دلم میخواد یه علامت سوال گنده بذارم اینجا.اونقدر گنده که هیچی نشه جلوش نوشت.الان پرم از این علامت سوالها.مثل واگنهای قطار بستمشون پشت سرم.همه جا باهامن.بعضی وقتها باهام راه میان.هی توی مغزم نمیپیچن.هی زیر گوشم زمزمه نمیکنن.اما بعضی وقتها باهام لج میکنن.راه میرن روی اعصابم.خط خطیش میکنن.منم هیچی نمیگم.اگه عصبانی بشم بدتره.اگه عصبانی بشم و سرشون جیغ بزنم یه لحظه هم ولم نمیکنن.از صبح تا شب مثل مته میرن رو مغزم.الان آرومن.موقع نوشتن کاری باهام ندارن.کاش میشد هی بنویسم و بنویسم و بنویسم اما خسته نشم.یعنی به خاطر این علامت سوالهای لعنتیه که سه ماهه شعر نگفتم؟اگه هیچ وقت نرن چی؟یعنی دیگه نمیتونم شعر بگم؟
زندگی
مجموعه ای از
حروف کنار هم نیست
زندگی
مجموعه ای از
رنگها کنار هم است
(قدسی قاضی نور)
1- توی بعضی وبلاگها موضوعی رو دیدم که به نظرم اومد بد نیست مطرحش کنم.توی خیلی از وبلاگها دیدم که شعر و داستان یا متنهای یه کس دیگه ای رو به اسم خودشون یا بدون منبع مینویسن.باور کنید اون نویسنده برای آثارش عرق ریخته.درست نیست که ما اینقدر راحت اونا رو به اسم خودمون تموم کنیم.من به شخصه تا حالا هر چی نوشتم مشخص کردم مال کی بوده.خودم یا شخص دیگه ای.اگر هم نمیدونستم گفتم نمیدونم مال کیه.دوستانه ازتون خواهش میکنم به این موضوع توجه کنید.
2- دیروز رفتم نوشابه بخرم.گفتم:آقا یه نوشابه سیاه بدین.گفت:نداریم(در صورتی که خودم دیده بودم نوشابه سیاه هارو) با تعجب نگاش کردم.گفت:سیاه نداریم مشکی داریم.بعد خودش قاه قاه زد زیر خنده.من هم برای اینکه ضایع نشه یه لبخند زدم.
3- من باید یه وبلاگ بزنم به نام:ماجراهای من و اتوبوس.امروز الکی سوار اولین اتوبوسی که دیدم شدم(دیرم شده بود) همه ش نگران بودم از کجا سر در میارم.خدا رو شکر از جایی سر در آوردم که نزدیک خونه بود.
4- راستی فونت نوشته هام خیلی مزخرفه؟
چه شود به چهره زرد من نظری برای خدا کنی
که اگر کنی همه درد من به یکی اشاره دوا کنی
تو کمان کشیده و در کمین که زنی به تیرم و من غمین
همه غمم بود از همین که خدا نکرده خطا کنی
نمیدونم شعر بالا مال کیه.دیروز خوندم خوشم اومد.به توصیه یکی از دوستان اول توی وورد مینویسم.بلکه این ارور 3 بلاگ اسکای از رو بره!اما مثل اینکه فونتش خیلی اجق وجقه.فعلا بیشتر از این نمینویسم تا ببینم چی میشه.