که بوی سبز ترین فصل سال می آید...

آن روزی که دیگر دستبند سبز بستن جرم نباشد،چه بهاریه ها بنویسیم ما،چه بهاریه ها!

کتابی در انتظار توست،آن را پیدا کن

بسته پیشنهادی ای که پارسال دم عید نوشته بودم،کتابهای خوبی بودند که سال هشتاد و هفت خوانده بودم.برای امسال تصمیم گرفتم فهرستم کتابهای کودک و نوجوان باشد،نه فقط آنهایی که امسال خوانده ام،کتابهایی که فکر می کنم برای عیدی دادن به اطرافیان گزینه های خوبی هستند.هیچ اولویت بندی هم در کار نیست،بعضی کتابها هم با لیست پارسال مشترکند،چون خودم خیلی دوستشان دارم.  

 

 

1.ته کلاس،ردیف آخر،صندلی آخر.لوئیس سکر.ترجمه پروین علی پور.نشر افق

 کتابهای لوئیس سکر معمولا طنز ملایمی دارند.نویسنده روحیات نوجوانها را خوب می شناسد،برای همین شخصیت هایش جاندار و واقعی هستند.برای بعضی مشکلاتشان هم راه حل هایی ارائه می دهد و خوبی اش این است که شعاری نیست و نصیحت هم نمی کند.مدرسه و گروه های دوستی هم نقش پررنگی درکتابهایش دارد.کلا موقع خواندنش خوش می گذرد. کتاب آخرین گودال همین نویسنده -ترجمه حسین ابراهیمی الوند- نیوبری برده و فیلم هم شده.   

 

2.جای خالی می.سین تیا رایلنت.ترجمه نسرین وکیلی.نشر ونوشه(چشمه)

"وقتی عمه محبوب سامر دوازده ساله که او را بزرگ کرده است فوت می کند،سامر و شوهر عمه اش در پی یافتن نیرویی برای ادامه زندگی،تریلی خود را به قصد وست ویرجینیا ترک می کنند."

من خیلی دوستش داشتم.هم به خاطر فضای لطیف کتاب،هم به خاطر برخوردی که برای پذیرش مرگ نزدیکان و عزیزترین ها دارد.فضای کتاب اصلا تلخ نیست،نیوبری هم برده.   

 

3.مجموعه هفت جلدی رامونا.بورلی کلیری.ترجمه احمد کسایی پور.نشر کیمیا(هرمس)

می دانم کتابی نیست که نیاز به معرفی من داشته باشد.رامونا را به لیستم اضافه کردم چون امسال خیلی از افسردگی نجاتم داد.روزهایی که حوصله ندارم،این کتاب به طرز اعجاب آوری شاد و سرحالم می کند.بسکه دوست داشتنی و شاد و بازیگوش و واقعی است این رامونا.حوصله آدم را سر نمی برد،همیشه غافلگیرت می کند.لوس نیست و سرشار است از زندگی.به نظرم هم برای سالهای دبستان مناسب است هم نوجوانان. 

جلد اول از پنچ سالگی رامونا شروع می شود تا برسد به ده سالگی اش.اگر برای بچه ها ی اطرافتان نخریدید برای خودتان بخرید!  

 

چند تا رمان نوجوان خوب دیگر:   

 

4.عروسک پدر.پاتریشیا کالورت.ترجمه شقایق قندهاری.نشر سراج

همان سال اول وبلاگ نویسی در موردش نوشته ام.اینجا   

 

5.با کفش های دیگران راه برو.شارون کریچ.ترجمه کیوان عبیدی آشتیاتی.نشر ونوشه(چشمه)

پارسال نوشتم.اینجا   

 

6.خانه ی خودمان.سینتا کادوهاتا.ترجمه شقایق قندهاری.افق

پارسال نوشتم.اینجا   

 

7.هالینکا.میریام پرسلر.مژگان کلهر.نشر پیدایش.   

 

8.تصاویر هالیس وودز.پاتریشیا ریلی گلف.شهلا انتظاریان.نشر پیدایش.   

