من این نوشته را نگه می دارم برای بعدها.برای خیلی بعد از این.
به خاطر روزهایی که همه اش دلتنگ بودم و دلم سفره ی هفت سین خواست.دلم می خواست تخم مرغ رنگ کنم.
به خاطر روزهایی که روزهای دور،روزهای دوری که متولد ماه مهر داشت و گندمزار و ققنوس و فیروزه پیچید توی سرم.
به خاطر روزهایی که تنها کسی که حرفهایم را شنید تو بودی.تویی که غریب ترینی توی زندگی من و این غرابت را نمیخواهم،نخواستم هیچ وقت.
به خاطر روزهایی که هوا گرم بود و من امتحان داشتم و نگران نبودم و درس نمی خواندم اما از افتادن می ترسیدم.
به خاطر روزهایی که ماه رمضان بود و کش می آمد و من سر خدا نق میزدم،سر مامان نق می زدم،سر خودم هم نق می زدم که بی انصافی نکرده باشم.
به خاطر روزهایی که از دوچرخه متنفر بودم،که این همه نوجوان بود و این همه مصون مانده بود و به خاطر همین مصون ماندنش دروغ بود انگاری.
به خاطر روزهایی که توهم بود که آدمها دارند در ذهنشان طناب دارم را می بافند.
به خاطر روزهایی که گلدانها خشکیدند چون من لج کردم و دیگر آبشان ندادم.چون بابا دعوایم کرد که چرا می خواهی گلدان آب بدهی فرش را خیس می کنی.
به خاطر روزهایی که من زانوهایم را بغل می کردم و تاب می خوردم و می نشستم پای کامپیوتر و وبلاگ می خواندم و فحش می دادم که چرا هیچ کدام از این نوشته ها،این کامنتها سهم من نیست.
به خاطر روزهایی که دستبند سبزم را گذاشته بودم روی میزم و آرزو می کردم یک روزی بیانیه های مهندس موسوی را از تلویزیون بخوانند،روز قدس ِ سبز ما را نشان دهند،تجمع دانشگاه های ما را نشان دهند.
به خاطر روزهایی که کم مانده بود« تو هم با ما نبودی» را روی تک تک آدمها تف کنم.
به خاطر روزهایی که دلم می خواست نویسنده بشوم،نوشتم و خط زدم و همه شان را ته کمد انبار کردم.شاعر هم نشدم،وبلاگ نویس خوبی هم نشدم،نوازنده ی سه تار هم نشدم...لابد هیچ وقت هم سردبیر هیچ نشریه ی کودک و نوجوانی نمی شوم.
به خاطر روزهایی که دلم همپا خواست،اس.ام.اس های آخر شب خواست،نامه خواست که بو کنمشان،نفس خواست که بگیرد توی سینه.
به خاطر روزهایی که حسود بودم،حسود تمام شاعرها،عاشق ها،توریست ها،راننده ها.
به خاطر روزهایی که تمام دخترهای این شهر مانتوی صنایع دستی پوشیدند،و فقط مانتوی من نبود که موقع راه رفتن دلنگ دلنگ کند.
به خاطر تمام روزهایی که دلم می خواست کتکشان بزنم،ادبشان کنم که این همه سرتق و خر نباشند،لجبازی نکنند با من،راه بیایند...روزهایی که راه نیامدند،سرتقی کردند و انگار کسی که کتک خورد من بودم.
به خاطر تمام روزهایی که حالا که شما می خوانیدشان رفته اند حتما.تمام روزهایی که حالا کاش دور باشند،دور باشند... و من دوباره بتوانم بنویسم.اگر هنوز بخوانیدم البته و دوست داشته باشید.
به خاطر روزهایی که تمام دخترهای این شهر مانتوی صنایع دستی پوشیدند، و فقط مانتوی من نبود که موقع راه رفتن دلنگ دلنگ کند.
به خاطر همه ی این روزها و روزهای رنگی و روشنی که نمی بینی شان، -جدی جدی نمی بینیشان ها- هنوز می خوانیمت و دوستت داریم.
آرره.
اما خودمانیم. پیش خودت عهد کرده بودی که کامنت های این پست قبلی به ۵۰تا برسد، بعد بنویسی. حتی اگر ۵۰ روز هم زمان ببرد!
باور کن چیز بدی هم نیست هاا.خدایی. نگو نه که باورم نمی شود. عمرن.
:دی
:دی
تقصیر من نیست به خدا فائزه که تمام شدن این روزها مساوی شد با کامنت پنجاهم.تازه چند روز پیش می خواستم آپ کنم که کامپیوتر داغان شد کلا!
تازه لحن عمرن گفتنت را دارم تصور می کنم...:دی
به خاطر همهی لحظههای خوب و قشنگی که هنوز به یادگار مونده، میخونیم و دوستت داریم و برات نگرانیم...
نوازنده ی سه تار... حداقل این بخش و مشترکم . سهم دارم توش. چرا نوازنده ی سه تار نشدیم؟ چرا یهو رفت کنار؟ سه تاری که علت و اغاز خیلی چیزا بود...(حداقل برای من)
دلم برای خیلی روزای گذشته ام تنگ میشه . برای اون روزایی که تو چلچراغ خوندنو انداختی تو سرم . تو منو انداختی تو دنیای وبلاگ ...می دونستی اینارو.....
دلم خیلی تنگه...
حالا این روزا که گذشت ...روزای جدید در راه چه شکلی اند؟ راستی از ۲۸ مهر به ۱۲ ابان انتقال پیدا کرد...یادت نره منتظرتم....
یه سر به وبلاگم بزن اگه حال داشتی
به امید براورده شدن آرزوهای قشنگت
همچنان منتظر پستای قشنگت هستیم
بابا کجای؟سراغتو از خ حدادی گرفتم ترسیده بودم!
خوب حالا با انرژی بنویس و مارو خوشحال کن به نظرم یه مطلب توپ درباره کلاه قرمزی بنویس تا آروم شیم جدی تو این فضا اینجور نوشته ها خیلی به درد روحیه دادن میخوره
کاشف به عمل آمد میلاد همکلاسی و دوست صمیمیمان برادر شماست. به همین مناسبت هم که شده همکنون لینکتان می کنیم هرچند مدتها بود قصد داشتیم.
بنویس مریم ...خیلی خیلی خوب مینویسی...
هنوز می خوانیم البته و دوست داریم صد البته!
اوه سرانجام! :)
:)
در ادوار قدرت های گذشته بنگر.. . هیچ حکوتی دارای ثبات دائمی نبوده.... . تا به امروز... .
..سرنوشت ما هم می شود برگی از تاریخِ آیندگان از دوران سپری شده حکومتی مدعی.. .
بشین یه گوشه و فقط نگاه کن عین من(!).. .تا ببینی که چنین خواهد شد. .. .
.. .صد البته می خواندیم و خواهیم خواند.. .از تو.. .
کی گفته تو وبلاگ نویس خوبی نیستی؟
خیلی وقتها مریم وقتی تو رو میخونم انگار خودمو خوندم...
این نوشته تو چقدر میفهمم مریم...اینقدر میفهمم که باورم نمیشه تو اینو نوشته باشی و من خونده باشمش...
انگار با هم نوشتیمش...
دلم برایت تنگ شده دخترک...
به خاطر تویی که بیشتر از همه با من بودی می گویم : نوشته ات بی نظیر ترین اتفاق امروز بود.
به خاطر وجود نازنین تو . که روزگاری مرهم زخمهای من بودی...