ترک عادت موجب مرض است!

*من اول دبیرستان بودم که این وبلاگ رو ساختم.خب رنگ صورتی و فرشته و این حرفها برای دختر 15 ساله طبیعیه!این قالب رو یکی از اولین دوستهای اینترنتی م درست کرد.دو سال پیش که بلاگ اسکای خراب شد یکدفعه و قالب ها از بین رفت یکی از عزیزترین و لجبازترین(!) دوستهای وبلاگی م دوباره درستش کرد.

خب الان پنج سال گذشته.چند نفر بهم گفتن که رنگ صورتی صفحه ت چشمو می زنه و فرشته هه خیلی لوسه.اما من این قالب رو دوست دارم و دلم نمی یاد عوضش کنم،بسکه برام خاطره انگیزه!

 

*فکر کنم پیرمردها وطنی ندارند جزو بی سانسورترین فیلم های هالیووده،یعنی اصلا صحنه ی سانسوری نداره.اما تلویزیون عزیز برای خالی نبودن عریضه چند دقیقه از فیلمو زد.به نظرم یکی از قشنگ ترین دیالوگ های فیلم توی همین صحنه های سانسور شده س:

 

ـ مرد: اگه برنگشتم، به مادرم بگو دوستش دارم.
ـ زن:اما...مادر تو مُرده.
ـ مرد: خب...،پس خودم بهش می‌گم.

 

حالا خدا می دونه چه بلایی سر فیلم های سانسوری می یارن.مثلا بابل که قرار بود زمستون از صد فیلم پخش شه و یه فیلم دیگه جایگزینش شد.فکر کنم دیدن فقط ده دقیقه از فیلم مونده بی خیال شدن!

 

*اگر قرار بود جمال زاده،هدایت،آل احمد،مصطفی مستور و ... در مورد بهار انشا بنویسن چی می نوشتن؟طنز نوشته ای از رویا صدر.

به یاد قیصر امین پور که بهار امسال را ندید

چه شد؟ خاک از خواب بیدار شد
به خود گفت: انگار من زنده ام
دوباره شکفته ست گل از گلم
ببین بوی گل می دهد خنده ام

نوشتند چون حرف ناگفته ای
گل لاله را بر لب جویبار
چه شد؟ باز انگار آتش گرفت
همه گل به گل دامن سبزه زار

چنین گفت در گوش گل غنچه ای:
نسیمی مرا قلقلک می دهد
زمین زیر پایم نفس می کشد
هوا بوی باد خنک می دهد

صدای نفس های نرم نسیم
به بازی گری گفت: اینک منم
که با دست های نوازشگرم
گلی بر سر شاخه ها می زنم

از این سورهء سبز و آیات سرخ
کتاب زمین پر علامت شده
زمین گفت: شاید بهشت است این
زمان گفت: گویا قیامت شده

زمین فکر کرد: آسمانی شده
کبوتر گمان کرد: آبی شده
دل سنگ حس کرد جاری شده
گل احساس کرد: آفتابی شده

به چشم زمین: برف ها آب شد
به فکر کویر آبشار آمده
به ذهن کلاغان: زمستان گذشت
به قول پرستو: بهار آمده

 

قیصر امین پور

 

 

*سال خوبی داشته باشید.با بهترین آرزوها برای روزهای پیش رو.

 

هی خانوم کجا کجا؟!

مهم اینه که وجدان دارم اعتراف می کنم که در دو روز گذشته داشتم کتابهای عبرت آموز افسون سبز(تکین حمزه لو) و بوسه تقدیر(فریده شجاعی) رو می خوندم.روی جلد بوسه تقدیر یک قلب بود،داخلش هم یک شمع بود که آب می شد،باعث می شد قلبه هم آب بشه تیکه هاش بپاچه(!!) این ور و اون ور.دیگه خودتون بگیرین داستانش چی بود!

از کتابخونه ی محل امانت گرفته بودم کتابها رو و باز هم در کمال وجدان اعتراف می کنم یه دفعه زد به سرم دلم خواست از این جور کتابها بخونم یک بار!

