تو فقط تو دنیا خوبی،میدونی،میدونی
تو یه روز بیغروبی،میدونی،میدونی
تو شکستی پشت سرما رو برام
تو که خورشید جنوبی،میدونی
نام تو روی لبام گل میکاره
مهربونی از نگاهت میباره
تو به ابرا میگی بارون ببارن
رو زمین باغ ستاره بکارن
تو به رود میگی به دریا برسه
به جنون میگی به صحرا برسه
همهی پرستوها وقت سفر
از تو میگیرن نشونی سحر
نام تو روی لبام گل میکاره
مهربونی از نگاهت میباره
خواننده:محمد نوری
فکر میکردم یک روز مینشینم جلویت تمام اینها را برایت تعریف میکنم.دستت را میگیرم و توی خیابانهای اطراف دانشگاه میگردانمت،وصال و ایتالیا و بلوار کشاورز،که ببین من تمام این خیابانها را رفتم و گریه کردم و تو نبودی.
تمام آهنگهایی که به یاد تو گوش دادم میگذاشتم جلویت که ببین گاهی ساعتها میگذشت و من هنوز نشسته بودم روی زمین،تکیه داده بودم به دیوار و سردم شده بود و هی از اول،از اول،از اول...دوباره میرفت از اول و هر بار من سردترم بود از بار قبل.
فکر میکردم دفتر آبیام را میگذاشتم جلویت که بخوان،که ببین من هم بلدم بیقرار باشم،دلتنگ باشم،افسرده و غمگین باشم حتی.
تمام قوطیهای خالی اسمارتیز را نشانت میدادم که ببین چهقدر نشستم و شمردم دو تا سبز،سه تا آبی،پنج تا قرمز...و فکر میکردم تو اگر بودی تمام نارنجیها را برمیداشتی.
فکر میکردم جای لکهایی که انگشتانم روی شیشه های عقب اتوبوسهای ولیعصر-اکباتان انداخته نشانت میدهم.مینشستم ردیف عقب،از همه بالاتر و انگشتانم را میچسباندم به شیشه،گاهی که باران میزد و بخار بود چشم و ابرو و جوجه میکشیدم و پاک میکردم،ابر میکشیدم و پاک میکردم،گل میکشیدم و پاک میکردم که من حسرت نقاشی خوشگل کشیدن را به گور میبرم اصلا!
اگر آن «یک روز» نیاید هیچ وقت من با این همه قوطی اسمارتیز و دفتر آبی و اندوه چه کار کنم؟تو بگو.
میزنم از اول،از اول،از اول...
کلمات نارسایند اصلا.برای رساندن آنچه نامی برایش نمیشناسم.تو بگو «عمق فاجعه»،«توحش»،«ظهر خونین عاشورا»،«خشونت»...
این اندوه دامنهدار نامی ندارد.نشستهام و به زور چهار تا فیلترشکن،با جان کندن خبر میخوانم:
* ابراهیم یزدی،فرزند آیتالله طاهری،عمادالدین باقی،مشاوران میرحسین موسوی...لیست دستگیرشدهها که ساعت به ساعت اسم جدید بهشان اضافه میشود.
* هشت شهید تایید شده،اسمشان را نوشتهاند،که گلوله خوردهاند،چاقو خوردهاند...
* عکس خواهرزاده موسوی را نگاه میکنم.که به پیکرش هم رحم نکردهاند،که بردهاند...
باشد،حرمت روز عاشورا را ما شکستیم.با یا حسین،میر حسین گفتن ها و فریاد اینکه ظلم نمیخواهیم،زور نمی خواهیم...باشد،حرمت روز عاشورا را ما شکستیم،با همین دستهای خالی و عرق کرده که گاهی از سر ناچاری سنگی میفشرد مقابل باتوم و گلوله.سطل آشغال آتش میزد که کمی نفس بکشد،که خفقان این همه گاز اشک آور راه گلویش را نبندد.
گیرم دو تا ماشین پلیس و موتور هم آتش گرفتهباشد.خشونت خشونت میآورد و هر عملی را عکس العملی است..شما نبودید که تظاهرات آرام 25 خرداد را به خون کشیدید؟و ما هنوز بلد بودیم که نفس عمیق بکشیم و بگوییم صبر،صبر...
دیروز مردم نخواستند شما ون هایتان را پر کنید و از آنور جنازه محسن روح الامینیها را تحویل بدهید.
باشد،حرمت عاشورا را ما شکستیم،در اشتباه بودیم که قیام عاشورا مقابل ظلم و تحجر ایستادهبود.آزادگی؟! مگر دربند بودن بد است که حرف از آزادگی و آزادی میزنیم ما؟
حرمت روز عاشورا را باتوم و اسلحه و خون و کشتن و کشتن و کشتن نمیشکند....
فریاد غریبی میشکند که باتوم مهاجمی را از دستش گرفته.
نفس نفس زدنهای پی در پی کسی میشکند که پایش کبود است و چشمهاش از زور اشک آور باز نمیشود.
باشد،حرمت عاشورا را ما شکستیم که به اشتباه فکر میکردیم عاشورا روز آزادگان تمام تاریخ است.دست و دلم نمیرود به نوشتن،از همان دیروز صبح که نرسیده دانشگاه زمزمهی بچهها پیچیدهبود توی راهرو که:خبر راست است یا نه...؟از همان موقع که با مرجان راه افتادیم برویم دسته گل سفید بخریم و خرما و هی بغضهایمان را خوردیم و توی خیابان مردم را نگاه کردیم و فکر کردیم:اینها میدانند یعنی آیت الله منتظری...
از همان دیشب که از ترس جاده شلوغ با اتوبوس راه افتادیم سمت قم،یک نیمه شب بود به گمانم که رسیدیم جلوی بیت،که رفتیم توی حیاط و دیدیمش که توی یک محفظه شیشهای،در محاصره گلهای مریم به خواب رفته...از میان پارچههای سفید صورتش پیدا بود،پر از آرامش.پس لابد راست میگفتند مردمی که امروز صبح فریاد میزدند:
ای مرجع آزاده،آزادیات مبارک...
دست و دلم نمیرود به نوشتن،لابد خیلیها از امروز خواهند نوشت،از تشییع جنازه سبز امروز،از «این ماه ماه ِ خون است/یزید سرنگون است»....از «عزاست عزاست امروز،روز عزاست امروز/ملت سبز ایران صاحب عزاست امروز»...از «مرجع حقگوی ما با شهداست امروز»...از «منتظری مظلوم،راهت ادامه دارد»ا
زهرا راست میگوید:
منتظری، مومنانه زندگی کرد. و رنج برد اما نتوانست رنج دیگران را ببیند.
رشکبرانگیزتر از این، مگر میتوان زیست؟