-
این فرجه های خر!
پنجشنبه 19 دیماه سال 1387 14:21
نمی شود مثلا ساعت 8:37 دقیقه از خواب بیدار شد.ضایع است!بنابراین صبر می کنم تا 9،آنوقت بیدار می شوم.(جدی ها!من فقط وقتی ساعت تمام باشد می توانم از تخت بیایم پایین،بنابراین 9:14 دقیقه که بیدار باشم تا 10 وقت دارم درازکش به مسائل مهم بشری فکر کنم.) آنوقت یک صبحانه کامل.من که سال به سال شیر نمی خورم وظیفه خودم می دانم شیر...
-
شرح آن یاری که او را یار نیست
سهشنبه 17 دیماه سال 1387 21:02
خوشا از دل نم اشکی فشاندن به آبی آتش دل را نشاندن خوشا زان عشقبازان یاد کردن زبان را زخمه فریاد کردن خوشا از نی خوشا از سر سرودن خوشا نی نامه ای دیگر سرودن نوای نی نوای بی نوایی است هوای ناله هایش نینوایی است نوای نی نوای هر دل تنگ شفای خواب گل،بیماری سنگ قلم،تصویر جانکاهی ست از نی علم،تمثیل کوتاهی ست از نی خدا چون...
-
به بهانه سالگرد دوچرخه
یکشنبه 15 دیماه سال 1387 12:00
دوم راهنمایی بودم که ناتور دشت را خواندم.وقتی تمامش کردم سرم سنگین شده بود،فکر می کنم اگر نظرم را می پرسیدند می گفتم:کتابی پر از مسائل جنسی. بعدها که دوباره ناتور دشت را خواندم یکی از محبوب ترین کتابهای زندگی ام شد. سر بابالنگ دراز هم همین بلا آمد.این یکی را دبستان که بودم خواندم و چه قدر به نظرم کشدار آمد. نه اینکه...
-
برای «واو»
سهشنبه 10 دیماه سال 1387 20:13
سلام هوای تهران این روزها خیلی بد است.هر وقت میدان آزادی پیاده می شوم می خواهم بالا بیاورم از بس دود می ریزد توی حلقم. حالا نشسته ام تا برایت بنویسم.دوست داری اسمش را نامه بگذاری،بگذار! خیلی وقت گذشته است.انگار هزار سال پیش بود و من دیگر بغض نمی کنم وقتی یادم می آید قبلا هیچ چیز به پیچیدگی حالا نبود.لیلا امروز نشسته...
-
پنهان خورید باده که تکفیر می کنند
سهشنبه 3 دیماه سال 1387 18:57
Normal 0 false false false MicrosoftInternetExplorer4 بغض نبود که بیخ گلویم را گرفته بود.یکدفعه چیزی یادت بیاید که باید از یاد می بردی اش،که شبها و شبها و شبها نداشتنش را تمرین کرده بودی.یکدفعه سیاهی تمام آن شبها با هم ریخت توی تنم. اینجوری بود که باران می بارید و من سردم بود.هیچ جا هم چاله های رنگین کمانی درست نشده...
-
منم که دیده به دیدار دوست کردم باز
پنجشنبه 28 آذرماه سال 1387 22:07
* باران نمی آمد که،نفس هامان بخار می کرد اما.یادم نیست دستت را گرفته بودم یا نه،فقط از من پرسیدی این ساختمانه را کی خراب کرده اند؟و من یادم نمی آمد.هیچ تصویری هم از ساختمانه نداشتم.فقط داشتم فکر می کردم چهارراه بعدی باید از هم خداحافظی کنیم و دست هامان را بکنیم توی جیب هامان که گرم بشوند. *تمام مدتی که کنارم ایستاده...
-
خانم ها،آقایان صبحتان به خیر
یکشنبه 24 آذرماه سال 1387 19:50
Normal 0 false false false MicrosoftInternetExplorer4 گزارشگر:نظرتون در مورد بازی دیروز چیه؟ آقای سرمربی:بله.بچه های ما نیمه ی اول آهنگ دروازه ی حریف را داشتند تا گلی به ثمر برسانند،اما نیمه ی دوم تیممون از هم پاچید ! *منبع:امروز صبح،رادیو ورزش.
