بعد همیشه وقتی اشک و غصه و ترس می ریزد توی تنم،لابد تو آخرین گزینه ای هستی که برایت بنویسم:«من می ترسم،بدجوری...»
هه!جوابت را همیشه از پیش می دانم:«سخت نگیر بابا،بی خیال.»
که همیشه وقتی جوابت را می خوانم به زمین و زمان فحش بدهم که مگر آدم قحط است؟
این همه آدم که دلداری بلدند،که لبخند بلدند،که نوازش بلدند...بعد من هی خودم را بسپارم به قهقهه های بی خیالِ تو؟گیرم حسودی ام شود به تو.که بی خیالی را بلدی،کوچه ی علی چپ را بلدی،حرف نزدن را بلدی،دردت را برای خودت نگهداشتن بلدی.
هر شب قبل از خواب،قبل از اینکه secret garden جادویی را بگذارم توی گوشم،قبل از اینکه اشک باشد،درد باشد...هی فکر کنم به کی بگویم من می ترسم؟به کی بگویم این ترس «بدجوری» است،بگویم دلم دلداری می خواهد،خوشبختی می خواهد...تو آخرین گزینه ای هستی که می شود این ترس را برایش اس.ام.اس کرد و در کمال تعجب همیشه اولین کسی هستی که گوشی ات زنگ می خورد تا برش داری و ببینی من نوشته ام:«من می ترسم،بدجوری...»
*این نوشته مال این روزها نیست،مال روزهای رفتن «مهدی آذریزدی» است در هیاهوی روزهای بعد از ۲۲ خرداد که در نشریه دوچرخه(ضمیمه نوجوان همشهری) چاپ شد.حالا می گذارمش اینجا،برای یاد کردن از نویسنده ی روزها کودکی که هیچ وقت دیر نیست،هست؟ممنون که حوصله می کنید و می خوانیدش.
هشت جلد رنگارنگ
تازه شمردن یاد گرفته بودم. مینشستم و بچههای روی جلد را میشمردم، بچههایی که لبخند روی لبهایشان برق میزد. بچههایی که انگار داشتند به قصههای پدربزرگی مهربان گوش میدادند. پدربزرگ من هیچوقت برایم قصه نمیگفت. گاهی نصیحتم میکرد، گاهی مثنوی میخواند. من که معنی آنها را نمیفهمیدم، حوصلهام سر میرفت.
مدرسه رفتم، خواندن یاد گرفتم و فهمیدم اسم آن هشت جلد کتاب توی کتابخانه، با تصویر بچههای خندان روی جلد، «قصههای خوب برای بچههای خوب» است و اسم آن پدربزرگ مهربان «مهدی آذریزدی». چشمهایم را میبستم تا ببینم رنگ کتابها را درست یاد گرفتهام یا نه و توی ذهنم میشمردم:
جلد یک: قصههای کلیله و دمنه (نارنجی)
جلد سه: قصههای سندبادنامه و قابوسنامه (سبز)
جلد چهار: قصههای مثنوی مولوی (صورتی کمرنگ)
جلد پنج: قصههای قرآن (صورتی پررنگ)
جلد شش: قصههای شیخ عطار (قرمز)
جلد هفت: قصههای گلستان و ملستان (آبی پررنگ)
جلد هشت: قصههای چهارده معصوم (آبی کمرنگ)
چشمانم را با غصه باز میکردم. غصه برای قصههای جلد دو که نمیدانم چهرنگی بود. جلد دو گم شده بود، لابد در هیاهوی اسبابکشیها و ریختن کتابها از این کارتن به آن کارتن.
مهدی آذریزدی برای مادرم هم قصه گفته بود، برای پدرم هم. مامان وقتی این کتابها را دست من میدید، برایم تعریف میکرد که وقتی سوم دبستان بوده، از یکی از فامیلها «قصههای خوب برای بچههای خوب» هدیه گرفته. آنقدر خواندهشان، آنقدر گذاشته زیر بالشش، آنقدر توی سفرها با خودش برده که جلد کتابها جدا شده. بعد رفته و یکسری دیگر خریده. بابا هم دو بار خریده بود، بار دوم برای اینکه هدیه بدهد به دخترش، یعنی من.
