اینجانب بدین وسیله از کلیه ی عزیزانی که با search عباراتی چون وبلاگ ادبی استقلالی،رستوران یاسمین،داستانهای من و دخترخالم تو حموم،نازش کردم،داستان من و دخترخاله،عکسهای نیکبخت،و شعرهای گریه دار به وبلاگ حقیر اینجانب رسیده اند کمال عذرخواهی را به جا می آورم.مخصوصا از عزیزی که دنبال دخترخاله ش می گشته!
آدم های ترحم برانگیز،خرد،کوچک.آدم های ترحم برانگیز که سر جا در اتوبوس دعوا می کنند، ،که چراغ های قرمز را رد می کنند تا برسند به یک میهمانی،که می روند کافی شاپ و دنیایشان در یک لبخند احمقانه خلاصه می شود، که صبح های شنبه عجله دارند زود برسند...خودم هم از این آدم های ترحم برانگیزم.انگار اصلا اسم آدم که رویمان بیاید می شود ترحم کنیم به یکدیگر،به جرم آدم بودنمان.
کافی است جای چند روز پیش من باشی و ببینی به یک باره همه چیز فرو می ریزد،گذشته ی بیهوده ات که فکر می کردی خیلی دوست داشتنی است و پر بوده از دقیقه های نود و مجله های مسخره.همین روزها که هی می چرخم دور خورم،همین آینده ی مبهمی که نمی دانم چه پیش می آورد برایم...همین ها کافی است،برای اینکه بدانی انسان خیلی کوچک است برای حفظ کردن خودش از بلایی که دنیای کثافتمان دارد سرش می آورد.
راستی یاسمین،چه خوب که آن روز دانشگاه نبودی که بیایی پیشم،انگار احتیاج داشتم به چیزی که نشانم دهد زندگی ام چه قدر خالی است،بیهوده است و پر است از بهانه های مسخره ای مثل پاستیل و تابستان و هندوانه.
هی!
«پنجره ها بهترند
دست کم می شود
پرنده ها را دید
که رد می شوند
به جای چاردیوار»
اورهان ولی
اینجا امروز پنج ساله شد.
تهمینه هم بیست و دو ساله.
با این حساب وبلاگ من هفده سال از تهمینه کوچک تر است.
از تاکسی که پیاده شدم بوی باران می آمد.
دستانم را آوردم جلو تا خیس شوند.دیدم خشکند.دیدم باران نمی آید.دیدم روی شمشادها هیچ نمی ننشسته.
اما بوی باران می آمد و من سردم بود.مثل کسی که ساعتها زیر باران مانده باشد...
هفت،هشت سال پیش بود فکر کنم.دوم،سوم راهنمایی بودم.وقتی پرسپولیس بازی های آخر هفته اش را می باخت دیر می رفتم سر کلاس.نمی خواستم قبل از کلاس دوست استقلالی ام را ببینم.می دانستم نمی توانم تیکه هایش را تحمل کنم،ممکن است بکوبم توی دماغش.مثل آن روز که وسط حیاط مدرسه دو گروه شده بودیم و افتاده بودیم به جان هم.
بچه ها برایم از روزنامه عکس علی کریمی را می بریدند و می آوردند.جعبه ای داشتم که عکس های علی کریمی را تویش نگه می داشتم!
صبح های شنبه بچه های سرویس خواب آلود سرم غر می زدند.راننده ی سرویس هم با اخم و تخم می ایستاد جلوی روزنامه فروشی تا من بپرم پایین و تماشاگران بخرم.مامانم را یک بار خواستند مدرسه و گفتند این دخترتان مجله های ورزشی می آورد سر کلاس می خواند.فقط من نبودم،قبل از بازی های جام جهانی 2002 بود و تب فوتبال توی مدرسه پیچیده بود.یکی از بچه هر صبح با یک بغل مجله می آمد مدرسه،روی جلد تمامشان عکس نیکبخت بود.مامان نمی دانست چرا من تمام بازیکنان را می شناسم،نمی فهمید چرا تا دیروقت بیدار می مانم تا نود ببینم.نمی فهمید چرا وقتی علی کریمی دریبل می زند من عربده می کشم.هنوز خودم هم نمی دانم چرا وقتی سر آن بازی لعنتی با ایرلند گل محمدی با سر زد توی گل و بعد زد زیر گریه من رفتم توی اتاقم،در را بستم،اشک ریختم و هی دفترم را خط خطی کردم.
گاهی اولین دوست اینترنتی ام را به یاد می آورم و به حماقت خودم پوزخند می زنم.ایرانی بود،ساکن انگلیس.می گفت صدایم کن کارولین.وقتی فهمید چه قدر مایکل اوون را دوست دارم قول داد یک روز که می رود استادیوم برود و بعد از بازی ای-میل مرا بدهد به مایکل اوون.روزها می نشستم پای کامپیوتر و منتظر ای-میلی از مایکل اوون می شدم.
دیروز که من از صبح هی نگران بازی چهار و نیم بودم،که از دقیقه ی نود دیگر نمی توانستم بازی را ببینم از اضطراب،فکر می کردم چرا اینقدر برایم مهم است که پرسپولیس قهرمان شود؟بعد که دقیقه 96 پریدم هوا و آنقدر جیغ زدم که صدایم گرفت یاد روزهای دوری افتادم که تمام دلخوشی ام فوتبال بود.دیروز نصف بازیکنان پرسپولیس را نمی شناختم،نمی دانستم پرسپولیس بازیکنی به نام سپهر حیدری دارد.فقط برایم مهم بود آخر بازی جام را قرمزها بلند کنند.مرسی آقای قطبی!مرسی بابت تمام آنچه بعد از هشت سال یادم آمد،این دلبستگی عجیبی که یک زمان به پرسپولیس داشتم،به فوتبال،به صبح های شنبه که تماشاگران بود و ضد گزارش های امیر مهدی ژوله.مرسی آقای قطبی که به یادمان آوردید می شود برای یک تیم جیغ زد،با تمام وجود!