-
[ بدون عنوان ]
جمعه 15 خردادماه سال 1383 17:00
ساعت ۱۰:۳۰ شب بود.چشمام از زور خواب می سوخت.اما هنوز دو فصل از کتاب مونده بود.ناگهان از توی سالن صدای مامان اومد:مریم بیا تلفن. - کیه؟ - خاله. تلفن رو گرفتم.یعنی چی کار داشت؟ - الو مریم جان قربون دستت.یه انشا برای نیلو بنویس. - بله؟!(نیلو دختر خاله م سال پنجم دبستانه) - انشا.فردا امتحان انشا داره.فصل بهار رو توصیف کن....
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 11 خردادماه سال 1383 13:53
با خودم گفتم:همه چی رو بهش می گم.همه چی رو.از سر تا ته.خجالت نداره که.بگذار همه چی رو بدونه.این وسط که فقط اون آدم نیست.من هم آدمم... با خودم گفتم:کاری نداره.می رم جلو.می گم:می تونم چند لحظه باهات صحبت کنم؟بعد زل می زنم توی چشمهاشو و تمام چیزهایی رو که توی این چند وقته ریختم توی خودم می ریزم بیرون.بهش می گم.همه چی...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 9 خردادماه سال 1383 22:50
احساس می کنم هنوز هیچ چی سر جای خودش نیست.اصلا یادم نیست وقتی زمین لرزید چی شد.فقط جیغ کشیدم:زلزله...و دویدم توی چارچوب در.نمی دونم چرا مامان هم همون چارچوبی رو انتخاب کرد که من توش بودم (شاید هم مامان همون جا بود.من بعدش اومدم.اصلا یادم نیست!)با خودم گفتم:زلزله ی بزرگ تهران و شروع کردم به جیغ و داد کردن.توی این هیر و...
-
یک پنجره برای دیدن
چهارشنبه 6 خردادماه سال 1383 16:43
*یک سال گذشت.به همین سادگی!یک سالی که به اندازه ی چند سال تجربه کردم,خندیدم,اشک ریختم و دوستهای عزیزی پیدا کردم که با هیچ چیز عوضشون نمی کنم.این دنیای مجازی عزیز.پر از آدمهای شاد,تنها,غمگین و افسرده,مهربون,بداخلاق...فکر کنم خاصیت دنیای مجازی همین باشه.اینکه نقابتو می زنی کنار و خودت میشی.هر جوری که هستی.شاید با اسم...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 4 خردادماه سال 1383 18:41
رفتم...زیرا مجال ماندن نبود و بازگشتم که بودن دلیل بر نمی تابد!
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 9 اردیبهشتماه سال 1383 21:29
در این وبلاگ تا اطلاع ثانوی تخته می باشد! توجه داشته باشید که از نظر صاحب خانه ی این وبلاگ اطلاع ثانوی ممکن است فردا باشد یا یک هفته ی دیگر و شاید هم هیچ وقت! همیشه شاد باشید و پیروز!
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 3 اردیبهشتماه سال 1383 20:02
چقدر پریروز قشنگ بود!خیلی خوش گذشت.وقتی رسیدم اون جایی که قرارمون بود دیدم یکی داره با پلیس دعوا می کنه.رفتم جلو دیدم نازنینه !بالاخره پلیسه رو راضی کردیم جریمه ش نکنه.اما فکر می کنم باید می کرد!بالاخره یه راننده ی تازه کار باید یاد بگیره جاهایی که تابلو توقف ممنوع گذاشتن پارک نکنه,هر چند منتظر دوستش باشه!!از فکر...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 31 فروردینماه سال 1383 16:22
* وای به حال کسی که جنوب شهرش میدون آزادی باشه! * یکی از سخت ترین کارهای دنیا اینه که خودت ندونی چته بعد بخوای برای یکی توضیح بدی چته! * باید تا دو هفته دیگه یه تحقیق رو تحویل بدم.تنها قدمی که برداشتم خریدن تلق و شیرازه بوده! * اگر کتاب روی ماه خداوند را ببوس رو نخوندین عجله کنید! *از صداقت و جسارت فیلم بوتیک خیلی...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 27 فروردینماه سال 1383 16:28
*این هم حسم توی یکی از قشنگ ترین لحظه های طبیعت(بارون بهاری!): بهار آسمان باران زده عطر نم و هیزم سوخته شاید عطر زندگی... *درسته که دختره خیلی ناز بود.ولی جالب نبود مامانش یک دقیقه یک بار این موضوع رو به من گوشزد کنه.من دختره رو بغل کردم و نازش کردم و با محبت بهش گفتم:کودک جان.مامانش یه جوری نگاهم کرد و گفت:کودک یعنی...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 26 فروردینماه سال 1383 19:30
*لازمه عصبانی بشم از اینکه بلاگ اسکای بی سر و صدا خراب شد و بی سر و صداتر درست شد؟فکر کنم همه ی کاربرهای بلاگ اسکای باید به این مساله عادت کرده باشیم.پس بی خیال! * فیروزه ی عزیزم تولدت وبلاگت خیلی خیلی مبارک باشه!