 

برای خریدن کتاب نوجوان جایزه نیوبری ملاک خوبی است. کتابهایی که نیوبری برده اند معمولا کتابهایی هستند قوی و با ارزش ادبی بالا.خیلی از رمانهای نوجوان -ترجمه- ونوشه(چشمه) و افق این جایزه را برده اند.  

پیشنهادم برای کودکان مجموعه ای است که نشر علمی و فرهنگی منتشر کرده.تحت عنوان شاهکارهای ادبیات کودک،اگر اشتباه نکنم به انتخاب پیتر هانت.کتابهایی مثل:    

 

-می خوایم یه خرس شکار کنیم. 

-آبی کوچولو،زرد کوچولو(لئو لئونی)

-قول بچه قورباغه    

 

برای کودکان کتابهای معرکه ای هستند.با طرح مفاهیمی مثل دوستی و عشق و امنیت و خانواده و ...با داستان ها و تصویرسازی های جذاب و دوست داشتنی.    

 

یک کتاب هم هست که من از بچگی ام یادم مانده.امسال دوباره دیدمش و خریدمش.برایش پارتی بازی می کنم که باشد حسن ختام: 

 

    

خاله عروسک من.شهرام شفیعی.نشر بنفشه   

 

*مرتبط:

-معرفی کتابهای دوست داشتنی.راز.سال هفتم

- امسال برای بچه ها کتاب بخرید.چپ کوک

-توصیه عیدی کتاب برای کودکان و نوجوانان.علی اصغر سید آبادی(لیست خیلی خیلی خوبی است.) 

-فراغتی و کتابی و گوشه چمنی.چهار ستاره مانده به صبح

 

*من هنوز با ویندوز سون کنار نیامده ام.نمی دانم چرا هر کاری می کنم فونت های این پست درست نمی شود.بابت ریز بودنش معذرت می خواهم.

که حال ما نه چنین بودی ار چنان بودی

از هر ده نوزاد،نه تاشان مردند.غذا داشتند،جایشان تمیز بود و بیماری جسمی نداشتند.مردند چون کسی بغلشان نکرد،نبوسیدشان و برایشان لالایی نخواند. 

کسی که اینها را برایم تعریف کرد گفت:«از هر ده نوزاد،نه تا.تازه دهمی ها را نجات دادند،وگرنه حال آنها هم خراب بود. »

حال ِ خراب... 

یادم نیست گفت این آزمایش مال کجای دنیا بود.آمریکا؟ایران؟اروپا؟چین؟ 

اما گفت اسمش را گذاشتند:«سندرم مرگ نوزادان در اثر اندوه.»

از حیرانی ها-۲

خانه‌ات سرد است؟ 

خورشیدی در پاکت می‌گذارم 

و برایت پست می‌کنم 

ستاره‌ی کوچکی در کلمه‌ای بگذار 

و به آسمانم روانه کن 

بسیار تاریکم 

 

«منوچهر آتشی» 

 

از حیرانی ها-۱

سوووت

از دوستانم جدا شدم.یکی با ماشین،یکی با مترو،هر کدام رفته بودند طرفی. 

من می خواستم اتوبوس سوار شوم.باران رفته بود توی کفش پارچه ای ام.پاهایم را از سرما جمع کرده بودم و راه می رفتم و دلم می خواست دوستانم نرفته بودند.سر کارگر یک پلیس ایستاده بود،داشت سوت می زد.نه توی سوتش فوت کند که ماشین ها راه بیفتید ها،نه!

آنجوری که ما وقتی دبستان بودیم و سوت معلم ورزش دستمان می افتاد،سوت می زدیم.

سوووت،سوووت،سو سوت،سوووت

خوش خوشان،برای خودش،بی خیال دنیا و چراغ قرمزها و پارک دوبل ها و آدم های دوست رفته ای مثل من. 

داشت قدم می زد و سوت می زد و خوش بود.

پاهایم که توی کفش جمع شده بود گرم تر شد،دستهایم را از جیبم آوردم بیرون و پریدم توی اتوبوس.میله را گرفتم. هنوز گرم مانده بود از جای دستهای نفر قبل.