چنین نگار که و چنین نگار که راست زهی نگارگری کاین نگار را آراست

همین شادی،درست است.مدرسه ام را که عوض کردم،سال پیش دانشگاهی گاهی کنار شادی می نشستم و به جای تست عربی با هم شعر می گفتیم.اما چیزی که باعث شد رابطه ی ما ادامه پیدا کند همین وبلاگهایمان بود بی گمان.شک ندارم.

در مورد دوستان دوچرخه ای ام هم که مشخص است.اگر اینترنت نبود،من الان نه دوستی نینان را داشتم،نه دوستی تهمینه را،نه فریبا را،نه پرنیان را و نه کلی دوستی دوچرخه ای دیگر.

اما عجیب ترین دوستی اینترنتی ام بی گمان تجربه ی دوستی با نگار است.یک دوستی دوست داشتنی که از آغاز شکل گرفتنش تا ادامه یافتنش پر بود از تجربه های غریب.

ما به رضا میر کریمی مدیونیم نگار،نه؟!

در وبلاگم از فیلم خیلی دور،خیلی نزدیک نوشته بودم.نگار با سرچ همین فیلم رسیده بود به وبلاگ من.بعد بقیه ی نوشته هایم را خوانده بود و ای-میل زده بود و بعد هم چت و اینها.وقتی چت می کردیم چه قدر اشتراکات سلیقه ای عجیب و غریب کشف کردیم بین خودمان.یک روز داشتم برایش می گفتم که مامان من الان هند است.نگار گفت:چه جالب،بابای من هم الان هند است.

مامان من برای شرکت در یک سمینار زبان فارسی هند بود،بابای نگار هم.

بعد کشف کردم پدر نگار کیست.بعد فهمیدیم باباهایمان با هم دوستند.بابای نگار از استادان ادبیات فارسی دانشگاه فردوسی مشهد است. نگار مشهد بود و من تهران.

اگر این اینترنت نبود من نمی فهمیدم جایی از این دنیا نگاری هست که اینقدر خوب مرا می فهمد.اینقدر جالب است دوستی با او.اینقدر مهربان است،دوست داشتنی است.می توانیم لحظه شماری کنیم برای سالی یک بار که او شاید بیاید تهران،یا من بروم مشهد.بعد همین ملاقاتهای محدود سرشارمان کند از دوستی های ناب.

نگار عزیزم،دخترک متولد روزهای اسفند،تولدت مبارک!روزهای پیش رویت پر باشد از شادی و مهر و بهار.

باران که می بارد...

برایم اس ام اس شده بود و شاعرش را نمی دانم:

خواب می بینم

خواب گنگ باران را

دلم می خواهد حرفی نباشد

کسی نباشد

تنهاییم را،مثل سیبی

قسمت کنم با باران

کاش خواب باران

خواب نبود

من با تو خوشم،تو خوشی با دل من

سنتوری را از دوستم گرفتم.پولش را هم ریختم به حساب.جریان شماره حساب را به بچه هایی که در دانشگاه داشتند در مورد سنتوری حرف می زدند گفتم.جواب دادند:وااا…ما هزار تومن دادیم فیلم رو خریدیم برای چی دوباره باید پول بدیم؟!

 

*انتظار مواجه شدن با یک شاهکار را داشتم.از آن فیلم هایی که عاشقشان بشوم و یک عمر زندگی کنم با یادآوری اش.اما خب،هنوز خیل سینه چاکان سنتوری را درک نمی کنم.به نظرم اینقدر روی شخصیت پردازی علی سنتوری زوم شده بود که بقیه شخصیت ها از دست رفته بود.مثلا گلشیفته فراهانی شخصیتش کاملا دو پاره است.

 قبل از ازدواج از این دخترهای شاد و سرزنده و بالا پایین بپر و کمی تا قسمتی خل و چل است،اما کمی بعد از ازدواج تبدیل می شود به یک خانم عاقل و سنگین.(آدم ها می توانند متحول شوند،اما نه این جوری.این قدر یک دفعه و بدون پیش زمینه.نمونه تحول در خود فیلم بود:علی سنتوری که یک سیر کامل را در طول فیلم طی می کند بدون اینکه توی ذوق بزند.)

یا من این فضای سوررئال و فانتزی عروسی شان را درک نمی کنم اصلا،این آخوند را از کجا آورده بودند که شبیه هر چیز بود جز روحانی؟

جاوید هم کاملا حرام شده بود به نظرم،جدا از اینکه سیامک خواهانی اصلا خوب بازی نمی کرد،جاوید می توانست یک شخصیت مرموز باشد و نقشش در جدایی علی و هانیه بارزتر.از آن حرص درآرهای جذاب!!

به نظرم سنتوری از آن فیلم هایی است که باید چند بار دیده شود،چون دفعه اول قهرمان فیلم علی سنتوری بیشتر از هر کس محسن چاووشی است.(البته در کنار بهرام رادان!)

فکر می کنم اگر می خواهیم پایان فیلم را دوست داشته باشیم باید اولش را پایانش بدانیم.(من این حس بهم دست داد که حس اول فیلم و بالا آمدن سنتوری از مترو می تواند پایان فیلم باشد،وگرنه اینکه علی در آسایشگاه معتادان بماند و معلم سنتور باشد کمی بالیوودی است به نظرم!)

 

*پ.ن 1:از کلی آدم پول گرفته ام و ریخته ام به حساب با وعده ی اینکه یک روز سنتوری را نشانشان دهم!(باند اغفال سنتوری!!)

