-
بای ذنب قتلت؟
سهشنبه 26 خردادماه سال 1388 16:29
تحصن توی مسجد دانشگاه ادامه داره.استادهای تمام دانشگاه های تهران(تهران،شریف،علم و صنعت،امیرکبیر،خواجه نصیر و ...) و دانشجوها توی تحصن شرکت می کنن. شعار می دیم:به مادرم بگویید دیگر پسر ندارد. آمارهایی که زدن به دیوار مسجد رو می خونیم،مفقودها،دستگیرشده ها،مضروب ها.رگبار گلوله که به روی مردم باز شده،دوستهای من آواره ی...
-
تو را خدا بنویسین،لینک بدین
دوشنبه 25 خردادماه سال 1388 11:34
دیشب ساعت سه سعیده از خوابگاه زنگ زد.که تور رو خدا بیاین کمک،که ریختن توی کوی با هر چی دم دستشونه می زنن.با قمه،با زنجیر،با چاقو،با سنگ،که کوی پسرها وضعشون خرابه،که فله ای دستگیر می کنن می برن،بچه ها یه سری دیشب زیر پل خوابیدن.صدای گلوله هم می آد،دستور تیر دارن. سعیده می گفت به هر کی می تونه بگو بیاین کمک. سردمه،بلند...
-
پایان شب سیه،سیه تر
یکشنبه 24 خردادماه سال 1388 21:15
وقتی که یک رهبری واحد نباشه همینه! بازار شایعه داغه،هر کس هر فکری به ذهنش می رسه عملی می کنه،خبرهای مختلف،من یکی دیگه سرسام گرفتم. ما امروز توی دانشکده هنرهای زیبا خانم رهنورد رو دیدیم و باهاشون صحبت کردیم.بچه ها تقاضای رهبری واحد داشتن،اینکه لیدری،حرکت هامون رو ساماندهی کنه،خانم رهنورد گفت که فقط آرامش داشته باشین و...
-
ما زنده به آنیم که آرام نگیریم/موجیم که آسودگی ما عدم ماست
یکشنبه 24 خردادماه سال 1388 11:01
نمی گذاریم.کوتاه نمی آییم که این آخرین رسانه های باقی مانده را از ما بگیرند.فیلتر فیس بوک و یوتیوب و قلم و موج سوم و ...اختلال موبایلها نه فقط در اس.ام.اس،که کل شبکه به باد رفته،بستن روزنامه ها،محدود کردن راههای ارتباطی،کند شدن اینترنت....بله که مهم است! اما هنوز وبلاگهایمان هستند،مسنجر باز است. دیشب وقتی پلیس زد به...
-
تا دل شب سخن از سلسله ی موی تو بود
چهارشنبه 20 خردادماه سال 1388 17:25
می خواهم تمام شود.نه اینکه از این همه همدلی و همبستگی و نوار سبز این روزها خسته شده باشم،نه چون توی زنجیره سبز،یکدفعه،بی هوا اشک نشست توی چشمهایم که خدایا اگر نشود؟مایی که با این همه شور و امید دستان هم را گرفته ایم و برای ایرانمان،برای جوانی مان،برای روزهای پیش رویمان نگرانیم. چیزی که هیجان زده ام می کند این است که...
-
به نام شرف،انسانیت،عدالت و صداقت دستبند سبز می بندیم
پنجشنبه 14 خردادماه سال 1388 19:19
دیشب تا مناظره احمدی نژاد و مهندس موسوی به پایان رسید،در حالی که از عصبانیت می لرزیدم فکر کردم چرا مهندس موسوی جواب دروغ ها و افتراهای احمدی نژاد را نداد؟ چرا نگفت مرجعی که زمان آقای خاتمی روزنامه ها را می بست قوه قضاییه بود نه دولتی که امروز خارج از اختیاراتش یاس نو را می بندد تا روزنامه ی رقیب را از میدان خارج...
-
شش سالگی
چهارشنبه 6 خردادماه سال 1388 21:19
بعد از یک روز عجیب و غریب که با خوردن آیس پک تمام شد و بحثهای درون اتوبوسی با خانمی که طرفدار احمدی نژاد بود اما سفید رای می داد فقط به این علت که شناسنامه اش مهر بخورد،خسته آمدم پای کامپیوتر و یادم آمد که امروز لحظه های کاغذی ام شش ساله شد. کاش ۲۲ خرداد بیایم و بنویسم پیروزی سبزمان مبارک!
