äÈíÏÈÐíÈÐíäÈÈÐÇáÈ
*دیروز رسیدم خونه و زنگ زدم.کسی خونه نبود.در همین حال یکی از همسایه ها هم رسید.جزو معدود دفعاتی بود که یادم مونده بود کلید بردارم.خواستم جلو همسایه کلاس بگذارم،نگذاشتم زنگ بزنه و گفتم خودم در رو باز می کنم(دختربچه س آخه،آدم برای دختر بچه با چی کلاس بگذاره؟!)هر کاری کردم مگه این در باز میشد؟بیچاره رو یه 10 دقیقه ای معطل کردم.آخرش با یه لحن خجالتی گفت:کلید رو برعکس کردی تو!!
*این فیروزه همچین راجع به فرشته ها نوشته که یاد این فرشته کوچولوی خودم افتادم که این بالا خوابیده!
*این روزها که می گذرد/هر روز احساس می کنم/که کسی در باد فریاد می زند...
آره.فکر کنم صدای فریادش رو می شنوم.صداشو که می پیچه توی باد و گم میشه.مدتهاست گم شده.خودش،صداش...
*احساس می کنم/از عمق جاده های مه آلود/یک آشنای دور صدا می زند...
صداهای آشنا همیشه قشنگند و دوست داشتنی.حتی وقتی آشنا مدتهاست که غریبه شده.حتی وقتی صدا دوره،جاده طولانی و پاهای تو رمق رفتن ندارن...
*آهنگ آشنای صدای او/مثل عبور نور/مثل عبور نوروز/مثل صدای آمدن روز است...
به نظر تو صدای آمدن روز چه شکلیه؟لابد مثل عبور نور لطیف و گوش نوازه.لابد از نوای نم نم بارون هم دل نشین تره...
گوش کن،بهار میون دستهای توئه.درست مثل نوری که توی قلبت روشن شده.مثل همون جاده ی دراز مه آلود که باید تا آخرش بری.می دونم جاده شاید سنگلاخ باشه.اما اگه فکر کنی آخر اون جاده رنگ زندگیه،اگه آخر اون جاده ته رنگین کمون باشه چی؟نگو که جریان کوزه ی طلای ته رنگین کمون رو نمی دونی...این جاده قصه ی زندگیه توئه.با خودته.می تونی بگذاری هی راه بری و بخوری زمین و هر بار خمیده تر و بی رمق تر از قبل ادامه بدی.می تونی بخوری زمین و هر بار شانه راست کنی و نشکنی.انتخاب با خودته.راستی،آخر جاده ی تو چه رنگیه؟!
*شعرها از قیصر امین پور است.