می خواهم لحظه هایم را به خورشید گره بزنم
دستانم را رو به آسمان می برم
هرم داغ گرما دستانم را می سوزاند
طلب باران می کنم
و مثل عابری که عبور را از یاد برده
حیران و گیج،خورشید را،باران را و آسمان را می جویم
اما انگار برای پرواز کمی دیر است
و من این لحظه هایی را که از جنس نور نیست زندگی می کنم
و می دانم که یک روز به آفتاب خواهم رسید...

*کتابها و جزوه ها را از روی میز به زمین می ریزم.انگشتانم را به روی میز می کشم.غبار چندین روز دلتنگی و درد و خستگی روی دستانم جا می ماند.با فوتی همه شان را به آسمان می فرستم و به درخت کاج توی حیاط لبخند می زنم.

*می گویم:بوی سبز بودن می آید...و نمی توانم توضیح بدهم سبز بودن چه عطری دارد.

*سرم درد می کرد.فقط دوست داشتم زودتر برسم خونه.راه طولانی بود.سوار آژانس که شدم فکر کردم تا برسم یکذره بخوابم.تا چشمام رو بستم موبایل راننده آژانس زنگ زد.در عرض پنج دقیقه یک موبایل خرید و فروش کرد.هنوز گوشی رو قطع نکرده بود که یک نفر دیگه زنگ زد.بهش گفت:ببخشید،من توی بزرگراهم.نمی تونم صحبت کنم بعدا باهات تماس می گیرم.
بعد خودش زنگ زد به یکی دیگه!

-چی؟داره می میره؟....اشکال نداره،بگذار همه شون بمیرن!

خواب از سرم پرید.صاف نشستم و پنجره رو کشیدم پایین.

-آخ...نه نگذار اون بمیره.بهش ویتامین D زیاد بده بخوره!

دوباره خوابم گرفت.گویی شخص مورد نظر سگی،گربه ای،قناری ای،چیزی بود.
راننده تصمیم گرفت در اوقات فراغتش(!) شکلات بخوره.یک دونه هم به من داد.تا شکلات رو گذاشتم توی دهنم دوباره خوابم گرفت. یاد داستانهای صفحه حوادث افتادم.نکنه توی شکلاته سم ریخته باشه؟نکنه داروی خواب آور خورده باشم؟
شکلات شیرین توی دهنم تلخ و بدمزه شد.قفل در رو باز کردم و دستم رو گرفتم به دستگیره تا اگر لازم شد بپرم پایین...
خوشبختانه لازم نشد بپرم پایین و تا شکلات رو با هزار زحمت قورت دادم رسیدیم خونه!
این بود خاطره ی من در مورد آژانس!

*با یک بغل آرزوهای رنگی.

*درخت دارد انتظار می کشد
و جاده رفته رفته پیر می شود
نگاه چشمه ها به راه خشک شد
بهار من!بیا که دیر می شود
(اگر اشتباه نکنم،آتوسا صالحی)

*بهارم را گم کرده ام...کسی نشانی بهار را می شناسد؟

*دست دادن یا دست ندادن،مساله این است!!(آقای خاتمی و رئیس جمهور اسرائیل و ...)

*بلاگ اسکای جان!!تولدت مبارک....(خب آدم چی بگه وقتی گل و شمع به اون بزرگی گذاشتن صفحه اول؟!)

*کاش زمان زودتر بگذره،کاش می تونستم از روی هفته ها و روزها و دقیقه ها بپرم،مدتهاست که دیگه آرزو نمی کنم زمان به عقب برگرده...


*خیلی پراکنده نوشتم؟یاد این مطلبم افتادم...

*شاد و بهاری باشید.

پراکنده

*فکر می کنم از مهم ترین وظیفه های یک سرویس وبلاگ احترام به کاربراشه.لازم نیست سعی کنه ضعف هاشو جبران کنه تا دم به دم خراب نشه،فقط وقتی خراب می شه می تونه با یک متن ساده توی صفحه اول از کاربراش عذرخواهی کنه نه اینکه اصلا به روی خودش نیاره...بعضی وقتها خیلی لجم می گیره از دست این مدیران نامرئی بلاگ اسکای!

*خیلی مسخره س آدم در اوج دلتنگی مجبور باشه ساندویچ کالباس بخوره!!

*چند روزه دارم با آرشیوم کلنجار می رم.مطلبهای قدیمی،کامنت های قدیمی،دوستهای قدیمی...از خیلی هاشون خیلی وقته خبر ندارم.از اولین خواننده هام،از اولین دوستهای مجازی م...آرشیو وبلاگ مثل خاطراتته،پره از خوشی و ناخوشی!مثل دفتر تلفن که هی اسم های قدیمی ازش خط می خورن و اسم های جدید بهش اضافه می شن...

معذرت خواهی

یه چیزی نوشته بودم پاک شد.به خاطر ping بلاگ رولینگ معذرت می خوام.