عجیب بود، این جاذبۀ غریبی که توی صفحههای کتاب موج میزد. هر قصه را چند بار میخواندم، بعضیها را حفظ شده بودم و برای برادر کوچکترم تعریف میکردم، مثل قصۀ «کودک حلوافروش» در جلد چهار. دلم برای کودک میسوخت که پول حلوایش را نگرفته بود و گریه می کرد، برای شیخ هم که حلوا خریده بود اما پول نداشت به کودک بدهد. قصۀ «کودک دانا» در جلد شش، کودک برای اینکه بتواند شاگرد داناترین فرد شهر بشود، خودش را زده بود به کری و لالی. یا قصۀ «سفر تجربه» جلد هفت؛ قصه پسر شروری که با سفر رفتن اصلاح شده بود. با اینکه آخر قصه را میدانستم، هربار که میخواندم، میترسیدم اینبار آخر قصه خوب تمام نشود و پسر وقتی رسید خانه، باز همه را اذیت کند.
پدربزرگ قصه، مهربان بود. آخر تمام قصهها خوب تمام می شد، مثل اینکه قصهگو دست میکرد توی جیبش و به آخر قصه که میرسید، یکمشت نقل و کشمش میریخت توی دستهایم.
مامان میگفت: «"قصههای خوب برای بچههای خوب" بود که مرا به ادبیات کهن ایران علاقهمند کرد، کاری که هیچ کتاب دیگری نتوانست بکند. با این کتاب، ادبیات سرزمینم را شناختم.» من هم همین کتاب کنجکاوم کرد که بعدها بروم سراغ گلستان و مثنوی، تا اصل داستانهایی را که مهدی آذریزدی به زبان ساده برایم گفته بود، بخوانم. حتماً بابا هم برای همین، این کتابها را برایم خریده بود. همان هشت جلد رنگارنگ را برای همین گذاشته بود توی کتابخانه. تا آن حسی را که خودش تجربه کرده بود، آن لذت عظیمی که با خواندن داستانها نصیبش شده بود، آن علاقهمندی به ادبیات و کتاب و خواندن را با بچههایش سهیم شود.حالا من دانشجوی ادبیات فارسی هستم، هنوز هم گاهی آن هشت جلد رنگارنگ را میگذارم پیشرویم. به لبخند بچههای روی جلد نگاه می کنم، به صفحۀ دو که یک نقاشی تزیینی دارد تا کسانی که میخواهند کتاب را به دیگران هدیه بدهند و شیرینی قصه ها را با دیگری سهیم شوند، برای چسباندن عکسشان و نوشتن یادگاری و امضا، فضایی مناسب داشته باشند.
صفحهها را ورق میزنم، بعضی نقاشیهای کتاب را رنگ کردهام، با رنگآمیزی ناشیانۀ یک دختر دبستانی که گاهی از خط زده بیرون. دختری که اسمش را اول تمام کتابها نوشته و دور آن ستاره کشیده. دختری که پارگیهای جلد را که از خواندن مداوم پیدا شده، چسب زده و بارها برای خودش یادآوری کرده که یادش باشد دوباره جلد دو را که نمی داند کجا گم شده، بخرد.
حالا این چند جلد را مثل یک میراث گرانبها حفظ کردهام. گذاشتهام بهترین جای کتابخانهام. گاهی ورقشان میزنم و دوباره شیرینی قصههای آن پدربزرگ مهربان میدود زیر دندانم. پدربزرگی که خانهاش به وسعت ایران بود و نوههایش چند نسل از بچههای این سرزمین.
الان دیگر مهم نیست به چه کسی رای داده ای.چیزی که الان مهم است فقط یک کلمه است«انسانیت».
توی فرهنگ لغات تو یا کلمه ای به نام «انسانیت» وجود دارد یا نه.تا زمانی که پای خون برادر در میان نبود کلمه های دیگری هم بود.مثل«دموکراسی»،مثل«اصلاحات»،«آزادی اندایشه»،«گفت و گوی تمدنها»،«مردم سالاری»...حالا اگر تمام این کلمات به درد موزه می خورند،اگر دورانشان در کشور من سرآمده،کلمه ای هست که آدم های این شهر نمی توانند از بار ِحضورش،نفس کشیدنش شانه خالی کنند...«انسانیت»
تو یا نمایش و مضحکه ی اعتراف گیری را دیده ای و باورش کرده ای،یا نه.به خودت نگفته ای ابطحی را نگاه کن،در چهل روز اندازه ی چهل سال پیر شده،لاغر شده،تکیده شده...وبلاگش را نخوانده ای؟ در تمام این سالهای آزادی اش،وقتی هراسی از انفرادی و شکنجه نداشت نوشته هایش را نخوانده ای؟عقیده ی آن سال ها را چهل روزه توی زندان از دست داد؟
دل دادن به این بازی سرانجامی ندارد،از گودال می افتی توی چاه،فرو می روی و دور و برت هی سیاه تر می شود و فاصله ات با خورشید بیشتر...
