دردهایمان تمامی ندارد انگار.سرنوشتمان با دود و درد گره خورده و هیچ کاری نمی شود کرد برای نورهایی که خاموش می شود.آسمان شهرم خاکستری تر از همیشه است و آتشی که زبانه می کشد سوزان تر...دیگر اشکی نمانده برای ریختن.آرام می نشینیم و منتظر می مانیم تا ببینیم دفعه بعد نوبت کیست.بگذار مشق شب این روزهایمان این باشد.نگو دل خوش کرده ام.بگذار آخرین کورسوی امید روشن بماند.بنویس:بهار خواهد آمد،بهارخواهد آمد،بهار خواهد آمد...
این متن را ۱۲ آذر نوشته ام.روز تولدم.اما نتوانستم وصل شوم تا امروز...
*************************************
امروز ۱۸ ساله شدم و هیچ اتفاق خاصی نیفتاد.
۱۸ساله شدم و آسمان هنوز خاکستری بود و آدمها در پیاده روها به هم تنه می زدند و بوی تند پاییز در هوا پیچیده بود.
امروز۱۸ ساله شدم و آب از آب تکان نخورد.
مثل هر روز به همه سلام کردم،مثل روزهای ۱۷ سالگی.
مثل هر روز لبخند زدم،مثل روزهای۱۶ سالگی.
مثل هر روز دلم باران خواست و گنجشک و بهار،مثل روزهای۱۵ سالگی.
امروز ۱۸ ساله شدم و انگار هیچ راهی نیست برای دوباره کودک شدن.
انگار دری پشت سرت بسته شده که دیگر هیچ وقت باز نخواهد شد.
ترانه هایم را برای روزهای ۱۴سالگی می خوانم و خنده هایم را روانه ۱۳ سالگی ام می کنم.
و در اولین روز ۱۸سالگی به خودم قول می دهم که هیچ وقت حسرت ثانیه های از دست رفته را نخورم و یادم نرود که نورانی ترین روزنه دنیا رو به امید باز می شود.
یادم نرود که وقتی۸ساله بودم ۱۸ سالگی آنقدر دور و دست نیافتنی بود که فکرش را هم نمی کردم روزی از راه بیاید که ۱۸ ساله شوم.
۱۸سالگی عزیز سلام!
*با مهارتی که در طراحی قالب دارم(!!)،حدود دو ساعت طول کشید که لوگو رو برگردونم سر جاش و صفحه رو صورتی کنم.اینقدر تگ ها رو جا به جا کردم که بالاخره یه چیزی دراومد.اما نتونستم لینک ها رو درست کنم و ای-میلم رو بگذارم و ...با بقیه رنگها هم کاری نتونستم بکنم.حالا فعلا همین هم غنیمته تا یک فرصت دیگه گیر بیارم و با آزمایش و خطا یکذره سر و سامون بدم اینجا رو!
*یکی زحمت کشیده و این پتیشن رو برای اعتراض به بلاگ اسکای درست کرده.اگر مایلید برید و امضاش کنید و لینکش رو توی وبلاگهاتون بگذارید.حرکتهای هماهنگ بیشتر از حرکتهای فردی جواب می ده.
*تضمین می کنم این آخرین پستیه که در مورد اعتراض می نویسم،خودم هم خسته شدم از بس تایپ کردم:ا-ع-ت-ر-ا-ض
*دلم برای فرشته صورتی ام تنگ است،احتیاج به چند دقیقه بی دغدغه دارم برای داشتن دوباره صورتی کوچک.این روزها اما شلوغ است.شلوغ و سردرگم.کاری هم اگر نداشته باشم
دوست دارم دراز بکشم و گذر ثانیه ها را به هیچ بگیرم.نه حوصله کتابهای خسته ام را دارم،نه حوصله برگهای پاییزی را.
*دلهره ها برای من،لبخند ها مال تو...
*نمی شناختمش.یعنی نه آنقدر که برای رفتنش اشک بریزم.اما دلم گرفت برای آتشی که خاموش شد...
*خبرش را همین الان خواندم.مرتضی ممیز هم...
*خب،مثل اینکه کولی بازی های من نتیجه داد!!!
برای گرفتن قالب قدیمی تون برین اینجا.
الان که قسمت ویرایش قالبها ارور می ده و نمی شه قالب رو عوض کرد.اما بهتره تا پشیمون نشدن قالب قدیمی تون رو بگیرید و سیو کنید.
*من که تقریبا همون روز اول که سیستم عوض شد و بلاگ اسکای هنرهاش رو نشون داد وبلاگم رو منتقل کردم و مشکلی نداشتم،اما مثل اینکه دو روزه نمی شه وبلاگ رو منتقل کرد...(صفحه اول یک راهنمای انتقال وبلاگ گذاشتن که نمی دونم چقدر کمک می کنه.)
*ظاهرا که همه موافقین به اعتراض!
اسامی و آدرس وبلاگهای دوستانی که با اعتراض موافق بودن توی کامنتهای دو تا پست قبلی هست.اگر کسی دوست داره اسمش رو اضافه کنه تا طی چند روز آینده به یک نتیجه هماهنگ برسیم:
-می شه با این اسم ها یک ای-میل تهدید آمیز! برای مدیران بلاگ اسکای بزنیم.
-می شه همه وبلاگهامون رو به یک سرویس جدید منتقل کنیم.
-می شه تقاضا کنیم به اعتراض هامون رسیدگی کنن و مساله رو به طرز مسالمت آمیزی با مدیران حل کنیم.(روش گفت و گوی تمدنها!!)
-می شه یک وبلاگ گروهی جدید توی بلاگ اسکای ایجاد کرد و حرفها رو اونجا زد و آدرسش رو برای مدیران فرستاد.
-می شه این توافق نامه رو خوند و لیوانی آب خورد و لبخند زد و بی خیال شد...
*نمی دونم واقعا جواب می ده یا نه.نمی دونم توقعاتمون از بلاگ اسکای به عنوان یک سرویس رایگان معقول و منطقیه یا نه.نمی دونم من الان دارم از روی عصبانیت تصمیم می گیرم یا نه.فقط می دونم واقعا اینجا رو دوست دارم.به خاطر همه دوستهای خوبی که پیدا کردم.به خاطر آشنایی با نظرات و عقاید متفاوت.به خاطر لحظات شیرینی که اینجا داشتم.فکر می کنم خیلی ها مثل من همین احساس رو دارن...
*این سه پست اخیرم که همه ش شد اعتراض!!