*پ.ن 2:یکی می گفت ما شنبه پول می ریزیم به حساب که بلیط ها نیم بها می باشند.

*پ.ن 3:عمرا حاضر باشیم پولهایی که خرج ساندویچ و نوشابه هایمان می کنیم خرج فرهنگ کنیم.سینما و فرهنگ و مهرجویی داغان می شود که بشود.به ما چه،ما می خواهیم فیلممان را ببینیم.نه؟!!

*پ.ن 4:به این پست خوابگرد و کامنت هایش نگاهی بیندازید.هم چنین این پست ناتور.

*پ.ن 5:آیا سنتوری با هدف گیشه ساخته شده؟دوست دارم نظرتان را بدانم.

*پ.ن 5:مامانم تهدید کرده که اگر یک بار دیگر بی مقدمه عربده بکشم:من با تو خوشم،تو خوشی با دل من…از خانه بیرونم کند!

*پ.ن 7:تیتر از ترانه های فیلم است.


پاره ای مذاکرات برای رفع سوء تفاهم:من کلیت فیلم را دوست داشتم ها،در استادی مهرجویی هم که شک نداریم!

پول بلیط سنتوری را به این حساب واریز کنید:

شماره حساب : 0116407795 (بانک تجارت شعبه چهارراه پارک کد032 ) به نام فرامرز فرازمند و داریوش مهرجویی

دوباره مثل تو هرگز

خوبم،به عبارت دقیق تر الکی خوش.بعد دلم می گیرد یک دفعه و هی جلوی اشکهایم را می گیرم به زور.توی اتوبوس،وقتی یک لنگه پا وسط کلی آدم ایستاده ای و هوای مانده دارد خفه ات می کند چه جوری اشکهایت را پاک کنی آخر؟

یا مثلا سر کلاس تاریخ نمایش وقتی استاد دارد اعتقادات و باورهایت را به لجن می کشد مجبوری روی کاغذی هی بنویسی «هولدن» تا برنگردی بزنی توی گوش استاده.

همه ش منتظر فاجعه ام انگار.نصفه شب از خواب می پرم.در حالی که از ترس می لرزم می روم و به صدای تنفس مامان و بابا گوش می دهم.در اتاق میلاد را باز می کنم و می بینم که دارد درس می خواند.توی اتاقم که برمی گردم فقط می توانم ای ساربان نامجو را بگذارم توی گوشم و آرام آرام اشک بریزم.

مثلا دیروز،جلوی کتابخانه مرکزی.(ساعت 6 بعدازظهر،دانشگاه عجیب دلگیر می شود.)هی این شعر راضیه بهرامی چرخ می خورد توی مغزم.همان شعری که برای قیصر گفته است:

دوباره مثل من آری،چه بی شمار و فراوان

دوباره مثل تو اما،دوباره مثل تو هرگز

دوباره مثل تو آبی،دوباره مثل تو روشن

نخیر حضرت دریا،دوباره مثل تو هرگز

بعد دیدم چند نفر برگشتند و نگاهم کردند.سرم را گرفته بودم رو به آسمان و انگار صدایم بلند شده بود.استاد،خب دلم می خواست برایتان شعر بخوانم.مگر شما توی آسمان نیستید؟

به خانه برمی گردیم

با یاسمین نشسته ایم در اتاق انتظار دکتر،البته بیشتر شبیه راهروی انتظار است.چیزی نیست،من صبح که بیدار شدم دیدم گلویم کمی می سوزد!

برای اینکه حوصله مان سر نرود من دارم در موبایل او اس ام اس هایی را که خودم برایش زده ام می خوانم.و او هم در موبایل من اس ام اس های خودش را می خواند.هر چند دقیقه یک بار هم صدای خنده ی یکی مان بلند می شود.(مسخره است،بله می دانم.اما داریم به اس ام اس های خودمان می خندیم!)

خانمی بغل دست من نشسته که هر چند دقیقه یک بار سرش را برمی گرداند و به صفحه موبایل زل می زند.به نظر چهل و پنج ساله می آید.در دستش دو کیسه است.انگار می خواهد چیزی به ما بگوید اما هر بار منصرف می شود.بالاخره دل به دریا می زند.دستش را می کند در کیسه اش،کتابی می دهد به من و می گوید:به جای ور رفتن به اون بیاین کتاب بخونین!

جواب احمقانه من:نه ممنون.خودمون کتاب داریم!

می خواهم «بازی آخر بانو»(بلقیس سلیمانی) را از کیفم در بیاورم و بهش نشان بدهم که به زور کتاب را می دهد دستم.

حیرت زده نگاهش می کنم و نمی توانم خنده ام را کنترل کنم.کتابی که به ما داده «هنر آشپزی» است.می گوید:بخونین دستوراتش رو حفظ کنین.به دردتون می خوره.

من در حالی که از خنده می لرزم کتاب را باز می کنم و سعی می کنم دستور پیتزای توت فرنگی را حفظ کنم.خانمه انگار از خنده های من ناراحت شده.برای اینکه دلش را به دست بیاورم دستور موس قهوه را بلند بلند برای یاسمین می خوانم تا حفظ کند.

یاسمین هم می خندد.خانمه ناراحت می شود و کتاب را از دستم می کشد.

در همین اثنا(!!) نوبتمان می شود.از در دکتر که بیرون می آییم می بینم یاسمین نیست!بر می گردد و وقتی می پرسم کجا بودی،می گوید:رفتم به خانمه گفتم ناراحت که نشدین؟ببخشین مسخره تون کردیم!!


پیوست:آخر نفهمیدیم این موس قهوه را چه جوری درست می کنند.