-
بیا که قصر عمل سخت سست بنیاد است
جمعه 25 اردیبهشتماه سال 1388 11:13
این وبلاگ یک جورهایی همه اش دارد تکرار می شود،کلماتش،جمله هایش،آدم هایش... شاید یک دلیل هم بیشتر ندارد:اینکه من هم دارم تکرار می شوم،توی تمام این لحظه ها و روزها. می دانم که لابد گریز بهترین راه فرار از تکرار است.اما این بار بدجور دوست دارم بمانم،اسمش مبارزه است؟شاید! برای همین اگر ته زمینه ی ذهنم همه اش خیال بستن این...
-
جای تو خالی آذین لحظه
یکشنبه 20 اردیبهشتماه سال 1388 21:58
زهرا گفت:چرا می خندی؟ داشتم می خندیدم. باد خوبی می خورد به صورتم، باران اردیبهشتی،من و نگار و زهرا کنار هم،توی تاکسی که داشت شریعتی را می رفت پایین که برسد به نیکو . زهرا گفته بود عکس دسته جمعی نگرفته ایم!و ما نیکو را خبر کرده بودیم که نرود،که صبر کند برویم عکس دسته جمعی بگیریم. چرا نباید می خندیدم زهرا؟که تمام هفته ی...
-
یک جور قشنگ
پنجشنبه 10 اردیبهشتماه سال 1388 22:39
یک جور خوبی باران می آمد.من کفش پاشنه بلند پایم بود و از روی تمام چاله های رنگین کمانی می پریدم.(برای من یک سانت هم پاشنه بلند محسوب می شود!) دلم برای هیچ کس تنگ نبود.بعد نشستم توی ماشین،جوری که انگار اگر خودم را توی یک فیلم می دیدم می گفتم کاش من جای این دختره بودم.که سرش را تکیه داده به شیشه ی عقب،باران دارد می بارد...
-
بی پرنده ترین درختم،بی ستاره ترین آسمان
شنبه 29 فروردینماه سال 1388 21:30
نیست.هیچ جا نیست آن چیزی که دنبالش می گردم،خالی شده ام...
-
شمشاد بازی
پنجشنبه 27 فروردینماه سال 1388 12:10
عطری نمور و خیس می پیچد توی سرم.یاد بازی قدیمی مان می افتم.اسمش را گذاشته بودیم شمشاد بازی.که اینجور وقتها راه می افتادیم و دستمان را آرام می کشیدیم روی ردیف شمشادهای خیس و ترد.بعد دستمان را به هم نشان می دادیم که نم باران گرفته و دستهایمان تازه می شد.تازه ی تازه،خنک و زلال. این روزها زیاد دستم را می کشم روی...
-
این آشوب را بر من ببخشایید!
دوشنبه 24 فروردینماه سال 1388 22:01
اینکه بی هوا بزنی به نوشتن.روزی که شبیه هیچ چیز نباشی،و بیشتر از همه شبیه خودت.که یک ساعت زیر باران دویده باشی وقتی تمام آدمها زیر چتری،سقفی پناه گرفته بودند و نگاهت می کردند که بی محابا برای خودت می خوانده ای:بارونا با رقصشون هلهله برپا می کنن،می شینن رو پشت بوم چترشونو وا می کنن... بعد حرفهای «واو» دویده باشد توی...
-
به بهانه ی دوره ی هزارباره ی کلاه قرمزی و پسرخاله
جمعه 21 فروردینماه سال 1388 19:02
آنجوری که کلاه قرمزی خودش را می چسباند به آقای مجری و می گوید:کاش من دایناسورت بودم... آنجوری که شب است و کلاه قرمزی تب کرده از گل انداختن آقای مجری.آن جوری که آقای مجری می گوید:آدما بزرگ که می شن همه چی یادشون می ره،اول از همه بچگی شون... اینجور عاشقی کردن ها،اینجور بغض افتادن زیر گلو و لب ورچیدن،اینجور خواستن ها....
-
۱۴ فروردین،روز جهانی کتاب کودک
جمعه 14 فروردینماه سال 1388 19:56
کتابک
-
.
