من همیشه دلم می خواست یه برادر بزرگ داشته باشم.اما هیچ وقت این آرزوم برآورده نشده.به جاش از دار دنیا یک عدد برادر دارم که از خودم کوچیکتره.یکی از دلایلی که هی اینجا رو سانسور می کنم همین خان داداشه!خدا نکنه من یه ذره آه و ناله کنم یا یه چیز خارج بنویسم بچه تا یه هفته بهونه میاد دستش تا دهن ما رو صاف کنه!وقتی که وبلاگ زدم خیلی سعی کردم نفهمه.اما خودتون حساب کنید یکی که هر وقت می شینین پای کامپیوتر مثل اجل معلق از راه می رسه(الان هم اومد وایساد بالا سرم!) میشه نفهمه آدرس وبلاگو.خلاصه من که وبلاگ زدم اینم هوس کرد رفت یه وبلاگ زد به اسم شهرفرنگ.گاهی وقتها که از دستش در می ره بانمک می نویسه.اما در کل وبلاگش....خب خودتون برید بخونین،ولی خودمونیم اگه من لو نمی دادم صد سال هم نمی فهمیدید ما خواهر برادریم.
گوشی رو برداشت.سلام کردم.جواب سلامم رو داد.گفتم:خوبی؟
- ممنون.تو خوبی؟
- مرسی،بد نیستم.چه خبرا؟
- هیچی.سلامتی.شما چه خبر؟
- می گذره.
- آها.
ـ ...
ـ ...
- خوب دیگه چه خبر؟خوش می گذره؟
- ای،بد نمی گذره.
- ...
- ...
- خوب،ببین مامانم صدام می کنه،مرسی که زنگ زدی.
- خواهش می کنم.کاری نداری؟
- نه.خداحافظ.
- خداحافظ.
گوشی رو تق کوبیدم و به تلفن های دوساعته ی پارسال فکر کردم.لعنت به این زمان لعنتی که همه چی رو توی خودش حل می کنه و می بره...
این روزها، روزهای بی تفاوتی اند انگار.اما می دونم.اون بارونی که قراره منو بشوره،اون بادی که قراره بوزه و من رو با خودش ببره،اون لحظه ای که من باید تسلیمش بشم تو راهه...توی یکی از همین روزهای معمولی و خنثی اون اتفاقی که باید بیفته می افته.اون چیزهایی که قراره از راه بیان و همه چی رو عوض کنن توی معمولی ترین لحظات از راه میان،درست وقتی که اصلا انتظارش رو نداری.
ما چند نفریم.چند تا دختر نوجوون سرشار از آرزوهای طلایی.چند تا دختر نوجوون که همه چیز رو سبز و آبی میخوایم.گاهی وقتها هم صورتی و نارنجی.ما دور هم جمع شدیم تا یه جای کوچیک از این دنیای بزرگ رو به نام خودمون کنیم.سایتمون راه افتاد!چقدر حرص خوردیم بماند.مهم اینه که قراره به اون چیزی که میخوایم برسیم.شما هم بفرمایین.این هم آدرس سایتمون:سنگ کاغذ قیچی.