است این بی خیالی ها،گاهی لازم است از خودت تعجب کنی،از خودت عصبانی شوی.یا به خودت فحش بدهی! من نمی دانم آخرش قرار است چه اتفاقی...
-
من چه کنم که دست تو...
پنجشنبه 4 بهمنماه سال 1386 10:40
*کلاس زبان نرفته ام.نشسته ام خانه که مثلا برای امتحان شنبه بخوانم.تا می آیم فکرم را متمرکز کنم تلفن زنگ می زند.دایی،خاله...بله،می دانم عجیب است.بله،من هم دلیلش را نمی دانم.نمی دانم چرا ناگهان یک پسر هجده ساله بدون هیچ سابقه بیماری باید بی مقدمه ناراحتی قلبی پیدا کند.بله،مامان و بابا از صبح رفته اند بیمارستان.نه،دکتر...
-
این چنین می گذرد روز و روزگار من
سهشنبه 2 بهمنماه سال 1386 14:31
*خبری نیست.شبهای امتحان است دیگر.امتحان رستم و سهراب،یکی از سوال ها این بود:فردوسی را توضیح دهید! *شاید قدیمی باشد،اما من تازه کشفشان کردم و به شدت دوستشان دارم: آقای اوف خانم سبز مستر بلک بورد * زرافه ها هم عاشق می شوند. *آی،چه قدر کیف می دهد خواندن همچین پستی این روزهای امتحان! *صدایم را با موبایل ضبط می کنم.توضیح...
-
باز این چه شورش است...
پنجشنبه 27 دیماه سال 1386 17:43
خوشا از دل نم اشکی فشاندن به آبی آتش دل را نشاندن خوشا زان عشقبازان یاد کردن زبان را زخمه فریاد کردن خوشا از نی خوشا از سر سرودن خوشا نی نامه ای دیگر سرودن نوای نی نوای بی نوایی است هوای ناله هایش نینوایی است نوای نی نوای هر دل تنگ شفای خواب گل،بیماری سنگ قلم،تصویر جانکاهی ست از نی علم،تمثیل کوتاهی ست از نی خدا چون...
-
آقای واو،آقای واو عزیز
یکشنبه 23 دیماه سال 1386 10:56
خاطره هایم به هم ریخته.جایشان را گم کرده ام،اسم ها را هم.برای آدمی از فلان روز برفی و خاطره هایش تعریف می کنم.با تعجب که نگاهم می کند می بینم دوباره اشتباه کرده ام.این خاطره ی مشترک برای من و این آدم نبوده. بعد از یکی از دوستان دبیرستانم حال یکی از دوستان دانشگاهم را می پرسم.آها!این آدم نمی شناسدش. هراسان می شوم،دوست...
-
برای خالی نبودن عریضه
شنبه 15 دیماه سال 1386 19:07
کاملا مشخص است که فرجه برای این اختراع شده که دانشجو جماعت دو هفته ای علاف باشد قبل امتحان ها و خوش بگذراند که موقع امتحان ها مخش سوت نکشد. یاسمین برداشته کلی اس.ام.اس زده از استاد و معنای عرفانی آهنگ انگار نه انگار تعریف کرده.(استاد منصور را عرض می کنم!!) بعد می گوید من تحمل فکر کردن به این مسائل پیچیده را ندارم....
-
این روزها که می گذرد...
پنجشنبه 13 دیماه سال 1386 20:33
نه عروسک های پارچه ای نه قول بستنی هیچ کدام گولم نمی زند دیگر وقتی در آیینه بیست سالگی به من سلام می کند!
-
همین دلخوشی ها
سهشنبه 4 دیماه سال 1386 19:50
*دوچرخه برای هفت سالگی اش تولد گرفته،بهانه ای صورتی توی این روزهای آشفته.من نمیدانم پنج شنبه که بگذرد،جشن تولد دوچرخه که تمام شود من دیگر باید انتظار چه چیزی را بکشم دقیقا؟امتحان های آخر ترم مثلا؟ *دلم برایش تنگ شده،برای قیصر و این روزها این بغض لعنتی ام را هیچ جور نمی توانم بخورم.وسط کلاس زنگ می زنم به نگار که دلداری...
