سوال:
۱. چند واحد دیکته دارین؟
۲. نه.پرسیدم چی می خونی؟
درخواست:
۱. یه شعری بگو توش تشکر از استاد باشه.می خوام بهش کتاب هدیه بدم،اولش بنویسم.
۲. یک انشا می نویسی؟در حد پنجم دبستان لطفا،«بهار را توصیف کنید.»
پیشنهاد جالب:
۱. بیا مشاعره کنیم.
۲. برامون فال حافظ بگیر.
فوق برنامه:
۱. این بچه رو می خوابونی؟سرگرمش کن.براش شعر و قصه بگو.
تمام نوشته هایم را نیمه کاره می گذارم و آخر تمام جمله هایم به جای نقطه،به نقطه چین ختم می شود...تا تو نباشی همین است،بیا تمامم کن...
***
لحظه های کاغذی،امروز، هفت ساله شد...
هنوز می شود دروغ ممنوع را،از زیر آوا رنگ ها،روی یکی از دیوارهای آپادانا خواند.کسی بزرگ نوشته دروغ ممنوع و حالا یک عالم رنگ سفید رویش را پوشانده...نه!خواسته بپوشاند اما نتوانسته.
چرا روی دروغ ممنوع را رنگ می زنند؟کسی دروغ می گوید که مردم نباید بفهمند؟مردم باید فکر کنند همه جا پر از حقیقت است و دروغی وجود ندارد؛چه برسد به اینکه ممنوع باشد؟یا دروغ گفتن کار خوبی است و باید به مردم دروغ گفت؟شاید هم دروغ ممنوع شعاری است که از اساس و پایه معنایی ندارد و آن چیزی که ممنوع است راستی است.
دروغ ممنوع را که رنگ بزنی یعنی دروغ بگو،ما هم دروغ می گوییم و شما باور کنید و دم نزنید که حقیقت ممنوع است و پیگرد قانونی دارد،آن هم به شدت!
دوستم عروسی کرد.دوست که می گویم،نه یعنی هر دوستی.
اولین دوست صمیمی ام،از آنها که انگشت هایمان را حلقه کردیم دور هم و قول دادیم تمام رازهایمان را به هم بگوییم.
چی شد دوست صمیمی ام شد؟
یک روز بود که هدیه یک پالتو پوشیده بود شبیه پالتوی سارای زنان کوچک،برای همین دلم خواست دوستم باشد.
رفتم صدایش کردم و گفتم می آیی زنگ تفریح با هم حرف خصوصی بزنیم؟
کمی فکر کرد.گفت قبلش بروم یک جایی،بعد...باشه می آیم.
کجا رفت؟نمی دانم.شاید رفت از بوفه خوراکی بخرد،رفت کتابخانه کتابش را تمدید کند،رفت دستشویی،رفت به یکی دیگر بگوید دارم می روم با یکی دیگر دوست صمیمی بشوم...
نمی دانم.بعد آمد و من داستان دوست خیالی ام را برایش تعریف کردم.نامه های دوست خیالی ام را نشانش دادم.
تصمیم گرفتیم بزرگ که شدیم یک مدرسه بسازیم و بدهیم خود بچه ها دیوارش را رنگ کنند.
تصمیم گرفتیم بزرگ که شدیم دنیا را نجات بدهیم.
تصمیم گرفتیم برای هم نامه بنویسیم و پست کنیم.نوشتیم،هر روز همدیگر را توی مدرسه می دیدیم اما نامه هامان با پست می آمد در خانه.همه شان را دارم،با آن دستخط ظریف هدیه روی پاکت.
***
دوستم عروسی کرد. توی عروسی دخترعمه اش را دیدم،گفت:معرفی می کنم،یاسمن.
بک چیزی توی قلبم تیر کشید.یازده سال پیش...یاسمن می دانستی هیچ کس توی دنیا قدر من به تو حسودی نکرده؟می دانستی اسم تو توی دفتر خاطرات هدیه چه قدر زیاد بود؟می دانستی هدیه بعضی رازهایش را به تو می گفت و به من نه؟می دانستی من دوست داشتم تو بودم؟دوست داشتم همه ی رازهای هدیه را می شنیدم؟
***
یک روزی،قبل از اینکه با هم دوست صمیمی بشویم،آن موقع ها که هنوز همکلاسی بودیم من فکر کردم چه خوب است اگر با هدیه دوست باشم.داشتیم با هم حرف می زدیم و من چون فکر می کردم شوخی یکی از لوازم دوستی و صمیمت است به هدیه گفتم:کله پوک.
توی حیاط،توی آزمایشگاه علوم،سر صف،توی کلاس،بچه ها نگاهم می کردند و زیر لب نچ نچ می کردند و سرشان را تکان می دادند.هدیه به همه گفته بود که من بهش فحش داده ام.
دلم گرفت،فکر کردم دیگر هیچ وقت نمی توانم دوستش باشم.شدم،دوست صمیمی اش شدم،آنقدری که یکی از بدترین خاطره های زندگی ام قهر یک ماهه با هدیه است.سر چی؟
سر اینکه می گفت با یکی از فوتبالیست ها توی میلاد نور سوار آسانسور شده و من باور نکردم...ها؟داستانش این بود هدیه؟حالا که نوشتمش چه مسخره آمد به نظرم.مطمئنی سر این یک ماه با هم قهر بودیم و حرف نزدیم؟
***
دوستم عروسی کرد،تنها دوستی که نامه های من به دوست خیالی ام را خوانده.همه را خیلی وقت پیش سوزاندم هدیه،نباید این کار را می کردم.آدم باید به رویاهای احمقانه خودش احترام بگذارد،گیرم دوستهای خیالی هیچ وقت واقعی نشوند...بیا برویم مدرسه مان را بسازیم،برایم نامه بنویس و مثل آن روزی که بعد یک ماه با هم آشتی کردیم بغلم کن،همانقدر محکم و طولانی.