-
ما ز یاران چشم یاری داشتیم
یکشنبه 17 آذرماه سال 1387 21:38
Normal 0 false false false MicrosoftInternetExplorer4 تمام راه هایم به تو ختم میشود لابد،که از هر طرف که می روم آخر سر محکم می خورم به تو. به جمله هایت،به کلمه هایت،به چشمهایت،به حضورت.و هی یادم می رود که خوب باشم. دروغ می گویم،بلند بلند می خندم،با آدم های بی ربط چرت و پرت می گویم،درها را محکم به هم میزنم و آخر سر...
-
رویای سر ظهر پاییز
پنجشنبه 14 آذرماه سال 1387 12:14
می شمرمتان: نگار ،مونا،سمیه، شادی ،سعیده،مژده،یاسمین، زهرا ... کم می آورم،انگشت برای شمردنتان؟نه!برای اینکه اندازه ی تمام خوشحالی ام را به اندازه ی تمام مهربانی تان نشانتان دهم! که بگویم چه قدر،چه قدر زیاد برایم مهم بود! اینکه برایتان مهم بوده ام لابد،که رفته اید کیک شکلاتی خریده اید،شمع و کلاه بوقی آورده اید،همدیگر...
-
با کفش های بیست و یک سالگی ام راه می روم
دوشنبه 11 آذرماه سال 1387 22:16
مثلا دوشنبه باشد و بارانی،مثلا به حرف مامان گوش نداده باشی و بی کاپشن زده باشی بیرون،مثلا تا هشت شب بیرون باشی.و خیس اما خوشحال برسی خانه. مثلا سیمین غانم توی گوشت بخواند:بارونا با رقصشون هلهله برپا می کنن... مثلا کلاس داشته باشی.در شورای کتاب کودک که پر است از خنده و پی پی جوراب بلند و خانم های کتابدار جدی. روزی مثل...
-
من همون پرنده بودم که یه روزی بال و پر داشت
سهشنبه 28 آبانماه سال 1387 18:26
داشتم برمی گشتم خانه،گاهی نور چراغ ماشینی می ریخت توی خیابان و روشنش می کرد.من تاریکی را بیشتر دوست داشتم،سنگی انداخته بودم جلویم،آهنگ خواهران غریب را گوش می دادم و دستهایم توی جیبم مچاله شده بود.ناگهان چیزی آمد سراغم که ماه ها بود فراموشش کرده بودم:وجد!
-
خوشا پریدن با این شکسته بالی ها!
یکشنبه 19 آبانماه سال 1387 19:28
نمی توانم باور کنم من همان آدم چند ماه پیشم.اینها را اینجا نمی نویسم چون درمانده شده ام،می نویسم چون می دانم نمی توانم روبه روی کسی بایستم و برایش تعریف کنم،نمی توانم در جواب آدم هایی که می گویند:«تو چه مرگته؟» بگویم:همه چیز برای من تمام شده. اینها را اینجا می نویسم چون می دانم تو گذرت به اینجا نمی افتد.چون دارم خفه...
-
دلخوشی ها کم نیست...
جمعه 29 شهریورماه سال 1387 14:48
گفته اند از دلخوشی هایت بنویس.بازی جدید است انگار.و من فکر می کنم به بودن مامان مثلا،یا داشتن دوستانی مثل شادی ،مثل یاسمین،مثل تهمینه ... یا پنجشنبه های دوچرخه،چهارشنبه های سه تار.پاستیلی سر فاز 3.آهنگ های توی mp3. کتابهایی که هنوز نخوانده ام،فیلم هایی که هنوز ندیده ام. شب نخوابی هایی که هست،که می شود با دوره کردن آنی...
-
از کی بپرسم؟
شنبه 23 شهریورماه سال 1387 14:03
همینجوری نشستم جلوی تلویزیون.این کانال،اون کانال می کنم و روی شبکه سه نگه می دارم. مسابقه س،دو تا خانومن که به مرحله پایانی راه پیدا کردن و باید شخصیت موردنظر رو حدس بزنن: -او متولد سال 1338 در دزفول است... شرکت کننده:عزیزی؟ -خیر.فعالیت هنری خود را از حوزه هنری آغاز کرد و در سال ۱۳۶۸ سردبیر سروش نوجوان شد... شرکت...
-
تو مرا اشتباه صدا کردی و زمستان شد...
جمعه 8 شهریورماه سال 1387 13:06
اصلا مگر مهم است؟هر چه بوده پشت سرم جا مانده،منم و روزهای پیش رو.شکایتی هم ندارم،حداقل از تو ندارم.تو که همیشه بوده ای،تو که مثل یک نسیم همیشگی وزیده ای میان دلتنگی هایم.نمی گویم تمام شده اند،نه…حداقل از بار اندوهم سبک شده.حداقل خیالم جمع بوده که اگر پشت سرم را نگاه کنم تو را می بینم که پشت سرم ایستاده ای. حالا مهم...
