به مناسبت بزرگداشت فردوسی

یک مکالمه ی واقعی:

-یک دوست:گفتی ادبیات می خونی؟

-من:اوهوم.

-بعد چند واحد شاهنامه دارین؟

-توی لیسانس چهار واحد.

-چه جالب!بعد دیکته تون چند واحده؟

-چی؟

-دیکته.مگه ادبیات نمی خونی؟

ای مهربان تر از برگ در بوسه های باران

1.نمایشگاه کتاب همیشه برایم از تولدم مهم تر بوده.(با علاقه به کتاب خوانی اشتباهش نگیرید،یک جور حس احمقانه ی نوستالژیک است.)اما دو سال است که دیگر نیست.این مصلی هیچ چیزی ندارد برای دوست داشتن.نه فواره دارد،نه سیب زمینی سرخ کرده،نه چمن سبز.سالن کودک و نوجوان هم یک جای نمور و تاریک است که هیچ جوری نمی تواند حال آدم را جا بیاورد.کتاب جدید هم که خیلی کم بود،تخفیف هم.تنها خوبی نمایشگاه امسال دیدن بچه ها بود،همین!

 

2.کلمه ها زیادند.آنقدر زیاد که از حجمشان وحشت می کنم.تقریبا به زیادی آدمها هستند.به هر آدمی چند کلمه می رسد.آنوقت آدم ها حرف می زنند،حرف می زنند،از دردها و خوشبختی ها و عشق هاشان می گویند.من گوش می دهم،گوش می دهم و آرزو می کنم روزی کلمه ها و آدم ها ته بکشند.نه!خودم ته بکشم.جایی کنار همین لحظه ها و روزها.

 

*تیتر کاملا بی ربط از اشعار دکتر شفیعی کدکنی.

بیک و باک

چیزی که گروه دوستی چهار،پنج نفره مان را تشکیل می داد نه علایق و افکار مشترک بود،نه درک متقابل و این حرفها.دوستی در دبستان بر پایه های محکم تری مثل هم سرویسی  و هم محلی بودن،شریک شدن در خوراکی زنگ تفریح و شاگرد زرنگ بودن بنا می شود.

میان گروه دوستی مان،دو نفر بودند که با هم صمیمی تر بودند.تمام زنگ های تفریح آنها دستهایشان را می انداختند گردن هم،و با صدایی زیر اعلام می کردند:ما حرف خصوصی داریم.بعد دور حیاط راه می رفتند و زیر گوش هم حرف می زدند.

من می نشستم و لقمه های نان و پنیرم را گاز می زدم و نگاهشان می کردم و آرزو می کردم روزی برسد که از حرف های خصوصی شان سر دربیاورم.

بعدها فهمیدم آنها در ساعتهایی که من داشتم از حسادت کشنده ای می ترکیدم،آدم ها را نشانه می رفتند و بیک و باک خطابشان  می کردند.باک یعنی باکلاس،بیک یعنی بی کلاس.

هنوز هم دورادور از آن دو نفر خبر دارم،جفتشان پزشکی می خوانند،با هم.

و من هنوز گاهی یاد آن روزی می افتم که زیر باران ایستاده بودم،به اسمی که روی مقنعه ام دوخته شده بود نگاه می کردم.و دو نفر از دوستانم یک ریز زیر باران پج پچ می کردند و می خندیدند در حالی که باران موهایشان را خیس می کرد.و آنوقت جایی در قلبم تیر می کشد.

بیا که قصر امل سخت سست بنیاد است

نمی دانم اسم تصمیمم را چه بگذارم.از طرف آدم های مختلف گزینه های مختلفی مثل خریت و حماقت پیشنهاد شده،هیچ کس هم درکم نمی کند چرا.دلایلم را نمی فهمند.فقط مامان می گوید خودت می دانی!من از این خودت می دانی متنفرم،هر چند مامان و بابا تنها کسانی اند که سر این موضوع تعجب نمی کنند،در منگنه قرارم نمی دهند و به جای من تصمیم نمی گیرند.

