لحظه ها

می شه از یاد برد و ندید،می شه چشمها رو بست و فراموش کرد،درست مثل همه ی از یاد بردنها و فراموش کردنها.درست مثل همه ی لحظه هایی که خودمونو توی دغدغه های روزمره گم می کنیم.بعد هر چی می گردی می بینی نیستی،لای دقیقه هایی که تند و تند از لای انگشتانت لغزیدند و گم شدند،بین تندباد ثانیه ها خودتو گم کردی.یه جایی بین این ساعتهاخودتو جا گذاشتی...می شه زد به بی خیالی،می شه فراموش کرد باید دستهاتو بسپری به بارون.می شه خودتو تسلیم باد کنی و تکرار شی.تکرار و تکرار و تکرار...می دونی،گاهی وقتها فراموشی بهترین مرهمه برای بعضی دردها،گاهی وقتها یه لحظه ای از راه میاد که دوست داری مثل آشغال مچاله ش کنی و زیر پات لهش کنی،دوست داری از یاد ببری...اما بعضی وقتها برعکسه،یه لحظه ای هست که دلت می خواد تا آخر دنیا به یادت بمونه،یه لحظه ی بارونی پر از رنگهای دلنشین.دوست داری این لحظه رو قاب کنی و بکوبی به دیوار.بگذار فراموش نکنیم،بگذار همیشه ببینیم.با چشمهای باز باز.بگذار یادمون نره،ایجوری طعم لحظه های شیرین همیشه می مونه زیر دندون.اگه لحظه های تلخ نباشن تو چه جوری میخوای بفهمی لحظه های شیرین چه مزه ای می دن؟پس...میشه از یاد نبرد و دید،اون هم با چشمهای باز باز!

*خیلی ها اسم آهنگ وبلاگم رو پرسیده بودن.اسم آهنگ هست«خوابهای طلایی» اثر استاد جواد معروفی.البته اینی که روی وبلاگمه اجراش با کیبورده.اجرای اصلیش با پیانو محشره.وقتی من خیلی خوشحالم یا خیلی ناراحتم همین آهنگو گوش می دم.

* دیروز رفتیم فیلم بوتیک.بعدا سر فرصت درموردش می نویسم.

* تا حالا بهار بدون بارون دیده بودین؟همه ی قشنگی بهار به باروناشه.من بارون میخوام لطفا!

* کتاب روی ماه خداوند را ببوس رو خوندین؟خیلی محشره.نویسنده ش مصطفی مستوره.بعدا یادم باشه در موردش بنویسم.

*من چقدر چیز باید بعدا بنویسم!

*شاد باشید و سرشار از آرزوهای رنگی.

باز کن پنجره ها را که نسیم

روز میلاد اقاقی ها را جشن می گیرد

و بهار

روی هر شاخه کنار هر برگ

شمع روشن کرده ست

همه ی چلچله ها برگشتند

و طراوت را فریاد زدند

کوچه یکپارچه آواز شده ست

و درخت گیلاس

هدیه ی جشن اقاقی ها را

گل به دامن کرده ست

باز کن پنجره ها را ای دوست

هیچ یادت هست

که زمین را عطشی وحشی سوخت؟

برگها پژمردند؟

تشنگی با جگر خاک چه کرد؟

هیچ یادت هست؟

توی تاریکی شب های بلند

سیلی سرما با تاک چه کرد؟

با سر و سینه ی گلهای سپید

نیمه شب باد غضبناک چه کرد؟

هیچ یادت هست؟

حالیا معجزه ی باران را باور کن

و سخاوت را در چشم چمن زار ببین

و محبت را در روح نسیم

که در این کوچه تنگ

با همین دست تهی

روز میلاد اقاقی ها را جشن می گیرد!

خاک،جان یافته است

تو چرا سنگ شدی؟

تو چرا این همه دلتنگ شدی؟

باز کن پنجره ها را

و بهاران را

باور کن!

(فریدون مشیری)

* آیدای عزیزم و جناب آقای حامد خان بسیار محترم!!! تولدتون مبارک.همیشه شاد باشید و سرشار از آرزوهای رنگی.

*من همه ی خرت و پرتهام رو از بچگی تا حالا نگه داشتم.یه چیزایی که خودمم نمی دونم به چه دردی می خوره.دیروز که داشتم اتاق تکونی! می کردم یه چیزایی پیدا کردم که کلی ذوق مرگ شدم.دفتر دیکته ی کلاس اول دبستانم،یه سری از شعرهایی که در عنفوان نونهالی سروده بودم،وسایل خاله بازیم،مجله های بچگیم،پازل کلاه قرمزی و پسر خاله...نتیجه این شد که همه ی وقتم رو تلف کردم و به جای تمیز کردن اتاق نشستم شعرها و انشاها و مجله هام رو خوندم و دیگه وقت نشد اتاق رو تمیز کنم!

*راستی...عید برفی تون یه عالم مبارک باشه.امیدوارم سال قشنگی داشته باشید پر از خوبی و خوشی و مهربونی و سلامتی و ....(هر چی دلتون میخواد داشته باشید از طرف من توی سه نقطه بگذارید،بعد به خودتون هدیه بدید!)

*این روزهای لعنتی چرا اینقدر دیر می گذرند...؟

*انتظار نداشتم کسی از یادداشت قبل چیزی بفهمه.امیدوارم کسی که باید می خوندش خونده باشه!

*چه بارونی اومد توی این چند روزه!بوی عید و بهار میاد.می شنوی؟

*مرز بین آدمیت(‍!) و دیوونگی یه خط باریکه.من الان وسط اون خطه می باشم!هنوز تصمیم نگرفتم در کدوم حالت بیشتر خوش میگذره!

*چند روزه سرما خوردم.دیروز دیوونگی ام گل کرد و با یکی از دوستام زیر بارون از مدرسه با اتوبوس برگشتیم خونه.این اتوبوس ها چقدر شلوغند!نمی دونم دقیقا چند تا پا رو لگد کردم و چند بار لگد شدم.وقتی رسیدم خونه سر تا پام خیس بود.مامان یه جورایی نگاهم کرد و گفت:چرا آژانس نگرفتی؟منم هیچی نگفتم.طبیعیه که حالم بدتر شد.اما اگه بدونید چقدر خوش گذشت!

*چقدر بده بی خبری!

*من الان کشفیدم که آهنگ وبلاگمو بسیار دوست می دارم.یه جورایی حال آدمو خوب می کنه!

*این روزهای لعنتی چرا اینقدر دیر می گذرند...؟

مدتهاست که فقط حرف می زنی و حرف می زنم و حرف می زند.مدتهاست که کسی حرف نمی زند و سکوت حرف می زند و حرف می شود سکوت و سکوت می شود حرف!