-
داستان کوتاه
سهشنبه 29 مردادماه سال 1387 20:54
برای وبلاگ گروهی نویسندگی خلاق نوشته بودم،با موضوع سرنخ. پرتگاه چند ساعت گذشته بود؟نمی دانست.آفتاب ریخته بود توی اتاق و ورق های خاک گرفته ی کف اتاق را روشن کرده بود.ریحانه از جایش بلند شد و با دستانش خاک را از سر شانه هایش تکاند.کمرش خشک شده بود. صدایی از دور می آمد:ریحانه؟ناهار سرد شد.کارت تموم شد؟ -ناهار؟مگه ساعت...
-
به کجا چنین شتابان؟
دوشنبه 21 مردادماه سال 1387 11:06
بعدا نوشت!: این از کامنت نفیسه دکتر شفیعی بازنشسته نشده مریم. این فقط یک چیزی بوده که خبرنگار اعتماد ملی "شنیده " بوده. تو رو خدا پراکنده اش نکنید این خبرو. امروز دکتر موسوی از خود دکتر شفیعی پرسید و اونم گفت که هیچ صحت نداره. احتمالا سال دیگه مطرح بشه که دکتر شفیعی هفتاد ساله می شه- انشاء الله (ان شاء الله...
-
به داد دل ای قرار دلم،نو بهار دلم،می رسی پس کی؟
سهشنبه 15 مردادماه سال 1387 18:48
تو کجا بودی؟وقتی من نشسته بودم کف زمین،روی سرامیک های یخ و زار می زدم؟تو کجا بودی وقتی داشتم جواب اس ام اس های یاسمین را می دادم و فکر می کردم اگر به هر دلیلی با هم دعوا کردیم،اگر یاسمین رفت اون سر دنیا من چه خاکی توی سرم بریزم؟ تو کجا بودی وقتی ساعت دوی نصفه شب نشسته بودم توی رختخواب و به این فکر می کردم که دو سال...
-
فلک را سقف بشکافتیم و طرحی نو در انداختیم!
یکشنبه 13 مردادماه سال 1387 13:07
خب بالاخره دلم اومد قالب پنج ساله اینجا رو عوض کنم.(به قول بعضی ها:قالب باربی وار!) لوگوی اون بالا کار ایشونه. پرنیان خانوم فلاحی هم کلی کمک کرد و سر و سامون داد به اینجا. من هم برای اینکه سهمی داشته باشم برداشتم فونت های آرشیو و لینک ها رو آبی کردم!(خیلی تو ذوق نمی زنه؟) حالا تا نظر شما چه باشد... پی نوشت:صورتی بود...
-
تو دیگه برای من دل نمی شی
یکشنبه 13 مردادماه سال 1387 11:55
همیشه همین است.عجله که داریم دیر می رسیم. دردش هم اینجاست که می بینی نمی توانی بیندازی گردن ترافیک و بی برقی و زمین و زمان. برمی گردی و می بینی رودست خورده ای،بدجوری.آن هم از خودت.وقت جبران هم نیست،باید بروی جلو و بار اشتباهاتت را به دوش بکشی. همین است که دیر می رسیم،همیشه دیر می رسیم...
-
تکه های پرپر لبخند
جمعه 4 مردادماه سال 1387 21:01
دیشب یادم افتاد.خوابم نمی برد و هی غلت می زدم.نمی دانم چرا یک دفعه یادش افتادم،چند سال پیش بود؟حدودا ده سال.همین روزها بوده حتما،یک عصر داغ تابستانی،که جوجه ی طلایی ام داشته بی خیال و خوشحال توی باغچه بازی می کرده. چشمانش را که می بست پلک هایش شبیه تخمه آفتابگردان می شد.کنار خودم می خوابید،برایش یک دستمال کاغذی می...
-
عصر تابستان
سهشنبه 1 مردادماه سال 1387 19:00
بستنی ای که می چکد روی پیراهن،روی شلوار،روی زمین دستهایی که برای راندن مگسها بالا و پایین می رود خمیازه های پی در پی و غرولندهای زیر لب عصر تابستان می نشینم کنار پنجره و با خیال بارانی که نمی بارد خنک می شوم. مریم-تیر ۱۳۸۶
-
ما نامدیم از بهر نان...