جمعه 14 فروردینماه سال 1388 14:56
هزار پرنده در صدایم به خواب رفته اند نامت را که می برم بیدار می شوند مریم.۱۳۸۷/۱۲/۴
-
روی سه شنبه برف بارید،یکریز و نرم
سهشنبه 11 فروردینماه سال 1388 15:15
عیده دارد تمام می شود انگار،این همه سرخوشی،این همه بی خیالی،این همه لبخند که می نشیند ته چشمهای آدم…نه که غصه دار باشم ها،نه…اما کو تا سال دیگر.پریشب که خوابم نمی برد داشتم فکر می کردم تخم مرغ های سال دیگر را با آبرنگ یک جور سبز و آبی می کنم،یک جور سبز و آبی که بپیچند به هم،خنده ام گرفت بعد.از اینکه هنوز فایلی را که...
-
تولد عید شما مبارک!
شنبه 8 فروردینماه سال 1388 11:08
خانواده ی عموی مربوطه رفتن مسافرت،تنهاس تمام عید رو.ما می ریم عید دیدنی.مامان و بابا می رن طبقه پایین،من و میلاد می مونیم پیش عمو ی مربوطه.دلیلش هم روشنه،ساعت هشت شبه و ما می خوایم کلاه قرمزی ببینیم.(در تمام عید دیدنی هایی که با این ساعت تصادم داشته ما خیلی جدی گفتیم:تلویزیون رو می شه روشن کنین بی زحمت؟الان کلاه قرمزی...
-
این روزهای آخر اسفند...
سهشنبه 27 اسفندماه سال 1387 11:43
من روزهای آخر اسفند را زیاد،خیلی خیلی زیاد دوست دارم.نه برای شوق خریدن تقویم جدید که وقتی این همه خالی است کلی حس خوب میدهد به آدم.نه به خاطر پردههای سفیدی که پشت پنجره های تمیز نشستهاند،نه به خاطر خاطرههایی که موقع اتاق تکانی میریزد دورم.نه به خاطر خیالهای قبل از خوابم که تخم مرغ امسال را چه شکلی کنم.نه به خاطر...
-
براده ها
یکشنبه 25 اسفندماه سال 1387 18:50
۱.آقایان محترم!وقتی یک خانمی کنار شما،توی تاکسی خودش را جمع می کند و می چسبد به دستگیره ی در منظورش این نیست که جا برای شما باز کند تا راحت تر بنشینید.منظورش دقیقا این است که یک کمی بروید آنورتر لطفا! ۲.من هیچ جوری درکت نمی کنم گاهی.اما خب،مرام است دیگر برادر من ،این هم آدرس وبلاگت.پستهای آخرت هم بدجوری خل است راستی!...
-
انسان نمی تواند از پرواز پرنده های اندوه بالای سرش جلوگیری کند
پنجشنبه 22 اسفندماه سال 1387 20:39
دیدین مجله ها و روزنامه ها این روزها پر شده از بسته های پیشنهادی برای ایام نوروز؟خب،این بسته پیشنهادی کتاب منه!فهرست کتابهای خوبی که سال ۸۷ خوندم.برای چند تاش توضیح گذاشتم و چند تاش رو هم فهرست وار نوشتم.اگر کسی بسته پیشنهادی کتاب یا فیلم گذاشت توی وبلاگش لینکش رو می گذارم زیر همین پست. ۱.هفته ای یه بار آدمو نمی...
-
مثل یک قصه ی بی پایان
دوشنبه 19 اسفندماه سال 1387 21:27
تمام چیزهایی که تو داری و من نداشته ام هیچ وقت.اسمش حسرت نیست،غبطه هم.می نشینم و نگاهت می کنم.آن زنانگی دنباله دار را که توی شال سر کردنت،توی لبخند های تک و توکت و توی گوشواره هایی که تا شانه هایت رسیده پنهان شده.این واژه را دوست دارم.این زنانگی غریب که توی رگهای آبی دستانت پخش شده و یک جور مثل یک حفاظ همیشگی،مثل یک...
-
دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد
شنبه 17 اسفندماه سال 1387 18:56
Normal 0 false false false MicrosoftInternetExplorer4 1.مثل اینکه قالب وبلاگ من توی فایرفاکس به هم می ریزه. 2.برنامه ی تست مجری عمو پورنگ بود.یه دختر هشت ساله،هر چی عمو پورنگ ازش سوال می کرد جواب نمی داد. -چیه عمو جون؟خجالت می کشی؟ -نه.این اعصاب من امروز دیوونه کرده منو. 3.کدام پل کجای این جهان شکسته است که هیچ کس به...