آفتاب اگر آفتاب است برای تابیدنش در روز چه نیازی دارد به شهادت کرم های شب تاب؟
آفتاب اگر آفتاب است روز می ماند،ظهر می ماند،گرم می کند،زندگی می بخشد...نه که تاریک شود،روشنایی را دریغ کند،جان بگیرد و شب بماند و آنوقت برای اثبات نورش،برای اثبات روشنی اش دست به دامان کرمهای شب تاب شود.
نه!این آفتاب مُرد از بس که جان ندارد...ما می زنیم به دل شب،ما هزاران کرم شب تاب،گیرم با کورسوی نور،با فانوس،تا همیشه،تا ابد،نوری می مانیم بر دل جاویدان تاریکی...
پی نوشت:
*این تعبیر کرم های شب تاب سوء تفاهم ایجاد نکند،این نوشته خطاب است به کسانی که ما را وارثان گمراهی و تاریکی می دانند و خودشان را وارث خرد و روشنایی.
*روزهای اول مخالفانی هم به اینجا سر می زدند.مثلا کیا که می گفت چند سال است اینجا را می خواند،دیگر این طرفی نمی آیند گویا!
این یادداشت حامد قدوسی را بخوانید و بحث را در کامنتها پی بگیرید.ناگهان هم در این پست می خواهد باب گفت و گوی منطقی را با آن طرفی ها باز کند.تلاش قابل تقدیری است به گمانم!
گفته بودم چو بیایی،غم دل با تو بگویم
چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی
*شاید همین بیت باشد.همین بیت،نه کلمه ای بیش و کم.همین امید و انتظار که کسی جایی هست که نماد عدالت خواهی و غلبه حق بر باطل است.حالا تحقق این بیت می تواند یک شخص باشد یا یک حس،یک باور همه گیر،یک مفهوم که روزی جهانی شود...اما باور به موعود،می خواهد مهدی(عج) باشد یا سوشیانت(موعود دین زرتشت) برای من یعنی همین بیت.یعنی ایمان به روزی که غم از دلها می رود...
*بیش از اینها بحث می خواهد.همین چند خط را به احترام رازمان نوشتم.
با مامان و نفیسه(دوستم) سوار مترو می شویم.مترو خیلی شلوغ نیست،نگرانم نکند جمعیت کم باشد.ساعت حدودا چهار و ربع است که می رسیم به بهشت زهرا.ایستگاه شاهد پیاده شده ایم.سوار یک ون می شویم که می رود به قطعات جدید(257 و 256 که بیشتر ِشهدای سبز آنجا خاکند.) ون پر می شود،روی هر صندلی دو تا دو تا می نشینیم،عده ای سرپا می ایستند(دقیقا به صورت کنسرو سوار می شویم!) همه دارند شوخی می کنند که الان ون یکراست می رود کهریزک و قطعات جدید هم که قبر آماده کرده اند،از تولید به مصرف.
روبه روی من و نفیسه دو تا خانم چادری نشسته اند.از این چادری های درست و حسابی که ساق دست دارند و مقنعه چانه دار و... با خودم می گویم:عمرا برای مراسم آمده باشند.یا بسیجی اند یا آمده اند زیارت اهل قبور خودشان مثلا!
داریم به مقصد نزدیک می شویم که پلیس جلویمان را می گیرد که از آنور بروید و اینجا بسته است...یکی از سرنشینان ِ جلو روبان سبز آویزان به آیینه را باز می کند که اینقدر چراغ چشمک زن نباشیم!
نزدیک که می شویم آن دو تا خانم چادری روبان های سبز را از کیفشان درمی آورند و می بندند دور مچشان.از مشهد آورده اند،به ضریح مالیده اند.
پیاده می شویم و به جمعیتی پراکنده نزدیک می شویم و الله اکبرگویان می خواهیم برویم سمت قطعه ی 257 که به گارد ضد شورش برمی خوریم.تمام راه های مشرف به قطعه را بسته اند.همانجا می ایستیم.سر و صدا بلند می شود،جمعیتی دو نفر روحانی را محاصره کرده اند:روحانی باغیرت،تشکر،تشکر...بعدا می فهمیم آیت الله موسوی تبریزی و منتجب نیا(یا هادی غفاری) بوده اند.عده ای همراه آنها می شوند که دارند می روند به سمت 211(ظاهرا یکی ار شهدا آنجاست.)
