پیشنهاد

*نمی دونم بلاگ اسکای تا چه حد ملزمه به اعتراض های ما جواب بده.

اما اگر شما هم مثل من فکر می کنین کار بلاگ اسکای اشتباه بوده (با توجه به یادداشت پایینی) لطف کنین و پیغام بگذارین تا یک متن مشترک تهیه کنیم و حداقل اعتراضمون رو به گوش مدیران عزیز!! بلاگ اسکای برسونیم.

ممنون از توجهتون.

 

 

 

عصبانیت!!!

خیلی عصبانیم!خیلی!!!

بلاگ اسکای خیلی محترم این یعنی توهین به تمام کاربران قدیمی که در طی این سه سال با تمام کمبودها و خراب شدنها و لوس بازیات ساختن و موندن.

این یعنی توهین به من و امثال من که راحت می تونستیم بریم سرویسهای بهتری مثل بلاگ اسپات یا بلاگفا.اما به خاطر اینکه اینجا رو خونه مون می دونستیم نرفتیم.

حالا من امروز صبح وقتی خواستم وارد سیستم بشم باید با پیغام خطا مواجه بشم؟

نمی شد یه خبری می دادی؟جدی فکر کردی سورپرایز می شیم و حال می کنیم؟!

فکر کردی خوشحال می شیم از اینکه می بینیم ما رو اصلا آدم حساب نکردی که حداقل با یه پیغام بهمون بگی قالبمون رو نجات بدیم؟

من فرشته ی خوابیده م رو می خوام، من صفحه ی صورتی مو می خوام٬من آهنگ خوابهای طلایی م رو می خوام...

حالا با خونسردی می گی امکان دسترسی به قالبهای قدیم وجود نداره؟با این قالب آسمان مسخره ت!(تنها قالب موجود!)

هیچ فکر نکردی من باید کلی وقت بگذارم تا فقط دوباره لینکهام رو وارد بلاگ رولینگ کنم؟

نو آوری و تغییر خوبه.خیلی هم خوبه.اما تو مسئولی در مورد اعتراض کاربرهای قدیمیت که حداقل خواسته شون به دست آورن قالبشونه!

*من قالبم رو خودم طراحی نکرده بودم و به هیچ کدوم از تگ هام دسترسی ندارم!

*این خشن ترین یادداشتم در طول وبلاگ نویسیم بود!

*دوستهای خوبم.کاربرهای قدیمی.موافقین اعتراض کنیم؟!!

 

ستاره های طلایی

*مامان وقتی اومد برای سحر بیدارم کنه گفت:دیشب چه شکلی با این نور خوابت برد؟
چشمام رو که باز کردم دیدم چراغ اتاق روشنه،دیشب خوابم برده بود و چراغ تا صبح روشن مونده بود.
برای همین خوابهای دیشبم اینقدر شفاف و روشن بود!
پر از پری و ستاره و آدمهای دوست داشتنی!!

*مهر ماه سال هشت و چهار درس بزرگی به من داد:هر جا که باشی چیزهایی برای دوست داشتن وجود دارد!
از دوست های قدیمی بگیر تا درخت ها!

*چند روزه که مسنجرم باز نمی شه.چرا؟!

دلتنگی ها

*کاش زودتر تمام شوند این کابوس های هر شبه...

*یک پنجره کافی بود.و بعد فقط نور بود و باران.
باورت می شود؟
این روزها پنجره ها را می بندم.در یک دلتنگی قدیمی غوطه ور می شوم و همه چیز آنقدر دور است که برای تو هم نمی توانم بنویسم.
بهانه های کوچک خوشبختی ام را به یاد داری؟
می دانی،نگو که دخترک توی آینه همیشه باید بخندد،نباید غمگین باشد،نباید شادی اش غبار آلود شود...
قانونت را به یاد دارم.اما گاهی اوقات دلتنگی هایم قانون های دور و دراز من و تو را نمی شناسند.
نترس!
فراموش نکرده ام.از یادم نمی رود که «همیشه روزنه ای است
می مانم و می جنگم.فرار هم نمی کنم.
کاری می کنم تمام روزنه های دنیا رو به نور و باران باز شوند،فقط کمی صبر کن،کمی!!
«پشت هر زمستان بهاری است خاموش و منتظر»
قانونهایت چقدر آرامش بخشند!!

آن روزها

آن روزها رفتند

آن روزهایی کز شکاف پلکهای من

آوازهایم،چون حبابی از هوا لبریز،می جوشید

چشمم به روی هر چه می لغزید

آنرا چو شیر تازه می نوشید

گویی میان مردمکهایم

خرگوش نا آرام شادی بود

هر صبحدم با آفتاب پیر

به دشتهای ناشناس جستجو می رفت

شبها به جنگلهای تاریکی فرو می رفت...

(قسمتی از شعر آن روزها-فروغ فرخزاد)

 

*آن روزها برگشته اند!

امید با تمام سرسبزی اش زیر پوستم می دود و دلتنگی ها را کنار می زند.

من آماده ام برای فتح تمام قله های اطراف...مثل آن روزهای دور.روزهایی که تمام ثانیه هایم انباشته از عطر گیج هزار آرزوی زلال بود!

 

*از لطف و مهر تمام دوستهای خوبم ممنونم.و از صمیم قلب براتون آرزوی شادی همیشگی می کنم و روزهایی خوب،پر از ترانه های آبی!

 

*راستی،عیدتون هم مبارک!

 

*!!!!!!!!!!!!!(از علامت تعجب گذاشتن خوشم میاد!!)


 پی نوشت:نمی دونم پینگ کردن وبلاگ فایده ای هم داره یا نه...