-
بهار من،بیا که دیر می شود
دوشنبه 12 اسفندماه سال 1387 21:17
چای داغ ته مزه دارچین داشت،عطرش پیچیده بود توی چشمهای تو که هیچ جا نبودی.من سردم بود،دوست داشتم زمان بایستد و من از همان دور نگاهتان کنم،شما را و آدمهایی که دور منتقد فیلم حلقه زده بودند.دوست داشتم زمان بایستد جوری که تکه های من اینقدر گیر نکند به عقربه های ساعت،جوری که اینقدر زخمی نشوم.بعد چای دارچین تمام نشود،بیرون...
-
صدای بال برفی فرشتگان
پنجشنبه 1 اسفندماه سال 1387 17:05
انگار خواب بود.باران میزد به پنجره.از جایم بلند شدم تا ژاکت بپوشم،دیدم آن عکس روی آینه افتاده روی زمین.جوری که انگار باد زده باشد تو.پنجره بسته بود و باران،روی شیشه رنگ گرفته بود. داشتم فکر می کردم که خیلی بعد،خیلی خیلی بعد از این،وقتی دیگر تو نباشی که دلم هی برایت شور بزند،لابد دیگر نصفه شب با صدای باران از خواب نمی...
-
تقدیم به لیلا همسفر درون شهری محترم!
دوشنبه 28 بهمنماه سال 1387 20:12
-مییام میزنم تو دهنت ها بیشعور. خانمه دارد بین جمعیت شنا میکند که بیاید دختره را بزند. -خجالت بکش،زشته،جای نوه ته. -ببخشش حالا،بچهس،یه غلطی کرد. خانمها نمی گذارند خانمه دختربچه ای را که بدون نوبت سوار شده کتک بزند. طوری میچرخم که سرم رو به پنجره باشد.کمی هوا فقط،چند تا پا را لگد میکنم تا موفق میشوم چند درجه...
-
حسنی نگو یه دسته گل
چهارشنبه 23 بهمنماه سال 1387 20:32
من خوشحال آمدم پای کامپیوتر تا بنویسم چه قدر درباره الی عالی بود.فراتر از عالی و من که هنوز گیج دیدنش هستم.آمدم بنویسم سر صف بلیت(که اتفاقا خیلی هم خلوت بود و من نیم ساعت قبلش خبر شدم سینما بهمن درباره الی دارد و نفر ششم اینها بودم توی صف.)داشتیم درباره اسکار حرف می زدیم و یک پسری که تمام فیلمها را دیده بود برگشت...
-
در کوچه باد می آمد
شنبه 12 بهمنماه سال 1387 16:06
خواب دیدم که همه چیز کلی برگشته عقب.به روزهایی که تو نبودی هنوز،ما از شیرینیفروشی نزدیک پارک خرید میکردیم و من مانتوی زیتونیرنگ راهنمایی تنم بود و از کفشهای بندی بدم می آمد. شاید به خاطر دیدن بنجامین باتن بود که با تمام اینها پوست دستم چروک خوردهبود و هی فکر میکردم الان که از خواب بپرم دوباره صاف میشوم و تنم...
-
بیا تا برایت بگویم...
چهارشنبه 9 بهمنماه سال 1387 22:01
از ستاری که سرازیر میشوی به سمت اکباتان،وسط میدان کنار پل یک مجسمه است.هیچوقت شبیه دفعه پیش نیست.گاهی شکل دو تا لک لک است که به جایی چشم دوختهاند،گاهش شکل دو تا آدم که سرهاشان کنار هم است.گاهی شبیه پرندههای آمادهی پرواز. نمی دانم؛اما من هردفعه جور دیگری میبینمش،جوری که دفعه قبل نبوده. آدمها هم همین طورند...
-
این دوست داشتن های بی دلیل
شنبه 21 دیماه سال 1387 12:31
چون کتاب تمام شده ای کنارم می گذاری حالا که در من قصه ای تازه آغاز شده است «مهدیه نظری» *هفته ی دوم فرجه ها هفته ی زیر و رو کردن کتابهای شعر است!