آفتاب مستقیم روی سرم می ریزد.وسط خیابان می ایستم،به دنبال سایه ای و بوق ها را می شمرم.می خواهم به خانم منشی بگویم خانه که زنگ زد،کس دیگری که گوشی را برداشت حرف نزند،قطع کند...فکر می کنم احمقانه است،نمی گویم.می روم همان کافه همیشگی.روی دورترین میز می نشینم و به تو فکر می کنم که در تمام آدم ها تکثیر شده ای انگار.می دانم خانه که رسیدم به مامان می گویم امروز تنهایی رفتم سپید و سیاه.مامان می گوید:چرا تنها؟
بعد حتما مامان می گوید که برای شانزده مرداد برنامه مسافرت ریخته.من هم نمی گویم که نمی توانم بیایم،که باید بروم جایی.می گویم:«خیلی خب.»بعد می روم توی اتاقم،secret garden گوش می دهم و به این فکر می کنم که چرا وقتی گفتم بیست سال،منشی مکث کرد؟بیست سال کم آمد به نظرش؟بیست سال برای من یعنی قرنها،یعنی روزها و روزها و روزها راه رفتن زیر آفتاب داغ و سوزان.
دلم آن روز اردیبهشتی را می خواهد،که نگار نشسته بود روی زمین توی غرفه کودک و نوجوان.من رفته بودم و از نشر افق هی کتاب نوجوان می خریدم و مطمئن بودم وقتی برگردم نگار هست.نشسته روی زمین و چشم هایش را بسته و من با کیسه سنگین از کتاب های دوست داشتنی می رفتم پیشش.به امید تابستانی طولانی که با انبوه کتاب هایم زیبا می شود.
حالا همان تابستانه است.این روزها من هی لای آنی شرلی را باز می کنم،کتاب محبوب روزهای نوجوانی ام.
هی نصیحت نکنید،نگویید تو آینده را داری.آینده برای خودتان،به من چهارده سالگی ام را برگردانید،چهارده سالگی باشکوهم را.
-خیلی خوشحال شدم عزیزم.
-خواهش می کنم.
وقتی دخترک را می بوسید سرم را برگرداندم.نه به خاطر اینکه خجالت می کشیدم.چون می دانستم شب که برسد،دخترک پشت در خانه آرایشش را پاک می کند،روی سارافون کوتاهش مانتوی گل و گشادی می پوشد.حتی ممکن است شالش را در بیاورد و جایش مقنعه سرش کند.آن وقت می رود توی اتاقش و تا خود صبح گریه می کند.سرش را هم فرو می برد توی بالش که کسی صدای هق هقش را نشنود.
همه خواب آلود بودیم،هوای کلاس دم کرده بود.سر یکی افتاد روی میز،کیارستمی داد زد:مگه من با شما نیستم؟تکرار کنین:کل فاعلُ مرفوع.
هر کس می خوابید دعوایش می کرد و داد می زد.توی یک کلاس کوچک صد نفری می شدیم.کلی آدم به هوای اینکه واحد قواعد عربی را عباس کیارستمی ارائه می دهد با او کلاس برداشته بودند.
همان عینک دودی اش را هم زده بود سر کلاس.
تحقیق هم داده بود به یکی از بچه ها.اسمش دقیق یادم نیست.فکر کنم چیزی در مایه های«ضمه و فتحه در هایکو» بود.دختره حسابی خوشنویسی کرده بود عنوان تحقیقش را،زرورق طلایی هم کشیده بود رویش.
پیوست:انتظار ندارید که واقعا کیارستمی استاد عربی مان باشد؟خواب فرهنگی ام را حال کردید؟!
می دانم.یعنی دیگر مطمئنم آن اتفاق بزرگ هیچ وقت از راه نمی رسد،دیگر انتظارش را نمی کشم.
کتاب می خوانم،گلدانهایم را آب می دهم،پاییز طلایی گوش می دهم،زیاد می خوابم و کم درس می خوانم.
هر وقت احساس کردم جای چیزی در زندگی ام خالی است به روی خودم نمی آورم.بهترین کاری که از دستم برمی آید این است که بروم و بابالنگ دراز ببینم.زبانش ژاپنی است با زیرنویس انگلیسی.همان کارتونی که تکه تکه شده نشانمان دادند.
در این نسخه ای که من دارم ده قسمت است که جودی عاشق جرویس پندلتون شده.مسخره است!من غافلگیری ته کتابش را بیشتر دوست داشتم.تازه،یادم نمی آید توی کتاب جودی و جرویس همدیگر را بوسیده باشند یا رفته باشند مهمانی رقص.
دیشب هم نمی دانم برای چندهزارمین بار داشتم رامونا می خواندم.
راستی،تو پریشب دیدی آن برنامه ی تلویزیون را که آقایی داشت در مورد قیصر حرف می زد؟چند ماه از هشت آبان گذشته؟چند قرن؟
خوشحالم که هنوز چیزهایی هست که سر پا نگه داردم.کلاس دوست داشتنی یکشنبه ها هست،هنوز دوستانی دارم که برایم عزیزند،و خوشحالم که خدا یادش مانده گاهی باران بفرستد برایمان.
مانولیتو و هولدن و رامونا و آنی و ... هم هستند دیگر!فقط تازگی ها فرانی و زویی که می خوانم حالم بد می شود،جنبه اش را ندارم!
"آقای واو" بگو من چرا دارم اینها را اینجا می نویسم؟تو دلیل بتراش برای کارهایم.من مدتهاست که نمی توانم چیزی را به کسی ثابت کنم.