-
بی تو هر لحظه مرا بیم فرو ریختن است
سهشنبه 27 آذرماه سال 1386 20:36
خسته ام.کیفم سنگین است و دستانم پر.از صبح کلاس داشته ام.به آزادی می رسم.از وقتی اتوبوس های انقلاب-اکباتان را برداشته اند دم دمهای غروب به اکباتان رسیدن مصیبت می شود.صف طویل تاکسی های آزادی-اکباتان را که می بینم سرم گیج می رود.می روم توی صف و دعا می کنم ماشین ها تند تند بیایند.هزار تا کار دارم.خرید،درست کردن...
-
به یاسمین
یکشنبه 25 آذرماه سال 1386 20:15
نمی خواستم بیست ساله شوم.از روز تولد بیست سالگی ام متنفر بودم.تصمیم داشتم تنهایی سپری اش کنم.مثلا برای خودم بستنی شکلاتی بخرم و ولیعصر را پیاده گز کنم.هفته آخر نوزده سالگی هی دعا می کردم زمان کش بیاید.تولدم 12 آذر بود،دوشنبه.یک شنبه که از دانشگاه برگشتم،یک بسته ی پستی روی میزم بود از مشهد.بازش که کردم کلی هیجان زده...
-
اول آبی بود این دل آخر اما زرد شد
یکشنبه 18 آذرماه سال 1386 18:10
کلی نوشته بودم،از سه شنبه ی تلخ و بی حوصله.از عر زدن هایم وسط خیابان.از قفل شدنم.از دردی که تحمل ناپذیر بود و من مطمئن بودم با پایان یافتن سه شنبه،دنیا هم تمام می شود.دنیا تمام نشد.با بی رحمی ادامه پیدا کرد.حتی باران آمد،اولین باران پاییزی.حتی آدم ها هنوز نفس می کشیدند،پرنده ها آواز می خواندند و من مانده بودم دنیا با...
-
اشک های کال من چرا چنین؟
سهشنبه 8 آبانماه سال 1386 15:29
هی اس ام اس ندهید.زنگ هم نزنید.قیصر نمرده است.این اشک های امروز توی دانشکده دروغ بود،اشک های دکتر شفیعی حتی.این پارچه های سیاه و خرما و صدای قرآن از دانشکده ادبیات نبود.اینها رویا است،خواب است.بیدار که شویم شنبه می شود.قیصر می آید.خسته اما با لبخند همیشگی اش.می نشیند روی صندلی.من می دانم،شنبه ها ما هنوز آیین نگارش...
-
زندگی در پیش رو
پنجشنبه 3 آبانماه سال 1386 19:17
*دیشب داشتیم یک بحث مهم و حیاتی می کردیم با یکی از دوستان حدود 12 شب.وسطش من قرصم را خوردم و بعد دیگر یادم نیست چی شد!نگو وسط اس ام اس زدن ییهو خوابم برده.صبح دوست جان اس-ام-اس زده:اشکال نداره.دیگه به داستانهای پست مدرن ناتمام تو عادت دارم! *به صورت ژانگولر خودم را وسط در اتوبوس جا می دهم.دو تا خانم دارند با عزم پایان...
-
شعرهای مشترک،خنده های بی دلیل
شنبه 28 مهرماه سال 1386 18:15
*کیف می دهد این خوشبختی های بی دلیل.این دیوانه بازی ها.این مرور کردن صدباره ی روزهای رفته و خندیدن سرخوشانه به اشک های قدیمی... *به دخترک زنگ می زنم.مثل همیشه پر از خنده های کیف آور است.خنده هایی که از پشت تلفن هم صورتت را می سوزاند.مثل همیشه بعد از قطع کردن تلفن به «دوچرخه» ی روی میزم لبخند می زنم،به خاطر تمام دوستی...
-
داستانک
یکشنبه 22 مهرماه سال 1386 18:28
شازده کوچولو نگاهم کرد و گفت:«زود باش دیگه،آماده ای؟اصلا درد نداره.یه نیش ماره و تموم.» آب دهانم را قورت دادم و گفتم:«آماده م شازده کوچولو،بگو ماره بیاد.» شازده کوچولو گفت:«چشمهاتو ببند و تا سه بشمار.بازشون که بکنی توی سیاره منی،سیاره پاکم.کنار گلم،درخت بائوباب و آتشفشانهای خاموشم.» من هم سرم را تکان دادم و چشمهایم را...