-
لحظه ها
یکشنبه 9 فروردینماه سال 1383 17:59
می شه از یاد برد و ندید،می شه چشمها رو بست و فراموش کرد،درست مثل همه ی از یاد بردنها و فراموش کردنها.درست مثل همه ی لحظه هایی که خودمونو توی دغدغه های روزمره گم می کنیم.بعد هر چی می گردی می بینی نیستی،لای دقیقه هایی که تند و تند از لای انگشتانت لغزیدند و گم شدند،بین تندباد ثانیه ها خودتو گم کردی.یه جایی بین این...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 6 فروردینماه سال 1383 16:05
* خیلی ها اسم آهنگ وبلاگم رو پرسیده بودن.اسم آهنگ هست«خوابهای طلایی» اثر استاد جواد معروفی.البته اینی که روی وبلاگمه اجراش با کیبورده.اجرای اصلیش با پیانو محشره.وقتی من خیلی خوشحالم یا خیلی ناراحتم همین آهنگو گوش می دم . * دیروز رفتیم فیلم بوتیک.بعدا سر فرصت درموردش می نویسم. * تا حالا بهار بدون بارون دیده بودین؟همه ی...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 27 اسفندماه سال 1382 20:42
باز کن پنجره ها را که نسیم روز میلاد اقاقی ها را جشن می گیرد و بهار روی هر شاخه کنار هر برگ شمع روشن کرده ست همه ی چلچله ها برگشتند و طراوت را فریاد زدند کوچه یکپارچه آواز شده ست و درخت گیلاس هدیه ی جشن اقاقی ها را گل به دامن کرده ست باز کن پنجره ها را ای دوست هیچ یادت هست که زمین را عطشی وحشی سوخت؟ برگها پژمردند؟...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 25 اسفندماه سال 1382 16:22
* این روزهای لعنتی چرا اینقدر دیر می گذرند...؟ * انتظار نداشتم کسی از یادداشت قبل چیزی بفهمه.امیدوارم کسی که باید می خوندش خونده باشه! *چه بارونی اومد توی این چند روزه!بوی عید و بهار میاد.می شنوی؟ *مرز بین آدمیت(!) و دیوونگی یه خط باریکه.من الان وسط اون خطه می باشم!هنوز تصمیم نگرفتم در کدوم حالت بیشتر خوش میگذره!...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 21 اسفندماه سال 1382 17:49
مدتهاست که فقط حرف می زنی و حرف می زنم و حرف می زند.مدتهاست که کسی حرف نمی زند و سکوت حرف می زند و حرف می شود سکوت و سکوت می شود حرف!
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 13 اسفندماه سال 1382 21:37
äÈíÏÈÐíÈÐíäÈÈÐÇáÈ اگر تونستید اینا رو ترجمه کنید بهتون جایزه میدم! *دیروز رسیدم خونه و زنگ زدم.کسی خونه نبود.در همین حال یکی از همسایه ها هم رسید.جزو معدود دفعاتی بود که یادم مونده بود کلید بردارم.خواستم جلو همسایه کلاس بگذارم،نگذاشتم زنگ بزنه و گفتم خودم در رو باز می کنم(دختربچه س آخه،آدم برای دختر بچه با چی کلاس...
-
بسم رب الحسین
دوشنبه 11 اسفندماه سال 1382 18:57
حرم عشق کربلا است و چگونه در بند خاک بماند آنکه پرواز آموخته است و راه کربلا را میشناسد و چگونه از جان نگذرد آن کس که می داند جان بهای دیدار است... *شهید آوینی
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 9 اسفندماه سال 1382 18:09
*ای ن روزها که می گذرد/هر روز احساس می کنم/که کسی در باد فریاد می زند... آره.فکر کنم صدای فریادش رو می شنوم.صداشو که می پیچه توی باد و گم میشه.مدتهاست گم شده.خودش،صداش... *احساس می کنم/از عمق جاده های مه آلود/یک آشنای دور صدا می زند... صداهای آشنا همیشه قشنگند و دوست داشتنی.حتی وقتی آشنا مدتهاست که غریبه شده.حتی وقتی...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 6 اسفندماه سال 1382 21:31
گاهی وقتها آرزو می کنم کاش بلد بودم لحظه ها رو کش بیارم!کاش شبانه روز ۲۵ ساعت بود.کاش اینقدر نمی دویدم دنبال زمان... گاهی وقتها آرزو می کنم کاش لحظه ها تند و تند می گذشت.خسته شدم از بس نشستم و زل زدم به ساعت.کاش زودتر شب میشد و فردا از راه می یومد... هیچ وقت نفهمیدم مشکل از منه یا زمان.نفهمیدم چرا هیچ وقت اون ساعتی که...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 3 اسفندماه سال 1382 20:36
گوگرد و بنزین و پنبه،قطاری که سوت می کشد و می رود،نیشابور،انفجار،بوی مرگ و خرابه هایی که به خرابه های بم اضافه می شوند،به همین سادگی!
