۱- از دست این بلاگ رولینگ! تا من لینکهام رو درست کردم قاطی کرد...
۲- من کتاب مهمان مامان رو قبلا خونده بودم.یک کتاب فوق العاده با نثر صمیمی و دلنشین هوشنگ مرادی کرمانی.خوشحالم که فیلم تا این حد به کتاب وفادار بوده و تونسته فضای کتاب رو منتقل کنه.چیزی که خیلی توی این فیلم به چشم می خورد شادی و یکدلی در عین فقر بود.معمولا وقتی توی بقیه ی فیلمها هر وقت خواستن فقر رو نشون بدن فضای فیلم اونقدر سیاه و گرفته بود که آدم افسرده می شد! اما توی این فیلم آدمها اونقدر مهربون و همدلن که این حس خوب به بیننده هم منتقل میشه که میشه زشتی های فقر رو با قشنگی های همکاری و عشق و یکرنگی پوشوند. بازی های فیلم محشر بود.از گلاب آدینه گرفته تا پارسا پیروزفر و امین حیایی.مطمئن باشین از دیدن این فیلم پشیمون نمی شین!
۳- این بازیکن های تیم ملی ما توی تمام دنیا تکن! نمی دونم این مساوی به بردن آبروی ایران می ارزید؟
۴- طلیعه ی عزیزم با یک بغل آرزوهای رنگی تولدت رو تبریک میگم.آسمان زندگیت درخشان باد!
 ۵- آدم یک دونه از این برادرها داشته باشه دیگه دشمن نمی خواد!

۱- یک قدم جلو رفتن به هر حال یک قدمه.حتی اگر برای رسیدن باید هزاران قدم بری و بری و بری...
۵- با مامان سوار ماشین بودیم.یکی جلوی ماشین رو گرفت و گفت:بهشت زهرا!!
۷- یک ماه از تابستون گذشت.بدون اینکه جلوی حتی یکی از اون برنامه هایی که توی دفترم نوشته بودم تیک بخوره...
۹- این برنامه ی سینمای کودک و نوجوان خیلی جالبه.هم فیلمهاش خوبه هم اینکه قدرت نقد کردن رو توی بچه ها به وجود میاره.تا حالا فیلمها و کارتون های قوی و مطرحی رو نشون دادن.مثل:در جست و جوی نیمو/عصر یخی/داستان اسباب بازی ها/ تنها در خانه/دیگه چه خبر/فیلیپ مورچه ی آبی...هر روز ساعت ۱۳:۳۰ از شبکه ی پنج.
۱۱- یک سوال.لطفا جدی جواب بدین.معرفی کتابهای من به دردتون می خوره؟ ا گر اشتباه نکنم تا حالا ۳ تا کتاب معرفی کردم. دلتون خواسته یکی از کتابهایی رو که معرفی کردم بخونین؟
۱۳- شمردن بلدم. اما گاهی وقتها خیلی چیزها رو نمی شه گفت.خیلی حرفها رو نباید نوشت.فرض کنید اعدادی که جا مونده همین حرفها و نوشته هان...

*چند روایت معتبر:زندگی پر از روایته.روایت عشق,روایت مرگ,روایت زندگی...مصطفی مستور با نثر فوق العاده ش و نگاه جالبش به دنیای اطراف توی این کتاب زندگی رو روایت کرده.چند روایت معتبر از ۷ داستان کوتاه تشکیل شده.هر داستان با یک قطعه ی ادبی زیبا و دلنشین آغاز میشه.فضا سازی ها اونقدر زنده س که آدم احساس می کنه پرتاب شده وسط داستان.نوشته های مستور این ویژگی رو داره که بیشتر به کنکاش ذهن و احساس قهرمانهاش می پردازه و به افکارشون بها میده.این ویژگی کارش رو خیلی دوست دارم.این کتاب توسط نشر چشمه منتشر شده.
*گفتی دوستت دارم و رفتی.من حیرت کردم.از دور سایه هایی غریب می آمد از جنس دل تنگی و اندوه و غربت و تنهایی و شاید عشق.با خود گفتم هرگز دوست ات نخواهم داشت.گفتم عشق را نمی خواهم.ترسیدم و گریختم.رفتم تا پایان هر چه که بود و گم شدم.و اینها پیش از قصه ی لبخند تو بود.
جای خلوتی بود.وسط نیستی.گفتی:«هستم.» نگریستم اما چیزی نبود.گفتم:«نیستی.»باز گفتی:«هستم.»بر خود لرزیدم و در دل گفتم نه نیستی.اینجا جز من کسی نیست.بعد انگار گرمای تو در دل ام ریخت.من داغ شدم.گر گرفتم تا گیج شدم.بعد لبخند زدی و من تسلیم شدم.گفتم:«هستی!تو هستی!این من هستم که نیستم.»گفتی:«غلطی.» و اینها هنوز پیش از قصه ی دست های تو بود.
وقتی رفتی اندوه ماند و اندوه.از پاره ابرهای هجر باران شوق می بارید و این تکه گوشت افتاده در قفس قفسه ی سینه ام را آتش می زد.و من ذوب می شدم و پروانه ها نه,فرشته ها حیرت می کردند و این وقتی بود که هنوز دست هایت انگشتانم را نبوییده بودند.
یک شب که ماه بدر بود و چشم هایش را گشوده بود تا با اشتیاق به هر چه که دلش می خواهد خیره شود, تو شرم نکردی و ناگهان با انگشتان دست هایت هجوم آوردی تا دست هایم را فتح کردی.انگشتانت بر شانه ی انگشتانم تکیه زدند و در آغوش آنها غنودند.تو ترانه های عاشقانه می سرودی.من اما همه ترس شده بودم.چیزی درون ام فریاد می کشید.چیزی شعله ور می شد.شراره های عشق می سوزاند و خاکستر می کرد و همه از انگشتان تو بود.من نیست شده بودم.گفتی:«حال چگونه است؟» گفتم:«تو همه آب,من همه عطش.تو همه ناز,من همه نیاز.تو همه چشمه,من همه تشنگی.» گفتی:«تو هم چنان غلطی» و این هنوز پیش از قصه ی نگاه تو بود.
فرشته ای پر کشید تا نزدیک تر آید و در شهود با ماه انباز شود.من به خاک افتادم.ناخن هایم را با انگشتانت فشردی و لبخند پاشیدی.گفتی:«برخیز!» گفتم:«نتوانم.» بعد ناگهان چشمهایت تابیدند و من تاب از کف دادم.مرا طاقت نگریستن نبود.اما توان گریستن بود.بعد تو اشکهایم را از گونه هایم ستردی.فرشته پیش تر آمده بود.من گویی در چیزی فرو می رفتم.گفتم:«این چیست؟»گفتی:«اندوه! اندوه!» بعد فروتر رفتم.بعد تو دست بر سرم نهادی و مرا در اندوه غرقه کردی.فرشته از حسادت لرزید و بال هایش از حسادت من لرزید و بال هایش از التهاب عشق من سوخت.گفتی:«حال چگونه است؟» دیگر حالی نبود.عاشقی نبود.عشقی نبود.فرشته ای نبود.هر چه بود تو بودی.بعد تو لبخندی زدی و گفتی:«چنین کنند با عاشقان.»
از قطعات ادبی اول داستانهای چند روایت معتبر

