عیده دارد تمام می شود انگار،این همه سرخوشی،این همه بی خیالی،این همه لبخند که می نشیند ته چشمهای آدم…نه که غصه دار باشم ها،نه…اما کو تا سال دیگر.پریشب که خوابم نمی برد داشتم فکر می کردم تخم مرغ های سال دیگر را با آبرنگ یک جور سبز و آبی می کنم،یک جور سبز و آبی که بپیچند به هم،خنده ام گرفت بعد.از اینکه هنوز فایلی را که باید دوشنبه تحویل بدهم کامل نکرده ام و بعد نشسته ام برای هفت سین 89 که چه قدر دور است برنامه ریزی می کنم.
امروز صبح برف می آمد،یکریز و نرم. آن شعر نازنین نظام شهیدی را درست یادم نبود.فقط الکی برای خودم می خواندم:« روی سه شنبه برف می بارد.»
رفتیم دویدیم،خیس که شدیم شلپ شلپ کنان رفتم به دخترخاله ها کمک کنم پیک شادی شان را تمام کنند.
و این یعنی عید دارد تمام می شود،وقتی آدم ها نگران پیک شادی شان می شوند یعنی عید دارد تمام می شود.
خانواده ی عموی مربوطه رفتن مسافرت،تنهاس تمام عید رو.ما می ریم عید دیدنی.مامان و بابا می رن طبقه پایین،من و میلاد می مونیم پیش عمو ی مربوطه.دلیلش هم روشنه،ساعت هشت شبه و ما می خوایم کلاه قرمزی ببینیم.(در تمام عید دیدنی هایی که با این ساعت تصادم داشته ما خیلی جدی گفتیم:تلویزیون رو می شه روشن کنین بی زحمت؟الان کلاه قرمزی شروع می شه!)
میلاد داره آهنگ بلوتوث می کنه برای عموی محترم.بعدش هم اعلام می کنه:من عاشق سکوت های علیزاده م بین آهنگ هاش.
حالا کلاه قرمزی داره می خونه:تولد عید شما مبارک که عمو از نظر میلاد مشعوف می شه.
پیشنهاد می ده:می خواین کنسرت همنوا با بم شجریان رو بگذارم ببینین؟علیزاده تار می زنه.
من و میلاد رومون نمی شه بگیم نه!داریم کلاه قرمزی می بینیم.
تلفن زنگ می زنه،شجریان داره می خونه،عمو می ره توی اتاق.
من:میلاد بدو بزن کانال دو،صدای اینم کم کن،تلویزیون رو بلند کن.
میلاد با پنج تا کنترل توی دستش عملیات نجات انجام می ده،صدای عمو از توی اتاق می یاد،عملیات نجات طول می کشه،موفق می شیم.دی وی دی پلیر کلا خاموش شد،کل دستگاه می ره روی هوا.
کلاه قرمزی ظاهر می شه.قراره به عمو بگیم:اومدیم صداشو زیاد کنیم نمی دونیم چی شد رفت روی تلویزیون،حالا بی خیال.
عمو بر می گرده،میلاد جمله ی از پیش طراحی شده رو می گه،بدون حالا بی خیال.
عموی محترم نگاه می کنه:اِاِاِ..خب شما که کلا خاموشش کردین،الان درستش می کنم.
ما با دهان باز نگاه می کنیم،کلاه قرمزی می رود،شجریان برمی گردد.دارد می خواند همچنان!
من روزهای آخر اسفند را زیاد،خیلی خیلی زیاد دوست دارم.نه برای شوق خریدن تقویم جدید که وقتی این همه خالی است کلی حس خوب میدهد به آدم.نه به خاطر پردههای سفیدی که پشت پنجره های تمیز نشستهاند،نه به خاطر خاطرههایی که موقع اتاق تکانی میریزد دورم.نه به خاطر خیالهای قبل از خوابم که تخم مرغ امسال را چه شکلی کنم.نه به خاطر گلدانهایی که خاکشان را عوض کرده ام.نه به خاطر شلوغی گیج خیابانها و لبخندهایی که از یک جای دور مینشیند روی تنم.نه به خاطر تابلوهای جدیدی که کوبیدهام به دیوار.نه به خاطر روز شیرینیپزی مامان و عطری که میپیچد توی خانه.
چرا،همهی اینها هست! اما یک جور بهانه است انگار. انتظار کشیدن برای آمدن بهار،برای فراموش کردن تمام خاکستری های 87،برای اینکه به خودت بگویی سال جدید همه چیز عوض میشود.
که بنشینی برای پر کردن تقویم جدیدت برنامهریزی کنی.که با فلان آدم بیشتر قرار میگذاری،از چیزی که دوست نداری فاصله میگیری،کتاب های نخوانده را میخوانی،فیلم های ندیده را میبینی،به جای چرخیدن توی روزها برای فوق تصمیم میگیری،درس میخوانی،یاد میگیری...
خودم هم میدانم هیچ کدامش هم نمیشود،خیال های دور و دراز برای کامل بودن یک جورهایی توی لحظه ی تحویل سال جا میماند.
اما این آرامش بی نظیر اسفند،این همه خوشی و بی خیالی هیچ وقت کهنه نمیشود.
و این یعنی همیشه امیدی هست!
۱.آقایان محترم!وقتی یک خانمی کنار شما،توی تاکسی خودش را جمع می کند و می چسبد به دستگیره ی در منظورش این نیست که جا برای شما باز کند تا راحت تر بنشینید.منظورش دقیقا این است که یک کمی بروید آنورتر لطفا!
۲.من هیچ جوری درکت نمی کنم گاهی.اما خب،مرام است دیگر برادر من،این هم آدرس وبلاگت.پستهای آخرت هم بدجوری خل است راستی!
۳.بروید شماره نوروزی مجله سلامت را بخرید و ویژه نامه ی طنزش را بخوانید تا رستگار شوید.(در راستای این پست.)