-
تلفن بانک
دوشنبه 16 مهرماه سال 1386 19:55
به دوستم قول دادم آبرویش را نبرم.اما دوست جان،بحث آبرو و اینها نیست که.مهم این است که ما دو تا هنوز اینقدر دیوانه ایم! خلاصه،دوست جان پول می خواست.اول ایستادیم در صف شلوغ خودپرداز بانک تجارت کنار دانشکده ادبیات.نوبت ما که شد دستگاه بازی درآورد.گفت بیا برویم حقوق،آنجا می گیریم.من تعجب کردم.تا جایی که یادم بود حقوق بانک...
-
بی پرنده ترین درختم،بی ستاره ترین آسمان
دوشنبه 9 مهرماه سال 1386 12:49
دارم با شادی حرف می زنم.دوباره آن لرزش لعنتی دست به سراغم آمده و نفس های بریده.تند تند و با هیجان حرف می زنم و آخر هر جمله دستم را فرو می کنم توی موهایم و میگویم:منظورم را می فهمی؟ شادی می فهمد.از پشت تلفن صورت آرامش را انگار می بینم.و برای بار هزارم با خودم فکر می کنم اگر این دختر وبلاگ نداشت من از کجا می فهمیدم توی...
-
قهرمان آرمانهای بزرگ
پنجشنبه 5 مهرماه سال 1386 20:53
*چند ساله بودم؟فکر کنم 11 ساله.غرفه های بنفشه،افق،پیدایش...اسم ناشرهای خوب را یاد گرفته بودم.در نمایشگاه کتاب دیگر می توانستم خودم کتاب بخرم و این خوشبختی بزرگی بود برای یازده سالگی ام.الان که به کتابهای آن روزهایم نگاه می کنم،کتابهایی که با من بزرگ شدند،اشک ریختند و خندیدند،یک اسم روی جلدشان چشمک می زند:حسین ابراهیمی...
-
پاییز می آید
دوشنبه 26 شهریورماه سال 1386 14:45
دامن کشان ساقی می خواران از کنار یاران مست و گیسوافشان می گریزد در جام می از شرنگ دوری وز غم مهجوری چون شرابی جوشان می بریزد دارم قلبی لرزان ز غمش دیده شد نگران ساقی می خواران از کنار یاران مست و گیسو افشان می گریزد… شعر:جمشید ارجمند -خوابیدن تا لنگ ظهر،کابوس هایی مغشوش با حضور افتخاری پزشک دهکده و حامد بهداد،زل زدن...
-
آلاچیق چلچله ها
جمعه 23 شهریورماه سال 1386 16:00
*گرم شده ام اکنون آتش کافی در دستانم هست تا گلوی بی حس و سرد جهان را بفشارد گرم شده ام اکنون و وقتش رسیده این گوشت تن با انواع رویاها سوزانده شود و دیگر در حسرت فولاد خلایق دیگر نیست گرم شده ام اکنون استحکام یخ پاره ی آب به شیشه بدل می شود همه گرم اند و اندوهان خویش را در می غرق می کنند گرم ام من وقتش رسیده نقطه ی داغ...
-
معجون
یکشنبه 18 شهریورماه سال 1386 19:02
*توی اتوبوس دارم اس ام اس می زنم.خانمه دارد با تعجب به صفحه ی موبایل نگاه می کند.من هم با تعجب فکر می کنم مثلا نوشتن اینکه سپیده کجایی کجایش تعجب دارد(یه کم پیچیده شد!) بعد گفت:من دارم انگشتهاتون رو با تعجب نگاه می کنم!چه تند کار می کنین!همه ی کارهاتون اینقدر تنده؟!لبخند می زنم و برای اینکه کم نیاورم می گویم:بله...