پنجشنبه 20 تیرماه سال 1387 13:50
نمی فهمی چه حسی داشتم.در را نگاه می کردم و آدمها را که می آمدند و می رفتند.یک خانواده چهارنفری هم آمده بودند.دست پدر خانواده یک کتاب بود،حتما آورده بود خانم نویسنده امضا کند،تازه خانم نویسنده را استاد می نامید. منظورم همین است،اینکه وقتی خودکارم تمام شد،رفتم از اطلاعات خودکار بگیرم و الکی گفتم:«برای یادداشت حرفهای...
-
کافه پیانو
پنجشنبه 13 تیرماه سال 1387 15:02
«می خواهم بگویم آنقدر به شیرینی اش حساسم که اگر دانه های شکر را بزرگ تر از این می ساختند که حالا می سازند_یعنی می شد آن ها را بشمری و اگر کسی بهت نمی خندید-حتما آن ها را می شمردم و بعد می انداختم توی قهوه» کافه پیانو پیشکش شده است به هولدن کالفیلد عزیز.نمی دانم،شاید من شرطی شده ام که هر جا جمله هایی می بینم که با...
-
تنهایی انسان معاصر
چهارشنبه 12 تیرماه سال 1387 13:27
یکی از بچه ها اس ام اس زده که نمی آید.اینکه بیاید وسط دخترها چه کار کند؟قیافه ی امیر معینی دیدنی است! من و شادی و تهمینه و فریبا هم هستیم.نشسته ایم در رستوران گیاهی خانه هنرمندان و امیر معینی را نگاه می کنیم که دارد قوطی های دلستر را پاره می کند،آقای گارسون می آید قوطی ها را از دستش می گیرد و می برد.بعد،امیر معینی...
-
ابری که در بیابان بر تشنه ای ببارد
یکشنبه 9 تیرماه سال 1387 11:11
آفتاب مستقیم روی سرم می ریزد.وسط خیابان می ایستم،به دنبال سایه ای و بوق ها را می شمرم.می خواهم به خانم منشی بگویم خانه که زنگ زد،کس دیگری که گوشی را برداشت حرف نزند،قطع کند...فکر می کنم احمقانه است،نمی گویم.می روم همان کافه همیشگی.روی دورترین میز می نشینم و به تو فکر می کنم که در تمام آدم ها تکثیر شده ای انگار.می دانم...
-
احوالات شریف؟!
پنجشنبه 6 تیرماه سال 1387 11:55
-خیلی خوشحال شدم عزیزم. -خواهش می کنم. خواهش می کنم نه احمق بیشعور.باید بگی منم همین طور.
-
ز من صبر بی او توقع مدار
چهارشنبه 29 خردادماه سال 1387 16:24
وقتی دخترک را می بوسید سرم را برگرداندم.نه به خاطر اینکه خجالت می کشیدم.چون می دانستم شب که برسد،دخترک پشت در خانه آرایشش را پاک می کند،روی سارافون کوتاهش مانتوی گل و گشادی می پوشد.حتی ممکن است شالش را در بیاورد و جایش مقنعه سرش کند.آن وقت می رود توی اتاقش و تا خود صبح گریه می کند.سرش را هم فرو می برد توی بالش که کسی...
-
ضمه به روایت کیارستمی
پنجشنبه 23 خردادماه سال 1387 21:07
همه خواب آلود بودیم،هوای کلاس دم کرده بود.سر یکی افتاد روی میز،کیارستمی داد زد:مگه من با شما نیستم؟تکرار کنین:کل فاعلُ مرفوع. هر کس می خوابید دعوایش می کرد و داد می زد.توی یک کلاس کوچک صد نفری می شدیم.کلی آدم به هوای اینکه واحد قواعد عربی را عباس کیارستمی ارائه می دهد با او کلاس برداشته بودند. همان عینک دودی اش را هم...
-
نه بر لب بلکه در دل گل کند لبخندهای ما
پنجشنبه 16 خردادماه سال 1387 15:28
می دانم.یعنی دیگر مطمئنم آن اتفاق بزرگ هیچ وقت از راه نمی رسد،دیگر انتظارش را نمی کشم. کتاب می خوانم،گلدانهایم را آب می دهم،پاییز طلایی گوش می دهم،زیاد می خوابم و کم درس می خوانم. هر وقت احساس کردم جای چیزی در زندگی ام خالی است به روی خودم نمی آورم.بهترین کاری که از دستم برمی آید این است که بروم و بابالنگ دراز...