از صبح افتادهام به جان خانه. گردگیری کردهام، ظرف شستهام، روبالشیها و حولهها را شستهام.
از گردگیری و ظرف شستن متنفرم، اما بیماری فصل امتحانها شروع شده، حاضرم هر کاری بکنم که درس نخوانم.
همین الان هوس کردم بروم توی آفتاب بدوم.
کاش لااقل این ترم شاهنامه داشتم به جای مثنوی.
آقای فردوسی، آقای فردوسی عزیز...
تازگیها میروم شنا، گه گاهی. موبایلم را خاموش میکنم و میسرانم توی کیف. نفسم را حبس میکنم و شلپ، شلپ. میروم و برمی گردم، میروم و برمی گردم.
بعضی از چیزهایی که قبلا خوب بلد بودم یادم رفته. مثل کرال پشت. دراز میکشم و هر چه بیشتر دست و پا میزنم بیشتر میروم پایین... مثل بعضی از روزها که هر چه تلاش میکنی برای حفظ کردن خودت بیشتر فرو میروی.
سه نفر بیشتر نبودیم. مسابقه بود، استخر امیر، تابستان، روباز. آلوهای لهیده ته کیف، پیراشکیهای گرم با کرم زیاد بعد از کلاس، ده سالگی، جیغ زدن و پریدن توی آب، مایوی قرمز خال خالی، عینک نامرغوب که هی آب رد میشد و چشمهایم قرمز بود.
من سوم شدم. آنها تند و تند کرال میرفتند و من یک گوشه را گرفته بودم و دست جمع، دست باز، قورباغه، آرام آرام.
به همه مدال دادند. مدال را انداخته بودم گردنم. راه پلهها را بالا و پایین میرفتم. هی زنگ میزدم دم خانهٔ همسایه و میپرسیدم: شما ماست دارید؟
منتظر که بگویند نه، وای... مدالتو برای چی گرفتی؟ برنده شدی؟
و من بگویم: بله، سوم. اما نگویم فقط سه نفر بودیم.
بعد از چند روز رنگ طلایی ش رفت، سیاه شد.
دیدی یک روز همین شنای آرام قورباغه هم یادم رفت. همین از کنار رفتن و آرام آرام، دست باز، دست جمع.
غرق نشوم؟
دخترک داشت تند و تند مانتویش را پاک میکرد. گفت: لیوان یکهو یله شد روی مانتوم.
لبخند زدم. بهش گفتم من مدتها بود میخواستم از یله شدن توی جمله هام استفاده کنم، فقط نمیدانستم کجا بیارمش.
حالا اگر جایی، وسط یک مهمانی مثلا، لیوان برگشت رو ی لباسم ناراحت نمیشوم.
میخواهم بلند اعلام کنم: چیزی نیست، فقط یک لیوان یله شد روی لباسم.
۱. نوا را آوردم توی اتاق، اول با آن خرسی که ساحل بهم داده بود بازی کردیم. از این عروسکهای نمایش است که دستت را بکنی توی سرش و تکان تکان دهی که یعنی سلام، من خرسم.
نمیدانم، شاید هم خرس نیست.
نوا پرسید اسمش چیست؟ من گفتم: خرس دست زرد.
چون دستش زرد بود و من خلاقیت ندارم. بعد نوا رفت به همه گفت این خرس دست نقرهای است، اما من خرسی صدایش میکنم.
گاهی هم میشود که حوصلهٔ این کارها را ندارم. همین که با بچهها بازی کنم و برایشان کتاب بخوانم.
۲. یک روزی که یک جور خستگی دم غروب میدان انقلاب توی صورتم بود سوار اتوبوس شدم و تکیه دادم به میله. فکر کنم ته چهرهام اخم آلود بود. قبل از اینکه هدفون را بگذارم توی گوشم یک دختربچهای نگاهم کرد و گفت: خوبی؟
با یک لبخند بزرگی، یک جوری گفت خوبی که یعنی به نظر خوب نیستی.
لحنش یک دوستی و نگرانی عمیقی داشت که قلبم را لرزاند.
لبخند زدم که آره خوبم... و بعد تا وقتی پیاده شد چشم برنداشت از من. همین جوری با لبخند نگاهم کرد تا پیاده شد و رفت.
و ساعتها و هفتههایی در زندگانی هست که من میافتم روی دور سکرت گاردن گوش کردن و امون نمیدم به خودم.
انگار که شده باشم رینگ بوکس خودم، گوش میدم و محاکمه میکنم. گوش میدم و مشت میزنم. گوش میدم و دم آخر که خسته و بیحال افتادم یک گوشه ، دلم میسوزه به حال خودم. یک قطرهای گوشهٔ چشم هست که همون جا می مونه، شبیه قطره اشکهای تابلوهای کوبلن.
بعد میگم بیخیال، جدی بیخیال... ولم کن، ولمون کن.
دست خودم رو میگیرم، گاهی حتی خودم رو بغل میکنم، براش خوراکی خوشمزه میخرم، دلداری ش میدم، دو سال بعد رو میگذارم جلوش که پره از خوشی، بهش میگم ول کن گذشتهها رو، ول کن دوره کردن روزهای رفته رو.
میگه باشه، طفلی جدی جدی میگه باشه و تهش همیشه اون قطره اشکه میافته پایین، میافته پایین اما پشتش یک لبخنده، یک جوری که یعنی باشه، تو راست میگی...