-
خیلی دور،خیلی نزدیک
پنجشنبه 8 شهریورماه سال 1386 21:16
تو هستی دورتر از ستاره های آسمانی در مه و نزدیک تر از خورشید در ظهر گرم تابستان این چنین می گذرد روز و روزگار من با تو اردیبهشت ۸۶
-
یه دیواره،یه دیواره،یه دیوار
یکشنبه 4 شهریورماه سال 1386 12:22
*به یاد آن هفته های جهنمی خرداد می افتم.هفته هایی که تمام درهای دنیا را محکم می کوبیدم و آرزو می کردم تمام آدم ها بروند به درک،یا اینکه خودم بروم جایی که هیچ آدمی نباشد.فکر می کردم یادم رفته،اما دیشب وقتی توی خواب گریه کردم فهمیدم بعضی زخم ها هست که هیچ وقت خوب نمی شود.بعضی زخم ها هست که تا ابد می ماند... *داشتم عکس...
-
سقوط آزاد
سهشنبه 30 مردادماه سال 1386 19:42
داشتیم سقوط می کردیم.من چسبیده بودم به دست مامان و چشمهایم را بسته بودم و به جنازه های سوخته مان فکر می کردم و به هواپیمای خبرنگارها.مامان که می گفت:«نترس...عادیه».! من جیغ می زدم:آخه کجاش عادیه؟بعد هی تکان می خوردیم.می رفتیم پایین و برمی گشتیم بالا و حروف های روزنامه روبه رو جابه جا می شد و در هم می ریخت و مامانی به...
-
خنده در تاریکی
یکشنبه 28 مردادماه سال 1386 19:59
می ترسم.از اینکه اینقدر خوب مرا می فهمی و از اینکه وقتی نیستی جایت خالی می شود.می ترسم و این حس غریب دیوانه ام می کند.اینکه هم بودنت درد دارد و هم نبودنت.
-
ما چند نفر
سهشنبه 23 مردادماه سال 1386 15:34
*نگار می گفت چرا اینقدر کم از مکه نوشته ای؟وقتی کسی می گوید خب از مکه تعریف کن،می نشینم جلویش و لبخند می زنم و وقتی می بینم انگار منتظر است چیزی بشنود تند و تند قصه کلاه آفتابی و عربی حرف زدن و سوسک را تعریف می کنم طوری که طرف به عقلم شک می کند و باورش نمی شود از مکه آمده ام.می دانید،بعضی چیزها را نمی شود تعریف...
-
عبور
جمعه 19 مردادماه سال 1386 13:33
در ظهر گرم تابستان از روی سایه ام می گذرم شکستمش نه از روی شجاعت که از ترس دیدن بلندی اش مریم.تابستان ۸۶
-
هر کسی از ظن خود شد یار من
دوشنبه 15 مردادماه سال 1386 12:33
*کلی سفارش کرده بودن بهمون بابت مردهای عرب و اینکه تنهایی جایی نرین و سعی کنین همیشه با هم باشین .یک بار توی مدینه از مسجدالنبی اومدم بیرون که وضو بگیرم.بچه ها توی مسجد بودن.داشتم می رفتم که شنیدم دو نفر پشت سرم می گن:یا اختی،یا اختی...کمی ترسیدم.قدم هام رو تند کردم و دیدم اونها هم قدم هاشون رو تند کردن.تندتر رفتم اما...
-
غلام همت آنم که زیر چرخ کبود ز هر چه رنگ تعلق پذیرد آزاد است
جمعه 12 مردادماه سال 1386 14:11
3/5/86.بیت الله الحرام روبه روی کعبه نشسته ام و خدا با هیبت و شکوه انگار در برابرم سایه افکنده.دور کعبه طواف می کنم و انگار تنها چرخشی است که هزار بار هم که باشد سرت گیج نمی رود و هر بار هوشیارتر می شوی و آرام تر. *از دعای دور هفتم طواف:خدایا به روزی و نعمتی که داده ای خشنود و قانعم ساز و آنچه را به من بخشیده ای مبارک...
-
ای قوم به حج رفته کجایید کجایید
یکشنبه 24 تیرماه سال 1386 22:14
دارم می روم و چیزی ته دلم می تپد.نگران گلدانهایم هستم.نگران نمره هایم،نگران کتابهایم،نگران اتاقم و ام پی تری را از خانم کجا کجاها خالی کرده ام. دارم می روم و هنوز چادر مشکی ندارم.دم رفتن جین آستین می خوانم.مامان می گوید حداقل حج شریعتی را بخوان و من سفارش می کنم پنج شنبه ها برایم دوچرخه بخرند. دارم می روم و هنوز نمی...