همین باعث شده شیر شوم برای انصراف دادن از رشته ی دوم.سه ماه بیشتر نیست که رفتم سر کلاس های هنرهای نمایشی هنرهای زیبا.هیچ کس باور نمی کند به همین راحتی دارم از رشته ای که برایش ماه ها دوندگی کردم دست می کشم.یادم نمی رود،همان روزهای بهمن که برف سنگین می آمد،توی فرجه ها من اداره ی آموزش را به خاطر یک امضا بالا و پایین می کردم.اینقدر اذیتم کردند که کم مانده بود بنشینم زار بزنم وسط خیابان.

فکر می کردم رشته ی ادبیات نمایشی می تواند مکمل ادبیات فارسی باشد،می تواند جبران کم تحرکی دانشکده ادبیات را بکند.اما نمی تواند،آن چیزی که می خواستم نبود.حالا چند سال لیسانسم طول بکشد برای رشته ای که دوستش ندارم؟که به هیچ کجای زندگی من نمی چسبد؟آره،تئاتر رشته  جالبی است اما برای کسی که می خواهد تئاتر کار کند.من نمی خواهم!

بحث تنبلی هم نیست دقیقا،این تجربه سه ماهه ام را هم دوست داشتم،واقعا برایم ارزشمند بود.حتی باعث شد رشته ام را،دوستانم را و دانشکده مان را بیشتر از قبل دوست داشته باشم.

دانشکده ای که بچه ها از آن می نالند این روزها برای من عزیز است،بحث بدی یا خوبی دانشکده ی هنرهای زیبا و رشته ی تئاتر نیست.بحث منم.بحث من آشفته ام که این روزها نشسته ام تا تصمیم بگیرم می خواهم با خودم،آینده ام و زندگی ام چه کار کنم.این وسط جایی برای رشته ی تئاتر نیست.من مانده ام و انصرافی که فردا قرار است فرمش را پر کنم.

 

*پی نوشت:روزهایی که رفتم برای رشته ی دوم تقاضا دادم دانشکده ی ادبیات جای دلگیری بود.قیصر تازه فوت کرده بود و یکی از استادان خوبمان اخراج شده بود و وضع گروه ادبیات بدجوری به هم ریخته بود.همان روزهای سرد و دلگیر ترغیبم کرد برای تجربه ی یک رشته ی دیگر.حالا دیگر دانشکده ی ادبیات آنقدرها هم سرد نیست!

زمان گذشت،زمان گذشت و ساعت اصلا ننواخت!

ساعتم دیگر مثل ساعت کار نمی کند.یک ساعت تمام می ماند روی هفت.هی عقب می ماند،عقربه هایش را کند می برد جلو.خمیازه می کشد،خسته می شود و بعد از چند ساعت بالاخره می رسد به هشت.گاهی هم خوابش آنقدر عمیق است که یک روز تمام از جایش تکان نمی خورد.حوصله ندارد حتی به اندازه ی یک دقیقه جلو بیاید.پاهایش را دراز می کند روی دوازده مثلا و چرت می زند.فردایش هم که بروم سراغش هنوز روی دوازده خواب است.

بیدارش می کنم،به زور می کشمش جلو.پرتش می کنم روی ساعت درست.اما چند دقیقه بعد باز هم خوابش برده.

کاش تمام ساعت های دنیا تنبل بودند،کاش کش می آمدند.کاش یک ساعت گاهی اندازه ی هزار ساعت طول می کشید.کاش ساعت روی عید می ماند،روی بهار.

نه،کاش تمام ساعت های دنیا بیش فعال بودند!یک ساعت را در چند ثانیه طی می کردند.کاش زود از روی سرما و درد و دلتنگی می گذشتند.

چرا هیچ کدام از ساعتهای دنیا درست کار نمی کند؟