*متاسفم که دنیا رو فقط دایره ی محدود ذهن خودت می بینی.اگر کسی توی این دایره حرکت کرد یعنی درسته.اگر کسی جسارت داشت.آزمایش کرد و سعی کرد دنیا رو از دریچه ی چشمهای خودش ببینه یعنی غلطه و اشتباه می کنه.
* شهادت بانوی یاسها را تسلیت می گویم.

۱- بالاخره لینک هام رو درست کردم.این پست مینا آلبالو خیلی کمکم کرد.احساس شعف بهم دست میده وقتی می بینم جلوی بعضی لینک ها می زنه جدید!!
۲- شهر فرنگ اینجا اسم واقعی چند تا از بازیگرها رو نوشته.نمی دونم تا چه حد براتون جالبه.واقعا اسم تا چه حد توی سرنوشت آدم تاثیر می گذاره؟
۳- وقتی جلوی دکه روزنامه فروشی می ایستین چه مجلاتی توجهتون رو جلب می کنه؟اگر دقت کنین مجله هایی که روزنامه فروشها جلو می گذارن اکثرا مجلات زرده.با تیترهایی مثل:
* فلان بازیگر:بالاخره ازدواج می کنم!
* فلان فوتبالیست:من عاشق قرمه سبزی هستم!
* فلان خواننده فاش می کند:بله.من هفته ی پیش خواستگاری بودم!
* باند دختران فراری با سرپرستی کبری پلنگ متلاشی شد!
نمی دونم فروش این مجلات چقدره.خوانندگانشون از چه تیپ هایی هستن.پشت پرده ی این جور مجلات چه خبره؟اما بعضی اوقات که اتفاقی از این جور مجله ها به دستم می رسه حتی از سوزناک ترین مطالبش هم خنده م می گیره!
اگر از زندگی خسته شدید همین امروز برید روزنامه فروشی.اولین مجله ای که دیدید تیتری تو همین مایه ها داره بخرید و بخونید.باور کنید به زندگی امیدوار میشید!


پیوست:من علاقه ی وافری به علامت تعجب دارم!!!!

شمال بودم:
*دریا ادامه دارد,تا انتها,تا آبی روزهای دور,تا بی قیدی کودکی.
دریا ادامه دارد و بوی روزهای سبکبال و شاد نوجوانی را می دهد.
دریا ادامه دارد,تا دستان سبز خدا,تا چشمان روشن تو,تا وسعت آبی آسمان.
دریا ادامه دارد,تا انوار براق خورشید,تا توده های پنبه ای شکل ابر,تا نگاه تو.
دریا ادامه دارد,تا خط افق,تا آنجا که به آبی یکدست می رسد.
دریا ادامه دارد و دریا مدفن تمام دلشوره ها و دل نگرانی هاست,مدفن تمام دردها و بغض ها.
دریا ادامه دارد....تا زندگی!

*عجب تابستونیه!چه باد و بارونی.من یه عالم آرزو کرده بودم که کاش بارون بیاد.فکر نمی کردم آرزوم اینقدر زود برآورده بشه.از آنجایی که فعلا به دعای من(گربه سیاه نیستم که...هستم؟!) بارون اومده میتونید لیست آرزوهاتون رو این پایین ردیف کنید.ارزون حساب می کنم که مشتری بشید!

*شاد باشید و سرشار از آرزوهای رنگین.