آی تو کجایی نازی؟

*دیگر برایم مهم نیست.اینکه ریشه این بی خیالی از کجا می آید،اینکه چه اتفاقی ممکن است بیفتد مساله ای که تا چند ماه پیش مهم ترین مساله زندگی ام بوده در درجه چندم اهمیت قرار بگیرد.اتفاقا گاهی خوب است این بی خیالی ها،گاهی لازم است از خودت تعجب کنی،از خودت عصبانی شوی.یا به خودت فحش بدهی!
من نمی دانم آخرش قرار است چه اتفاقی بیفتد فقط از آرامش خودم تعجب می کنم.

 

*میلاد غر می زند که چرا پرستاران بیمارستان مثل تری اینا نیستند حداقل!(سریال پرستاران را می بینید؟!)امروز مرخص شده.

 

*یاسمین خوبم،ممنونم بابت این روزها.فکر می کنم باید قدر  این نعمت را بیشتر بدانم،قدر داشتن دوستانی مثل تو.

 

*من خوبم،شما چطور؟

 

*پی نوشت: تیتر از اشعار حسین پناهی.

من چه کنم که دست تو...

*کلاس زبان نرفته ام.نشسته ام خانه که مثلا برای امتحان شنبه بخوانم.تا می آیم فکرم را متمرکز کنم تلفن زنگ می زند.دایی،خاله...بله،می دانم عجیب است.بله،من هم دلیلش را نمی دانم.نمی دانم چرا ناگهان یک پسر هجده ساله بدون هیچ سابقه بیماری باید بی مقدمه ناراحتی قلبی پیدا کند.بله،مامان و بابا از صبح رفته اند بیمارستان.نه،دکتر گفته هیچ ربطی به فشار کنکور و استرس ندارد.عضلات قلبش گرفته،احتمالا عفونت.نه،مدتهاست مریض نشده.بله،از دیشب بستری شده.ساعت ملاقات؟نمی دانم.سی سی یو بستری شده.می ترسد؟نمی دانم.دقیقا نمی دانم برادرم دیشب را بین پیرمردها و پیرزن ها چه جوری صبح کرده.فقط می دانم مامانم دیشب خوابش نبرد.بله،مامانم هنوز کامل خوب نشده.آها،راست می گویید.باید خدا را شکر کنیم که زود متوجه شده ایم.

 

*مامان می گوید تو که خانه نباشی زود معلوم می شود.بسکه حرف می زنی و سر و صدا می کنی.میلاد اما اگر نباشد....میلاد می رود توی اتاقش و در را می بندد و درس می خواند.این منم که علافم و صدای ضبط را بلند می کنم تا جیغ میلاد در می آید.اما....خانه خیلی خالی شده از دیشب و من می ترسم.

این چنین می گذرد روز و روزگار من

*خبری نیست.شبهای امتحان است دیگر.امتحان رستم و سهراب،یکی از سوال ها این بود:فردوسی را توضیح دهید!

 

*شاید قدیمی باشد،اما من تازه کشفشان کردم و به شدت دوستشان دارم:

آقای اوف

خانم سبز

مستر بلک بورد

 

*زرافه ها هم عاشق می شوند.

 

*آی،چه قدر کیف می دهد خواندن همچین پستی این روزهای امتحان!

*صدایم را با موبایل ضبط می کنم.توضیح می دهم دلیل اینکه باید کله سحر بیدار شوم چیست.اهمیت نمره آوردن و نیفتادن را توضیح می دهم.و اینکه از سیصد صفحه فقط پنجاه صفحه را خوانده ام.بعد این سخنرانی را می گذارم الارم موبایلم.موبایل که زنگ می زند تا بیدارم کند،لای چشمانم را باز می کنم و فریاد می زنم:برو بابا!و تا لنگ ظهر می خوابم!

 

 

 

*دلیل پر رنگی یک بیت از پست قبل فقط این است که دوستش داشتم،همین!

باز این چه شورش است...

خوشا از دل نم اشکی فشاندن

به آبی آتش دل را نشاندن

 

خوشا زان عشقبازان یاد کردن

زبان را زخمه فریاد کردن

 

خوشا از نی خوشا از سر سرودن

خوشا نی نامه ای دیگر سرودن

 

نوای نی نوای بی نوایی است

هوای ناله هایش نینوایی است

 

نوای نی نوای هر دل تنگ

شفای خواب گل،بیماری سنگ

 

قلم،تصویر جانکاهی ست از نی

علم،تمثیل کوتاهی ست از نی

 

خدا چون دست بر لوح و قلم زد

سر او را به خط نی رقم زد

 

دل نی ناله ها دارد از آن روز

از آن روز است نی را ناله پر سوز

 

چه رفت آن روز در اندیشه نی

که اینسان شد پریشان بیشه نی؟

 

سری سرمست شور و بی قراری

چو مجنون در هوای نی سواری

 

پر از عشق نیستان سینه او

غم غربت،غم دیرینه او

 

غم نی بندبند پیکر اوست

هوای آن نیستان در سر اوست

 

دلش را با غریبی،آشنایی است

به هم اعضای او وصل از جدایی ست

 

سرش بر نی،تنش در قعر گودال

ادب را گه الف گردید،گه دال

 

ره نی پیچ و خم بسیار دارد

نوایش زیر و بم بسیار دارد

 

سری بر نیزه ای منزل به منزل

به همراهش هزاران کاروان دل

 

چگونه پا ز گل بردارد اشتر

که با خود باری از سر دارد اشتر؟

 

گران باری به محمل بود بر نی

نه از سر،باری از دل بود بر نی

 

چو از جان پیش پای عشق سر داد

سرش بر نی،نوای عشق سر داد

 

به روی نیزه و شیرین زبانی!

عجب نبود ز نی شکرفشانی

 

اگر نی پرده ای دیگر بخواند

نیستان را به آتش می کشاند

 

سزد گر چشم ها در خون نشیند

چو دریا را به روی نیزه بیند

 

شگفتا بی سر و سامانی عشق!

به روی نیزه سرگردانی عشق!

 

ز دست عشق عالم در هیاهوست

تمام فتنه ها زیر سر اوست

 

«قیصر امین پور»

 

*استاد،هنوز عادت نکرده ام جلوی اسمتان بنویسم مرحوم…

آقای واو،آقای واو عزیز

خاطره هایم به هم ریخته.جایشان را گم کرده ام،اسم ها را هم.برای آدمی از فلان روز برفی و خاطره هایش تعریف می کنم.با تعجب که نگاهم می کند می بینم دوباره اشتباه کرده ام.این خاطره ی مشترک برای من و این آدم نبوده.

بعد از یکی از دوستان دبیرستانم حال یکی از دوستان دانشگاهم را می پرسم.آها!این آدم نمی شناسدش.

هراسان می شوم،دوست دارم خاطراتم را شفاف و روشن به یاد بیاورم.دوست دارم تمام آدم های زندگی ام سر جای خودشان بایستند.