نکته های عبرت آموز:

*توی هر دو کتاب مردی بود که چانه های چهار گوشش نشان از اراده ی مصممش داشت.(چانه چهار گوش دیگه چیه؟!)

*پسره به دختره:عزیزم،من برخلاف بقیه عاشق زیبایی ت نشدم.بلکه عاشق موهای سیاه و انبوهت،لب های خوش ترکیبت،بینی ظریف و کشیده و چشم های درشتت شدم!

انتخابات در چهار پرده

*توی دانشکده منتظر آسانسور ایستاده ام.چند تا دختر دارند با هم حرف می زنند.دست یکی شان چیزی است شبیه یک برگه ی تبلیغ.برای دوستش توضیح می دهد که بلیط مناظره انتخاباتی یکی از اصول گراهاست که از دانشکده فنی خریده.کنجکاو می شوم و کله می کشم.عکس کروبی را که روی برگه می بینم با تعجب می پرم وسط حرف آدم هایی که نمی شناسم:این از سران اصلاح طلبه!

دختره اخم می کند،به برگه نگاه می کند و می گوید:دیدم پسره که برگه رو می فروخت قیافه ش به اصول گراها نمی یومد!

برای مامان که تعریف می کنم می گوید:می گذاشتی فکر کنه اصول گراست،اشتباهی به اصلاح طلب ها رای بده!

 

*با بچه های کلاس زبان سوار اتوبوسیم.می پرسم:رای می دین؟یکی شان می گوید:به اصول گراهای طرفدار خاتمی!
توضیح می دهم اصول گراها دو دسته اند:طرفداران احمدی نژاد و قالیباف.

طرفداران آقای خاتمی می شوند اصلاح طلب.

می پرسد:اونوقت دوم خردادی ها چی؟

می گویم:همون اصلاح طلبان.

دوستم با دهان باز نگاهم می کند و می گوید:حیفه رفتی ادبیات.چرا نرفتی علوم سیاسی با این همه اطلاعاتی که داری؟حتما موفق می شدی!

حالا نوبت من است که با دهان باز نگاهش کنم اما چیزی نمی گویم و با صدای بلند به سخنرانی ام ادامه می دم تا ملت توی اتوبوس هم عبرت بگیرن:ببین،باید برین رای بدین به اصلاح طلب ها.به خاطر اینکه چاره ی دیگه ای نداریم.یعنی وقتی رای ندادن چیزی رو عوض نمی کنه باید رای داد.می گین اینا که کاری نکردن همون موقع که قدرت داشتن؟ببین،حتی اگه بحث این باشه کار نکردن بعضی ها از کار کردن بعضی دیگه خیلی بهتره.می گی انتخاب بین بد و بدتر؟من می گم انتخاب بین خوب و بد.در برابر سیاست های امثال احمدی نژاد سیاست های امثال خاتمی خوب که نه عالیه!

 

*ادامه سخنرانی ام برای قانع کردن مامانم است:باید رای بدین مامان.چه تعداد کم باشه چه نه پس فردا تیتر کیهان اینه:شرکت پرشور مردم!

این وسط کی ضرر می کنه؟مایی که امکان شرکت داشتیم.امکان داشتیم یکی رو که با ایده آل هامون نزدیک تره بفرستیم مجلس اما نکردیم.به تعطیلی روزنامه ها فکر کن،به گشت ارشاد،به انرژی هسته ای،به لایحه حمایت خانواده.به دو سال دیگه فکر کن که احمدی نژاد دوباره انتخاب می شه.به آینده من فکر کن،به فردای میلاد.مامان رای بده!

ببخشید بوفه کجاست؟

بعد از حدود دو سال تحصیل در دانشگاه یاد گرفته ام،طرفی که آسانسور است نه،آن طرف بوفه است.

این دانسته که به نوعی شالوده های ذهنی مرا شکل می دهد مفیدترین آموخته ام در طول این دو سال است.