مردم دارند بیشتر می شوند و شعار می دهند:الله اکبر...یا حسین،میرحسین.
همینطور که به قطعات نزدیک می شویم گارد هم به ما نزدیک تر می شود.در بلندگو می گویند:متفرق می شوید یا برخورد کنیم؟(قابل توجه وزارت محترم کشور که فرموده بود ترحیم که مجوز نمی خواهد!)
جمعیت همینطور ایستاده است که یکدفعه همانطور که باتوم هایشان را روی تلق می کویند حمله می کنند،عده ای لباس شخصی هم با موتور می آیند بین جمعیت.فرار می کنیم،نفیسه را گم می کنیم،سکندری می خورم،دارند می رسند،مامان را می بینم...یکدفعه دو تایی می رویم قاطی یک مراسم.زیر یک سایه بان که صندلی گذاشته اند،می نشینیم روی صندلی ها.زمزمه می کندد:منا...
اسم و فامیل مرحومه را می گویند که اگر غافلگیر شدیم بگوییم ما مادر و خواهر مرحومیم،من کیم،اینجا کجاست،موسوی کیه؟!
اوضاع آرام تر که می شود می آییم بیرون،عده ای تند و تند می نشیند دور قبری و رویش آب می ریزند.مامانم می گوید:اینا رو! خانمه می خندد و می گوید:خانم،به خدا مادرشوهرمه!
نفیسه را گم کرده ایم.دوباره سعی می کنیم نزدیک قطعه شویم.(اینها از فاتحه خواندن اینقدر می ترسند؟!) گارد ویژه جلوی مردم صف بسته.ناگهان یک طرف شلوغ می شود،چند نفر می دوند دنبال یک لباس شخصی که آقا آزادش کن...
من و مامان هم می رویم طرفشان.بچه ای هشت،نه ساله دارد گریه می کند و خودش را می کشد روی زمین،دو تا خانم جوان با گریه سعی می کنند آرامش کنند.آن طرف دو نفر دست جوانی را از پشت بسته اند و دارند می برندش.جوان بیست و هشت نه ساله ای با شلوار جین،بدون ریش و ظاهر مذهبی با یک بیسیم و باتوم کسی است که دستور دستگیری داده.یک پلاک ماشین هم دستش است.(لابد پلاک ماشین کسی است که گرفته.)
خانم میانسالی می گوید:ما که از کره مریخ نیومدیم،مردمیم،چی کارش داری؟
جوان:آآآ؟شما مردمید؟کی گفته شما مردمید؟اصلا کی تونه که اینجوری می کنین؟
دختر جوانی می رود جلو:هموطنمه،می دونی هموطن یعنی چی؟
لباس شخصیه:بی شرف ها،بی پدر و مادرها...باتوم بلند می کند به سمت دختره.دختره زل می زند به چشمانش و می ایستد جلویش.
لباس شخصی همچنان فحش می دهد و می رود.جوان را آزاد نمی کند،به التماس ها و استدلالهای ما که مگه چی کار کرده هم کاری ندارد.
ما می رویم جلوتر تا شاید روزنه ای پیدا کنیم برای رسیدن به قطعه 257.میدانچه ای هست که بالاخره از وسطش رد می شویم و می رسیم به جمع مردمی که دور ماشینی جمع شده اند و به سمتش گل پرت می کنند.کروبی است،انگار نیروها نگذاشته اند سخنرانی کند،دارد از بهشت زهرا خارج می شود.مردم ماشینش را احاطه کرده اند و شعار می دهند:کروبی باغیریت،برس به داد ملت...کروبی با غیرت،بمان کنار ملت...درود بر کروبی،سلام بر موسوی.
مامان به گاردی هایی نگاه می کند که از هر طرف احاطه مان کرده اند،من فکر می کنم دیگر جلوی کروبی که بهمان حمله نمی کنند.
