-
روزی با غروب
دوشنبه 14 دیماه سال 1388 13:08
تو فقط تو دنیا خوبی،میدونی،میدونی تو یه روز بیغروبی،میدونی،میدونی تو شکستی پشت سرما رو برام تو که خورشید جنوبی،میدونی نام تو روی لبام گل میکاره مهربونی از نگاهت میباره تو به ابرا میگی بارون ببارن رو زمین باغ ستاره بکارن تو به رود میگی به دریا برسه به جنون میگی به صحرا برسه همهی پرستوها وقت سفر از تو...
-
گفته بودم چو بیایی...
پنجشنبه 10 دیماه سال 1388 15:53
فکر میکردم یک روز مینشینم جلویت تمام اینها را برایت تعریف میکنم.دستت را میگیرم و توی خیابانهای اطراف دانشگاه میگردانمت،وصال و ایتالیا و بلوار کشاورز،که ببین من تمام این خیابانها را رفتم و گریه کردم و تو نبودی. تمام آهنگهایی که به یاد تو گوش دادم میگذاشتم جلویت که ببین گاهی ساعتها میگذشت و من هنوز نشسته بودم...
-
بگذار تا بگرییم
دوشنبه 7 دیماه سال 1388 21:51
کلمات نارسایند اصلا.برای رساندن آنچه نامی برایش نمیشناسم.تو بگو «عمق فاجعه»،«توحش»،«ظهر خونین عاشورا»،«خشونت»... این اندوه دامنهدار نامی ندارد.نشستهام و به زور چهار تا فیلترشکن،با جان کندن خبر میخوانم: * ابراهیم یزدی،فرزند آیتالله طاهری،عمادالدین باقی،مشاوران میرحسین موسوی...لیست دستگیرشدهها که ساعت به ساعت اسم...
-
کل یوم عاشورا،و کل ارض کربلا
شنبه 5 دیماه سال 1388 16:44
-
خوشا چون سروها اِستادنی سبز
دوشنبه 30 آذرماه سال 1388 15:32
دست و دلم نمیرود به نوشتن،از همان دیروز صبح که نرسیده دانشگاه زمزمهی بچهها پیچیدهبود توی راهرو که:خبر راست است یا نه...؟از همان موقع که با مرجان راه افتادیم برویم دسته گل سفید بخریم و خرما و هی بغضهایمان را خوردیم و توی خیابان مردم را نگاه کردیم و فکر کردیم:اینها میدانند یعنی آیت الله منتظری... از همان دیشب که...
-
بی هوا
شنبه 28 آذرماه سال 1388 16:57
هر وقت مجبور شدی برای دوستداشتنهای بیهوایت دلیل بیاوری و توضیحشان بدهی،یعنی چیزی کم است.این وسط اتفاقی افتاده انگار و تو بی تفاوت از کنارش گذشتهای.بدون اینکه بدانی روزی میرسد که باید بنشینی و برای تمام دوستداشتنهای بی هوایت دلیل بتراشی.
-
تو دوست داری با دوست من...؟
چهارشنبه 25 آذرماه سال 1388 13:08
بچهتر که بودم،10-11 ساله،عادت داشتم برای آدمهای توی کتابها عروسی بگیرم.مینشستم فکر میکردم که کی با چه کسی خوشبخت میشود؟بعد کتابهایشان را میگذاشتم کنار هم که تنها نمانند،که شب وقتی چراغ اتاق خاموش است دلشان نگیرد. مثلا والتر ِ آن شرلی با جوی زنان کوچک.نمیدانم چرا فکر میکردم به درد هم میخورند.والتر آرام بود،شاعر...
-
از تو ای دوست نگسلم پیوند
یکشنبه 22 آذرماه سال 1388 23:03
تو بندیام کردهای.بندِ بالش خیس آخر شب،بندِ لای چشم باز کردنهای دم صبح و دنبال نشانههای تو گشتن،بندِ هزار هزار کلمهی حیران،بندِ آرزو،بندِ حرمان... تو بندیام کردی و توی تمام شعرهای این دنیا ردپای تو هست،بندِ تمام شعرها شده ام،تمام بارانها،درختها،عطرهای خنک،شمشادهای خیس... تو بندیام کردهای.بندِ این دنیا اصلا.
