خشم زمین

کویر سرده.می دونم،می فهمم هیچ مزه ای نداره سرما لالایی ات بشه.دلم میخواد دستاتو فشار بدم،دلم میخواد اشک رو از روی صورتت پاک کنم.لای این آوارهای لعنتی دنبال چی می گردی؟نکنه دنبال عروسکی هستی که موقع خواب بغلت بود؟من چی کار می تونم برای تو بکنم؟همه چیز وحشتناکه،از این دور هم همه چیز وحشتناکه.یادم میاد یه دوستی میگفت توی همه چیز یه نکته ی زیبا پیدا کن.دوست عزیز،من کجای این فاجعه یه نکته ی زیبا پیدا کنم؟لای آوارها؟از میان زخمهای اون کودک دو ساله؟از بین ناله های یک مادر یا اشکهای نریخته ی یک پدر؟تو به من بگو...تو کجای این فاجعه نکته ی زیبا می بینی؟همه چیز سیاهه،همه چیز سرده...تلویزیون بم رو نشون میده،همه جا با خاک یکسان شده.همه جا پر از زخمیه،پر از مجروح،پر از درد،پر از دلتنگی...کلمات از مغزم پر کشیدند.نمی دونم چه جوری بهت بگم:سرما رو طاقت بیار کودک بم.ما همه با توایم.دردتو حس می کنیم.رنجتو می فهمیم.آسوده بخواب کودک بم!

نازنین جونم تولدت یه عالمه مبارک.بادگیرهایت نشکسته باد!همیشه سبز و شاد و سرشار از لبخند باشی.اینم کادوی تولدت.(به من ربطی نداره ها!کامپیوتر که ویروسی شده بود فایل گلهای منم پاک شد.گل از این خوشگل تر نداشتم)

این جدیدترین نوشته مه:
میخوام لحظه هامو رنگ کنم
به سطلهای رنگم نگاه می کنم
دو تا رنگ بیشتر ندارم
سیاه و سفید
دلم یه عالم رنگ میخواد
سیاه و سفید رو با هم قاطی میکنم
رنگم خاکستری میشه
میخوام لحظه هامو رنگ کنم
دلم یه دنیا رنگ میخواد
از سبز چمنی گرفته تا آبی آسمونی
به یه سطل رنگ خاکستری ام نگاه می کنم
دلم بهانه ی گریه رو می گیره
میخوام لحظه هامو رنگ کنم
لحظه های شاد:قرمز و صورتی
لحظه های نمناک:آبی
لحظه های آروم:سبز
و لحظه های تیره:خاکستری...
میخوام لحظه هامو رنگ کنم
اما فقط خاکستری دارم برای لحظه های تیره
به دنیای بی رنگم نگاه می کنم
رنگ خاکستری رو می زنم به آسمون
آسمون تیره میشه
همه جا بوی بارون می گیره
میخوام لحظه هامو رنگ کنم
داره بارون میاد
همه جا رو میشوره
لحظه هام بوی بارون می گیرن
همه جا رنگ بارون میگیره
میخوام لحظه هامو رنگ کنم
حالا دو تا سطل رنگ دارم
یه سطل رنگ خاکستری
یه سطل رنگ بارون...

 

متولد ماه مهر عزیزم که توی ماه دی به دنیا اومدی!تولدت یه عالمه مبارک.همیشه شاد باشی و سرشار از آرزوهای آبی.
من الان وقت ندارم بیشتر بنویسم.آخه سرما خوردم صدام یه چیزی شده بین بوق گاو و خروس!!

1- امشب شب یلداست.بلندترین شب سال.بچه که بودم خیلی شب یلدا رو دوست داشتم،چون فکر می کردم تو شب یلدا آدم می تونه یه عالم بخوابه!بزرگتر که شدم عاشق آجیل زمستونی ها و هندونه های شب یلدا شدم،با اون کرسی الکی که درست می کردیم.یه میز کوچولو می گذاشتیم وسط سالن،بعد روش پتو می انداختیم و می رفتیم زیرش و کلی حس کرسی بهمون دست می داد!اما الان هیچ حس خاصی ندارم در مورد بلندترین شب سال!
2- چرا به فکر هیچ کس نرسیده برای ماشین ها دستشویی بسازه؟!