کروبی می رود،ما برمی گردیم عقب،فکر رسیدن به مزار شهدایمان را از سر بیرون کرده ایم،جدی هیچ راهی نیست.نفیسه را پیدا می کنیم،یا حسین گویان برمی گردیم به سمت ایستگاه مترو.مردم فریاد می زنند:مصلی،مصلی...عده ای تازه رسیده اند.ما هم تصمیم می گیریم برویم مصلی...مترو دارد حرکت می کند.می دویم سمت واگن آقایان که جا نمانیم.شعارها در مترو ادامه پیدا می کند.:مرگ بر روسیه،مرگ بر چین،مرگ بر دیکتاتور،الله اکبر...
مترو دارد شلوغ می شود.ایستگاه بعدی پیاده می شویم و صبر می کنیم تا قطار بعدی بیاید و سوار واگن خانم ها بشویم.
یک ایستگاه نرسیده به مفتح،مترو می ایستد و می گیوید به علت ترافیک خط جلوتر نمی رود.ما هم که خر!! یک عده خانم شروع می کنند به الله اکبر و یاحسین،میر حسین گفتن.
ما هم می گوییم.نا گهان صدا می آید:بی شرف ها،آشغال ها،مرگ بر موسوی...
ته واگن شلوغ می شود.می رویم جلو،یک نفر از سبزها می گوید:خانم چرا توهین می کنی؟
کسی که فحش داده شروع می کند به گاز گرفتن!هر کس را که دم دستش است گاز می گیرد،دختر همراهش هم چنگ می اندازد.حراست دخالت می کند و آن دو نفر را بیرون می کند.من هم مقادیری کولی بازی درمی آورم و جیغ و داد که مگه ما ایرانی نیستیم؟چرا اینطوری باهامون برخورد می کنن.(نفیسه!!جدی الان خجالت زده می باشم ها!)
جمعیت زیادی از ایستگاه مفتح می آیند بالا و راه می افتیم به سمت مصلی.پیر و جوان؛مرد و زن.خیابان را گاردی ها بسته اند.یک دفعه حمله می کنند.فرار می کنیم،پراکنده می شویم،من می دوم داخل کوچه ای.نمی توانم پشت سرم را نگاه کنم که ببینم مامان و نفیسه پشتم هستند یا نه و اینکه باتوم چه قدر با من فاصله دارد،فقط می دوم.ناگهان دری باز می شود.می روم داخل،مامان و نفیسه هم پشت سرم می آیند تو.جایی که پناه گرفته ایم یک شرکت است و کسی که در را به رویمان باز کرده سرایدار ِ افغانی این شرکت.باورم نمی شود یک افغانی ما را از دست باتوم و حمله ی هموطنانمان نجات داده است.ده،پانزده نفری می شویم.آب می خوریم و حرف می زنیم.نفیسه گفته بود موقع فرار نرویم توی کوچه.بعد چند دقیقه می خواهیم برویم بیرون که دوباره حمله می کنند.همان جا می مانیم تا اوضاع کمی آرامتر شود.
برمی گردیم توی خیابان.مردم مثل لشکر شکست خورده اینور و آنور پراکنده اند.عده ای دارند می روند سمت خیایان ولیصعر.اطراف مترو گارد ایستاده.ما دیگر می خواهیم برگردیم خانه.وقتی داشتیم می رفتیم سوار مترو شویم یک گروه جدید یا حسین،میرحسین گویان تازه داشتند می رفتند بالا طرف مصلی.شب فقط داشتم فکر می کردم آن بچه معصوم و بیگناهی که داشت اشک می ریخت توی بهشت زهرا کاش آرام گرفته باشد.کاش آن جوان امشب کنار خانواده اش باشد...
پی نوشت:
*برادرم بعدِ ما رسیده بود بهشت زهرا،طرف آنها نیروهای لباس شخصی کم بوده اند،بیشتر نیروی انتظامی...با گاز اشک آور متفرق شده اند و برگشته اند خانه.(نه که بیم این می رفته بانک ها و فروشگاها و اداره های بهشت زهرا را آتش بزنند!!)
*حرف زیاد است.از کسانی که خانوادگی آمده بودند،تیپ هایی که فکرش را نمی کردی، از جمعیت زیادی که فکرش را هم نمی کردم بعد چهل و چند روز جمع شوند،دستگیرشده هایی که از مفتح می بردنشان به سمت ون،دعواهای درون مترویی با آدمهای خودخواهی که آرامش را،خوشبختی را تنها و تنها برای خودشان می خواهند...برایشان مهم نیست بر سر همسایه شان،هموطنشان چه می آید.
*تیتر از این ترانه است که برای چهلم شهدا ساخته شده.