-
بفرمایید فروردین شود اسفندهای ما
شنبه 21 آذرماه سال 1388 17:20
این وبلاگ را بالا و پایین میکنم.به عکس دو نفرهتان میرسم و بغض،بدجور مینشیند توی گلویم.با خودم فکر میکنم الان چه حالی دارد فاطمه؟ اصلا سهم این روزهایمان،سهم این ماههایمان از عشق دارد میشود همین دلشورههای مدام،همین دلنگرانیها... ساره همین چند روز پیش پیغام فرستادهبود که برای مهدی دعا کنید،دارد میرود...
-
به دنبال نامی که گم شد...
چهارشنبه 18 آذرماه سال 1388 21:41
گفتم:رویا بود…سر تکان دادی که آره،رویا بود. قبل گفتنش،قبل اینکه کلمهها را کنار هم بچینم تا بپرسم،هی فکر کردم کاش بگویی نه،کاش بگویی نه،درست دیدی،من هم دیدمش.بعد هی کلمههام لرزیدند و بین سوال و سهنقطه و سکوت تاب خوردند تا بگویی آره،هر چه دیدی رویا بود. من دیدم اما،به پشت خوابیده بودم روی زمین.آسمان بود،ابر بود،درخت...
-
شانزده آذر
دوشنبه 16 آذرماه سال 1388 18:17
انگار قرار است بروم عروسی!شبش نشستم به مقنعه مشکی اتو کردن که با مانتو مشکی بپوشم،شناسایی نشوم!صبح ساعت هفت با اولین زنگ ساعت از جا میپرم.(این جنبش سبز چهها که نمی کند با آدم، شلمانی مثل من!) بعد نگرانم اغتشاشم دیر شود اما خیابانها برای این ساعت صبح به طرز عجیبی خلوت است.میرسم انقلاب و چشمم به روی برادران روشن...
-
بیست و دو ساله شدم...
پنجشنبه 12 آذرماه سال 1388 18:10
شب است،تاریک است،باران زده و تمام شعرهای دنیا پر از حسرت است.دست روی هر شعری که میگذارم حسرت از سطرهایش پر می کشد بیرون. یادم نمی آید چند وقت پیش بود،لیلا می گوید دو هفته پیش،من می گویم دو ماه...یعنی روزها اینجوری می گذرد اینجا.حجم غریبی دارد زمان،باران می زند،شب است و من راه می روم و دستهایم را می کنم توی...
-
.
جمعه 6 آذرماه سال 1388 21:09
باید دلت از سنگ باشد که این همه شکست را تاب بیاوری و چشم به راه آیندهای بمانی که میدانی چیزی کم از گذشته ندارد. «رومن گاری»
-
فرار از خانه
سهشنبه 3 آذرماه سال 1388 22:18
یک روز از خانه فرار کردیم.من و برادر و دخترداییام.رفتهبودیم مهمانی،یادداشت گذاشتیم که ما داریم میرویم و لطفا دنبالمان نیایید. هر سه تا دبستانی بودیم.چند تا سکه هم برداشتیم که بیندازیم پشت سرمان.نمیدانم چرا،نمیخواستیم برگردیم که،نمیخواستیم آنها هم دنبالمان بیایند.پس چرا؟نمیدانم. خیابان شلوغ بود،پر از دستفروش و...
-
از نتوانستن
پنجشنبه 28 آبانماه سال 1388 15:04
می خواستم بگویم پهلویم بمان،نرو...نگفتم،بلد نبودم.هیچ وقت ننشسته بودم جلوی کسی و اشکهایم را قورت بدهم و صدایم را نازک کنم که پهلویم بمان.دیدم نمی توانم،گلویم می سوخت و دلم می خواست فقط یک بار،به جای اینکه هی توی بوفه ی دانشکده،توی ایستگاه بی آر تی،روی چمنهای جلوی بانک،روی سکوی جلوی مرکزی،پای تلفن..مسخره...
-
هر آنکسی که درین حلقه نیست زنده به عشق...
یکشنبه 24 آبانماه سال 1388 22:57
چیزی که مادربزرگ را به زمین وصل میکند عشق است، عشق پدربزرگ به او. عشقی که یک پیرمرد هشتاد ساله را وادار میکند که نصفهشبها از خواب بلند شود تا ببیند راه تنفس مادرجان باز است یا نه، عشقی که تا یازده شب بیدار نگهش میدارد تا به مادرجان غذا بدهد، ظهرها بیدار بماند تا فیزیوتراپ پشت در نماند، دعا و چشمزخم آویزان...