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 2 اسفندماه سال 1382 11:37
1-قول دادن کاری نداره،آدم قول میده بعد میزنه زیر قولش! 2-به من ربطی نداره که من اونجوری نبودم که تو فکر می کردی،خیلی بده آدم به خاطر خودش بودن تاوان پس بده.من دلم میخواد خودم باشم.خود بودن جرمه؟ 3-چرا همیشه برعکس اون چیزی میشه که آدم فکر می کنه؟از این به بعد برعکسی فکر می کنم تا برعکس اون چیزی اتفاق بیفته که فکر کرده...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 1 اسفندماه سال 1382 14:35
من برگشتم!همین و تمام!
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 23 بهمنماه سال 1382 17:11
یکی اون پایین داره تانک منفجر می کنه.دلم می خواد زودتر بزنم بیرون.گاهی وقتها خوشبختی از دل آدم بزرگتر میشه.آدم برای اینکه نگهش داره کلی باید کلک بزنه.هنوز یاد نگرفتم چی کار کنم خوشبختی هام همیشه پیشم بمونن.مثل دلخوشیهای عزیز هفته ی پیش.اگه کامپیوتر درست شه فقط.هم خوشبختیم کامل میشه.هم لازم نیست من توی گرما و داد و...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 18 بهمنماه سال 1382 17:27
همه چی شلوغه.صداها با هم قاطی میشه و می پیچه تو گوشم.الان کافی نتم.کامپیوترمون خرابه.نمی تونم بنویسم.فقط خواستم خبر بدم زنده م!از دلشوره هاتون هم ممنون.راستی... گندم جونم دات کام شدنت یه عالمه مبارک.خرابی بلاگ اسکای هر فایده ای نداشت حداقل جنابعالی دات کامیدین!تولد مجله ی اینترنتی عطسه هم یه عالمه مبارک.موفق باشین...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 10 دیماه سال 1382 21:28
*مکان:خیابونای دور و بر خونه.ساعت:2/30.زمان:چهارشنبه هر جا می ریم بسته س.تو خیابونا می دویم.باید پیدا کنیم.یه روسری فروشی یا جوراب فروشی.نخیر..نیست که نیست!بهمون گفتن:خوراکی نبرین.اتاقها پر از خوراکیه.ساعت ملاقات 2 تا 4.داره دیر میشه.فعلا بریم به بیمارستان برسیم.مجبوریم همین خوراکی رو از همون دور و برها بخریم....
-
خشم زمین
شنبه 6 دیماه سال 1382 16:25
کویر سرده.می دونم،می فهمم هیچ مزه ای نداره سرما لالایی ات بشه.دلم میخواد دستاتو فشار بدم،دلم میخواد اشک رو از روی صورتت پاک کنم.لای این آوارهای لعنتی دنبال چی می گردی؟نکنه دنبال عروسکی هستی که موقع خواب بغلت بود؟من چی کار می تونم برای تو بکنم؟همه چیز وحشتناکه،از این دور هم همه چیز وحشتناکه.یادم میاد یه دوستی میگفت توی...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 4 دیماه سال 1382 10:03
نازنین جونم تولدت یه عالمه مبارک.بادگیرهایت نشکسته باد!همیشه سبز و شاد و سرشار از لبخند باشی.اینم کادوی تولدت.(به من ربطی نداره ها!کامپیوتر که ویروسی شده بود فایل گلهای منم پاک شد.گل از این خوشگل تر نداشتم)
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 2 دیماه سال 1382 17:24
این جدیدترین نوشته مه: میخوام لحظه هامو رنگ کنم به سطلهای رنگم نگاه می کنم دو تا رنگ بیشتر ندارم سیاه و سفید دلم یه عالم رنگ میخواد سیاه و سفید رو با هم قاطی میکنم رنگم خاکستری میشه میخوام لحظه هامو رنگ کنم دلم یه دنیا رنگ میخواد از سبز چمنی گرفته تا آبی آسمونی به یه سطل رنگ خاکستری ام نگاه می کنم دلم بهانه ی گریه رو...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 1 دیماه سال 1382 18:53
متولد ماه مهر عزیزم که توی ماه دی به دنیا اومدی!تولدت یه عالمه مبارک.همیشه شاد باشی و سرشار از آرزوهای آبی. من الان وقت ندارم بیشتر بنویسم.آخه سرما خوردم صدام یه چیزی شده بین بوق گاو و خروس!!
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 30 آذرماه سال 1382 17:14
1- امشب شب یلداست.بلندترین شب سال.بچه که بودم خیلی شب یلدا رو دوست داشتم،چون فکر می کردم تو شب یلدا آدم می تونه یه عالم بخوابه!بزرگتر که شدم عاشق آجیل زمستونی ها و هندونه های شب یلدا شدم،با اون کرسی الکی که درست می کردیم.یه میز کوچولو می گذاشتیم وسط سالن،بعد روش پتو می انداختیم و می رفتیم زیرش و کلی حس کرسی بهمون دست...