-
غبار
پنجشنبه 21 آبانماه سال 1388 17:00
بیدار میشوم،دارم به تو فکر میکنم و سر خودم غر میزنم که لطفا رویاهای شبت را نیار به روز.جاشان بگذار،همانجا توی خواب،اینقدر در طول روز با بغض دستمالیشان نکن...هاه،از جایم که بلند میشوم تو از مغزم رفته ای بیرون.مثل هر روز،مثل روزها قبل از این و لابد روزها بعد از این،اول موبایلم را صدادار می کنم،بعد خواب آلود می روم جلوی...
-
آیریلیق
شنبه 16 آبانماه سال 1388 19:39
من ترکی بلد نیستم.اما آیریلیق با من حرف می زند.اینقدر می دانم که آیریلیق یعنی جدایی.تک تک نت های این آهنگ،تک تک کلماتش جدایی را توی گوشم فریاد می زند.یاد جاده ی اصفهان می افتم.غروب میدان نقش جهان و پسرک ایتالیایی.چند سالم بود؟به گمانم پانزده سال.پسرک ایتالیایی نشسته بود جلوی عالی قاپو.صدایم می لرزید.صافش کردم تا بروم...
-
و طرحی نو دراندازیم
پنجشنبه 14 آبانماه سال 1388 22:27
این قالب آماده ی بلاگ اسکای را موقتی گذاشتم چون همه چیزش رو به راه است،تا برسم با آزمون و خطا دستی به سر و روی قالب قبلی بکشم...کمک نقدی و غیرنقدی هم پذیرفته میشود از داوطلبان همکاری:دی *بعد از تحریر:اگر کسی وقت دارد و می تواند کمکی کند لطف می کند ای-میل بزند یا کامنت بگذارد.
-
بترسید،بترسید،ما همه با هم هستیم
چهارشنبه 13 آبانماه سال 1388 19:24
لباس شخصی،انتظامی،یگان ویژه،جوجه بسیجی چوب به دست...موبایل قطع،بی خبری از دانشگاه که انگار درها را بسته اند که بچه ها نیایند بیرون،مامان که امروز نذر کرده تک تک برادران را هدایت کند،با عبارات مختلفی نظیر: - اصلا ما اومدیم راهپیمایی سیزده آبان،چی کارمون دارین؟ برادر:پس چرا مرگ بر آمریکا نمی گین؟اون دستبند سبزت چیه؟...
-
شلمان
دوشنبه 11 آبانماه سال 1388 18:48
شال و کلاه کردیم با مامان رفتیم دکتر...مطب شلوغ و آدمهای سرفه دار و ماسک دار.نوبتمون می شه.دکتر می پرسه خب...چی شده؟ جواب میدم:خوابم می آد! میگه:ها..چی؟ میگم:همه ش خوابم می آد...صبح ها نمی تونم پاشم از جام. می گه:خب ساعت بذار. من و مامان همدیگه رو نگاه می کنیم و می زنیم زیر خنده(مامان را برده ام تا ابعاد بیماری ام را...
-
سیزده آبان
شنبه 9 آبانماه سال 1388 10:19
ای درخت آشنا شاخه های خویش را ناگهان کجا جا گذاشتی؟ یا به قول خواهرم فروغ: دستهای خویش را در کدام باغچه عاشقانه کاشتی؟ این قرارداد تا ابد میان ما برقرار باد: چشمهای من به جای دستهای تو! من به دست تو آب میدهم تو به چشم من آبرو بده! من به چشمهای بی قرار تو قول میدهم: ریشه های ما به آب شاخه های ما به آفتاب میرسد ما...
-
قیصر امین پور
پنجشنبه 7 آبانماه سال 1388 14:29
دوباره مثل تو آیا؟دوباره مثل تو هرگز دوباره مثل تو حاشا،دوباره مثل تو هرگز دوباره مثل تو دیروز،دوباره مثل تو امروز دوباره مثل تو فردا،دوباره مثل تو هرگز دوباره مثل من آری چه بی شمار و فراوان دوباره مثل تو اما...دوباره مثل تو هرگز دوباره آینه زادی که در کتاب نگاهش هزار آیه ی زیبا دوباره مثل تو هرگز دوباره مثل تو آبی...
-
فصل شکفتن
شنبه 2 آبانماه سال 1388 20:36
هر وقت دلم گرفت به تو فکر می کنم،که با هم نشسته ایم روی یک نیمکت،باد می آید و ما داریم این آهنگ را گوش می دهیم و پاهایمان را تکان می دهیم.برگهای نارنجی می چرخند توی دستهای باد و ما شبیه آدمهای خوشبخت توی فیلم ها می شویم.که اگر تصویر ما را می گذاشتند جلوی خودمان نگاهش می کردیم و می گفتیم:هی کاش ما جای این دو تا بودیم....
-
ای وای،ای وای...
جمعه 1 آبانماه سال 1388 17:48
به یاسمین می گویم اگر فکر می کنی ممکن است یادداشت قبل ساره را خوشحال کند بهش بگو بخواندش. می گوید زنگ زده به ساره،در راه خانه ی شهاب طباطبایی بوده برای دعای کمیل. می آیم پای اینترنت.« آمار دستگیر شدگان مراسم دعای کمیل به سی نفر رسیده .» هی فکر می کنم نکند ساره،نکند ساره،دوستم،دوستم... از روی اسم ها سریع می گذرم و بعد...
-
برای ساره و برق چشمهای سبزش
سهشنبه 28 مهرماه سال 1388 08:56
خیلی وقت است می خواهم برای ساره چیزی بنویسم.هی امروز و فردا می کنم،روزها کش می آیند و دل ساره جایی میان این روزها بدجور گرفته لابد.هی امروز و فردا می کنم که دیدی امروز که از خواب بیدار شدم یکی از بولدهای گودرم خبر آزادی مهدی شیرزاد باشد. *** ساعت چند بود؟دوازده شب؟روزهای آخر ماه رمضان.من تا حالا اینجوری بی خبر تا این...
-
کجا دانند حال ما سبکباران ساحلها
شنبه 25 مهرماه سال 1388 17:34
دعوا کرده بودیم،با شادی .از متروی شلوغ پیاده شده بودیم و توی خیابان راه می رفتیم،دور از هم.هی دستانم را می آوردم جلو که بزنم پشت شانه اش و بگویم:به جهنم که داریم اضافه راه می آییم،الکی سرت غر زدم به خاطر دور کردن راه. بعد که یک بار زدم پشت شانه اش شادی گفت:این بار سومته داره منو می زنی! دلم گرفت.که دوستم،دوستی که...
-
پیرانه سرم عشق جوانی
جمعه 24 مهرماه سال 1388 11:06
باشکوه است.می دانم که درد دارد،می دانم که گاهی خستگی و دلتنگی با تمام حجمش جا می ماند روی تن آدم،زخمی می کند،شانه ها را خم می کند...اما باشکوه است دختر.که من آن روز به جای اینکه صحنه را نگاه کنم،به جای اینکه آقای بازیگر را نگاه کنم که پنجره ها را یکی یکی باز می کرد که نور بیاید و فریاد می زد:«حسن پنجره به باز...
-
مبارزه امری مقدس است،اما دائمی نیست،آنچه دائمی است زندگی است
چهارشنبه 22 مهرماه سال 1388 17:05
دستبند سبز یعنی توی صف اتوبوس کسی را هول ندهی.ماشینت را دوبله پارک نکنی.دستت را از روی بوق برداری.کار ارباب رجوعت را سریع راه بیندازی.به مامانت،دوستت،استادت دروغ نگویی.ورقه های شاگردانت را به دقت تصحیح کنی و نمره های خودشان را بهشان بدهی،نه کم و نه زیاد.چراغ قرمز را رد نکنی.جلوی جمع کسی را تحقیر نکنی.اگر کسی دوبله...
-
دوباره زندگی می کنم
شنبه 18 مهرماه سال 1388 17:06
ماشین را برمی دارم،سر تقاطع ها ایست نمی کنم،آیینه بغل را نگاه نمی کنم،و به جای ترمز کردن،برای عابرهای پیاده بوق می زنم که یعنی بروید کنار. دلم چند کیلو آلوی قرمز می خواهد،که لواشک شوند و قبل از اینکه خشک شوند،همینجوری پهن شده پشت پنجره،گُله به گُله جای انگشتانم بماند توی سینی. باران که بیاید پنجره را باز می کنم تا...